مقدمه
زنگ هشدار گوشی درست ساعت ۵:۳۰ صبح در اتاق پیچید. صدایی تیز و بی رحم که نه بیدار میکرد،نه آرام می گذشت.
چراغ های شهر هنوز خاموش بودند و تنها نور آبی صفحه موبایل روی صورتش افتاد ؛ صورتی خسته با سایه های بنفش زیر چشم ، رگه هایی که از شب های طولانی و بی خوابی های مکرر جا مانده بود.
او آرام چشمانش را باز کرد ، نه از سر انگیزه ، بلکه از عادت.
همه چیز مثل دیروز بود ، مثل هفته پیش ، مثل تمام روز های تکراری عمرش.
دفتر های درسی روی میز پخش بودند ، خط خورده ، پر از یادداشت های شتاب زده ، و در گوشه ایی همان دفتری که با نوشته های تخیلی اش پر شده بود ، تنها چیزی که هنوز به او حس زنده بودن می داد یکی آن نوشته ها بودند و دیگری کتاب هایی که خیلی وقت بود آنها را باز نکرده بود.
می پرسید چرا ؟
زیرا هر وقت میخواست که به سمت آنها برود پدر و مادرش فقط او را سرزنش می کردند و میگفتند:<< اگه وقت داری به درس هات رسیدگی کن. >>
انگار که آنها هیچوقت تلاش های الکس را نمیدیدند او بدون هیچگونه تفریحی مانند یک ربات به درس خواندن ادامه میداد.
هر چند او با این همه تلاش و فشار باز هم به خود گوشزد میکرد که تلاش هایش کافی نیستند و باید بیشتر سعی کند.
تنها وقتی شب می شد میتوانست خود واقعیش باشد و به خاطر بی خوابی هایش ، شب ها تمام فشار های روانی را روی دفترش پیاده میکرد ، بلکه بتواند کمی بخوابد و در آرامش باشد.
البته اگر کابوس های شبانه او را رها میکردند.
پارسال ، اوضاعش بهتر بود ؛ نمره های عالی ، گاهی تحسین پدر و مادر و یا معلم ها.
اما از زمانی که به دبیرستان آمده، چیزی درونش خاموش شده. درس ها سخت تر شده اند ، فشار ها بیشتر ، ولی برای او فرقی ندارد چون پارسال هم همین بود : خواندن های بی وقفه ، خستگی و بی خوابی هایی که فقط از حجم درس نمی آمدند.
از فکر ها ، از خانه ، از جامعه ایی که مدام چیزی از اون میخواست.
در مدرسه لبخند میزند و همیشه همان چهره آرام و مودب را دارد ، همان نگاه کنترل شده ایی که هیچکس نپرسد چقدر خسته ایی.
ارتباط بر قرار کردن و توضیح دادن برایش مثل دوییدن در هوای سنگین است.
هر کلمه انرژی ای را میبلعد و هر خنده بخشی از او را می سوزاند.
تنها جایی که خودش است ، همین اتاق نیمه تاریک اوست.
جایی که با نوشتن فرار میکند، با خیال هایی که هر چند کوتاه ، شبیه رهایی اند. اما ساعت روی دیوار جلو میرود.
زنگ فردا هم در راه است. و او میداند باز باید از نو بیدار شود ، نقابش را بر چهره بگذارد و تکرار را ادامه دهد.