
*لبخند هایی که وزن دارند*
الکس همیشه طوری رفتار میکرد که انگار از زندگی راضیست - همیشه لبخند روی لب ، شوخی به موقع و لحن خوشایند در جمع.
اما هیچ کدام از آن خنده ها واقا به چشم های خسته اش نمیرسیدند.
الکس از بچگی یاد گرفته بود چطور شنیده نشدن را تحمل کند.
پدر و مادرش آدم های مهربونی بودند ولی گاهی بیش از حد نسبت به حرف ها و احساسات دخترشان بی توجه بودند.
هر بار که الکس میخواست راجب احساساتش صحبت کند با جمله هایی مثل << غصه نخور>>، <<زیادی فکر میکنی >> یا << الان کار دارم >> ساکت میشد.
همونجا یاد گرفت که سکوت،امن تر است.
حالا که بزرگتر شده بود ، استاد ساختن این نقاب شده بود.
در جمع ها ، وسط خنده ها ، به آرامی جمع را ترک میکرد، به بهانه تلفن ، دستشویی یا هوای تازه.
گوشه های خلوت برای الکس مثل پناهگاه بودند ، جاهایی که مجبور به تظاهر نبود و همیشه یه نفر بود که از دور نگاهش میکرد!
کیت !
او هیچوقت جلو نیامده بود ولی نگاهش به دنبال الکس می چرخید.
چیزی در الکس میدید که هیچکس قادر به دیدنش نبود. او میتوانست حس کند که این خنده ها واقعی نیستند. ولی چرا ؟ چرا یه نفر باید دائما تظاهر کند که حالش خوب است ؟
الکس برای کیت مثل معمایی سخت و لذتبخش بود که دائما کیت را کنجکاو میکرد.
کیت الکس رو دید که به هنگام خندیدن بچه ها داشت سعی میکرد به یک نحوی بی سر و صدا از جمع خارج شود هر چند که الکس توی این کار استاد بود و زمانی که الکس از جلوی کیت رد شد که از کلاس خارج شود لحظه ایی نگاه کیت و الکس به هم گره خورد الکس لبخند زد و کیت هم در جوابش لبخند کوتاهی زد.
کیت در ذهن خود میگوید:<< باز داره میره یه گوشهی خلوت پیدا کنه. >>
بعد از چند دقیقه کیت از جمع خسته میشود و به حیاط میرود تا هوایی تازه کند و به صورت تصادفی ، زیر درختی در مدرسه الکس ر میبیند که تنها نشسته.
هیچ لبخندی در کار نیست. فقط یک چهره ی خسته و بی صدا که به آسمان خیره شده.
لحظه ایی کیت ناخواسته میخواست نزدیک بشود ، ولی ایستاد ، فقط نگاه کرد.
در ذهن خود گفت:<< یعنی وقتی که نمیخندی اینشکلی میشی ؟ کدومش خود واقعیتی ؟ شاید هر دوش.
ولی در هر صورت خیلی خوشگل و آروم به نظر میرسی !
یعنی این قیافه آروم توی اعماق وجودت هم وجود داره ؟
وقتی که عصبانی میشی چه شکلی میشی ؟
رگهای زیر چشمت مثل رعد و برق میمونن ، اون ابرو های منظم و موهای کوتاهت ....
خیلی عجیبه یعنی نمیشه دقیق فهمید که چطور آدمی هستی و این من و بیشتر کنجکاو و هیجان زده میکنه ! >>
زنگ به صدا در آمد و کیت از جا پرید و سرش را برگرداند.
- آه خدایا کی میخواد این زنگ و بگذرونه ؟
نگاهش دوباره به سمت الکس چرخید.
_ هوم ؟
چرا حس میکنم الکس مضطرب به نظر میاد ؟
چی شد ؟
الان ...... الان دفترچه اش درخشید ؟
کیت سمت الکس رفت.
کمی رنگش پریده بود.
الکس دفتر را زیر کاپشنش گذاشته بود و سعی کرد تنفسش را تنظیم کند.
اما درست زمانی که در حال برگشت به کلاس بود. کیت جلوی راهش ایستاد.
کیت نگاه خاصش را داشت ، نگاهی که انگار زیر پوست لبخند را میدید.
کیت :<< الکس ، خوبی ؟ >>
برای کس دیگری شاید یک سوال ساده بود ، ولی برای الکس مثل ضربه ایی وسط سینه اش بود.
آن کلمات برای از کسانی که حسشان واقعی بود ، بیش از هر چیز دیگری ناراحتش میکرد، چون نمی دانست چگونه باید جواب چنین کسانی را بدهد.
برای یک لحظه نفسش برید. نتوانست لبخندش را تنظیم کند.
ولی سریع خودش را جمع و جور کرد ، گوشه ی لبش را بالا برد و دوباره نقابش را بر صورت گذاشت.
الکس :<< اره. البته ، فقط یکم خسته ام .... شاید ... ولی خب دیگه باید بریم سر کلاس هاها، اگه دیر کنیم معلم پوست از سرمون میکنه ، هاها. >>
کیت لبخند محوی زد و تا زمانی که الکس می رفت نگاه کیت به همان چهره خسته بود.
یه چیزی در درون کیت میگفت لبخند های کیت از روی عادت نیستند بلکه دفاعی هستند.
اما با اینحال کیت هنوز هم به نور درخشانی که مانند شفق قطبی زیبا بود فکر میکرد همان نوری که از دفتر الکس میآمد اول با خودش گفت حتما خیالاتی شده ، اما بعد از دیدن قیافه و رفتار عجیب الکس با خود گفت :<< حتما کاسه ایی زیر نیم کاسه است.
الکس تو واقا آدم پر رمز و رازی هستی ولی من بالاخره همه چیز رو راجبش میفهمم ! >>
سلام سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه.🤗
بابت هفته پیش متاسفم.
به خاطر همین این هفته یه پارت هدیه هم میزارم !🫡
بایییی👋