ویرگول
ورودثبت نام
زندگی
زندگی
زندگی
زندگی
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

بیمارستان کودکان بخش هماتولوژی

روزها به آرامی می‌گذشت و ما با امیدی بزرگ در مسیر درمان دخترمان بودیم. همان‌طور که قبلاً گفته بودم، من استرس خاصی از بخش هماتولوژی داشتم و همیشه می‌ترسیدم، چون فکر می‌کردم همه کودکان آنجا در بدترین شرایط‌شان هستند. اما حقیقت چیز دیگری بود. بسیاری از بچه‌ها شیمی‌درمانی‌شان را در همین بخش انجام می‌دادند و بعد از آن، منتظر عوارض می‌ماندند. آن‌ها حدود ده تا پانزده روز در ماه در بیمارستان بودند و اینجا نه فقط مکانی برای درمان، بلکه جایی شده بود که خانواده‌ها با هم صمیمی می‌شدند و دست در دست هم، سختی‌ها را تحمل می‌کردند.

جو صمیمی و مهربانانه‌ای بین مادرها و خانواده‌ها جاری بود؛ همه به یکدیگر کمک می‌کردند و دلگرمی می‌دادند. حیاط بیمارستان اغلب شب‌ها با حضور پدرها پر می‌شد، که برای دل‌گرمی بچه‌ها آمده بودند. یک بوفه کوچک هم بود که بچه‌ها از آن خوراکی می‌خریدند و ساعاتی را در دل این فضای پر از نگرانی و امید، سپری می‌کردند.

در طول مدتی که آنجا بودم، دو کودک جان خود را از دست دادند. اولین کودک دختری از شهرستانی دور بود که تحت درمان بود و به خاطر زمین‌خوردن، وضع جسمی‌اش به شدت ضعیف شده بود؛ پوست و استخوان شده بود. دیدن آن دختر کوچک و نحیف، دلم را به درد می‌آورد. خانواده‌اش تمام مدت درمان را در این شهر می‌ماندند و با هزینه‌های سنگین اقامت و خورد و خوراک دست و پنجه نرم می‌کردند. آن دختر زیبا، تمام امید خانواده‌اش بود و رفتنش، غمی عمیق بر دل همه ما نشاند.

دختر دوم، دختری بسیار ظریف و نحیف بود که چهار ماه از بستری شدنش در بیمارستان می‌گذشت. روزهای سخت شیمی‌درمانی را پشت سر گذاشته بود و به تازگی مرخص شده بود تا برای مدتی به شهرستان خودشان بازگردد. مادرش به یاد می‌آورد که بعد از بازگشت، برای شرکت در یک مهمانی کوچک رفته بودند؛ اما همان‌جا بود که دخترک لرز کرد و تبش بالا گرفت.

نگرانی مادر آغاز شد و آنها سریع به بیمارستان شهرستان مراجعه کردند، اما آنجا متأسفانه آزمایش‌ها نشان داد پلاکت‌ها و هموگلوبین خون دخترک به شدت پایین آمده بود. دو شب را در همان وضعیت بحرانی و در انتظار دریافت پلاکت گذراندند؛ اما شرایط هر لحظه بدتر می‌شد.

وقتی سرانجام به مشهد رسیدند، دخترک تقریباً به صفر رسیده بود. پزشکان به سرعت واحدهای خون را تزریق کردند و تلاش کردند همه کاری انجام دهند، اما زمان از دست رفته بود. کلیه‌ها و قلب کوچک دختر از کار افتاده بودند و دیگر نمی‌توانستند به زندگی ادامه دهد.

چنین لحظاتی، حتی برای قوی‌ترین قلب‌ها هم طاقت‌فرسا بود. درد و اندوه خانواده و همه ما که شاهد این اتفاقات بودیم، گوهری گران‌بها را از دست داده بودیم؛ گوهری که وجودش سرشار از امید و عشق بود، اما بیماری، بی‌رحمانه‌ترین چهره‌اش را به ما نشان داد.

این خانواده ماه‌ها پشت در بیمارستان می‌نشستند. پدر شغلش را از دست داده بود چون دخترش فقط دستپخت او را می‌خورد و در شرایط سخت و گرمای تابستان در ماشین و خیابان روزگار می‌گذراندند. بیمارستان یک اقامتگاه هم داشت که هزینه برای هر نفر سه هزار تومان بود؛ بخش خانم‌ها و آقایان جدا بود و امکانات دوش و پخت و پز داشت. بسیاری از خیرین در این روزها غذا و مواد غذایی به این خانواده‌ها می‌آوردند. خدا قبول کند. چه خوب است این نذرها به سمت حمایت از این کودکان برود؛ کودکانی که حتی امکان خرید گوشت و میوه تازه هم ندارند؛ کودکانی که مشکل خونی دارند و باید مرتب غذاهای خوب و مقوی استفاده کنند.

یادآوری اهمیت حمایت اجتماعی:

این داستان‌ها فقط روایت درد و رنج نیستند، بلکه فریادی هستند برای توجه بیشتر ما به نیازهای این خانواده‌ها. کمک‌های مالی، مواد غذایی، پوشاک و حتی همراهی و گفتگو می‌تواند بار بزرگی از دوش این خانواده‌ها بردارد. هر لبخند و هر دست یاری، گام کوچکی است برای کاستن از بار بیماری و سختی‌ها.

توجه به تغذیه کودکان بیمار:

کودکان مبتلا به بیماری‌های خونی نیازمند تغذیه‌ای خاص و مقوی هستند؛ گوشت، میوه‌های تازه، لبنیات و مواد مغذی نقش مهمی در روند بهبودشان دارند. بیایید به جای قضاوت و بی‌تفاوتی، جامعه‌ای بسازیم که در آن دست نیاز هیچ کودکی بی‌پاسخ نماند.

تشکر از کادر درمان و خیرین:

زحمات بی‌وقفه پزشکان، پرستاران و همه کارکنان بیمارستان که با جان و دل خدمت می‌کنند، قابل ستایش است. همچنین از همه خیرینی که بی‌دریغ یاری می‌رسانند، سپاسگزاریم؛ آن‌ها فرشته‌های نجاتی هستند که گرمای مهربانی‌شان سایه‌ای از امید بر دل‌های خانواده‌ها می‌افکند.

مواد غذاییبیمارستانمواد مغذیپخت‌ پز
۱
۲
زندگی
زندگی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید