ساعت دقیق ۵:۳۰ صبح
صدای زنگ هشدار، یک صوت الکترونیکی بی هدف بود که برای بیدار کردن یک ماشین طراحی شده بود ، نه یک انسان. الکس فورا چشم باز کرد.
دیگر نیازی به فکر کردن نبود ؛ بیدار شدن او عملکردی بود که در طول سال ها تمرین شده بود.
او برخواست. موهای مشکی کوتاه و پسرانه اش ، که برای برخی نماد استقلال بود ، برای او فقط یک مانع کمتر در مسیر صبحگاهی محسوب میشد. در چشمان قهوه ای سوخته مایل به سیاهش ، هیچ هیجانی دیده نمی شد ، فقط یک انباشتگی طولانی از روز هایی که شبیه به هم بودند.
مسواک زدن ، شانزده حرکت دایره ایی برای هر ربع دهان.
فرایندی که نباید هیچ سوالی در آن وجود داشته باشد. این مکانیکی بودن ، تنها راه او برای کنترل آشفتگی درونی اش بود ؛ اگر هر کاری را دقیقا طبق برنامه انجام دهد ، شاید ذهن آشفته اش نیز آرام بگیرد.
در آشپزخانه، مادر با نگرانی به او نگاه میکرد، شاید به دنبال نشانی از خستگی یا شورش.
الکس بلافاصله لبخندش را فعال کرد. این لبخند ، یک ابزار دفاعی بود ؛ لبخندی که میگفت:
<< من خوبم! هیچ چیز غیر عادی ایی نیست.>>
او پشت میز غذاخوری نشست.
تلویزیونی که از روی کانال اخبار جلو یا عقب تر نمی رفت و روی آن کانال ثابت بود و پدری که هر وقت خانه بود چشمانش را از روی آن برنمیداشت و تنها زمانی که میخواست بخوابد آن را رها میکرد. کسی چه میداند شاید سر کارش هم این کار را ادامه میداد.
به هر حال آن تلویزیون و اخبار ها نماد دغدغه های واقعی و دنیای بیرون بود، چیز هایی که به الکس ارتباطی نداشت.
<< صبح به خیر عزیزم >> مادر در حالی که دنبال نشانه ایی برای غر زدن باشد این را گفت.
ولی از آنجایی که الکس حوصله و انرژی ایی برای بحث نداشت، او باید لبخندش را تنظیم میکرد؛ لبخندی کوچک ، مؤدبانه و ثابت که هیچکس را کنجکاو نکند.
این لبخند ماسکی بود که برای عبور بی دردسر از کنار دیگران لازم بود
<< صبح بخیر مامان ، بابا >>
صدایش نرم و کنترل شده بود.
پدر بدون اینکه چشمانش را از روی تلویزیون بردارد گفت :
<< صبح بخیر عزیزم ، صبحانه ات رو کامل بخور. >>
او لقمه اول نان و پنیر را برداشت. جویدن سخت بود ، در ذهنش پاسخ ها تند و افکار انتقادی اش علیه این روتین اجباری ، سیلان داشت.
اما لب هایش بسته بود و لبخندش پا برجا.
انگار که غذا از هوا ساخته شده باشد ، با هر لقمه احساس فشار بیشتری می کرد.
این صبحانه ها ، نه برای تغذیه ، بلکه برای اطمینان از زنده بودن و سر پا بودن در مسیر مدرسه بودند. او با لبخند کوچک همیشگی اش، با حرکتی آهسته لقمه دوم را نیز به زحمت فرو داد.
<< خیلی کم صبحانه میخوری! اگه اینطوری ادامه بدی نمراتت از قبل هم بدتر میشن و...>>
بله باز شروع شد غر غر های مادرانه الکس با همان لبخند آرامش بخش که چیزی بیش از ماسکی تو خالی نبود رو به مادرش گفت :
<< اوه ، مامان فکر نکنم وقت داشته باشم باید برم سرویس منتظرمه.>>
سپس سریعا بلند شد و کیف سنگینش را که همانند کوهی عظیم بود بر دوش گذاشت.
مادر با عجله لقمه هایی را که آماده کرده بود در پلاستیک گذاشت و تا خواست چیزی بگوید الکس گفت :
<< بله. بله. میدونم. چون صبحونه کم خوردم اینا رو توی مسیر میخورم. >>
آخرین نگاهش به والدینش، لبخندی مجددا تنظیم شده بود.
<< فعلا. >>
در خیابان هوا هنوز سرد و مرطوب بود.
الکس دستش را در کیف برد و لقمه ها را در سطل آشغال سر کوچه انداخت. به قدری از خوردن صبحانه حالش بد بود که حالت تهوع داشت ، ولی آنقدری نبود که منجر به استفراغ شود.
سرویس مدرسه با همان رنگ سبز همیشگی منتظر ایستاده بود.
وقتی وارد شد ، صدای خنده و هیاهوی نوجوانان به صورت موجب به او برخورد کرد. او به دنبال خالی ترین صندلی رفت ، معمولا اولین ردیف کنار پنجره.
او سریع نشست و پنجره را کمی پایین کشید فقط برای دریافت یک جریان هوای تازه که بتواند بوی عطر های شیرین و تند حال به هم زن و کیک های صبحانه دیگران را از ریه هایش دور کند. دیگران درمورد آخر هفته ، لباس های جدید یا خانواده و تفریحات آخر هفته صحبت میکردند.
او به بیرون خیره شد.
ساختمان ها ، ماشین ها ، درختان ؛ همه چیز در حال حرکت بودند و آسمانی ابی که اگر هیاهوی بچه ها میگذاشت آرامش بخش بود.
در طول مسیر ، هیچ کلمه ایی بر زبانش جاری نشد. اگر کسی ناچار بود نظرش را در مورد یک موضوع گروهی بپرسد ، نگاهش را به سمت او میچرخاند، در این لحظات الکس چاره ایی نداشت جز اینکه برگردد ، لبخندی کوچک و بی حس بزند و با یک کلمه بسیار کوتاه پاسخ دهد ، چون بر قراری ارتباط عمیق تر ، نیازمند انرژی ای بود که او از صبح زود صرف حفظ کردن اجزای روز مره اش کرده بود.