ویرگول
ورودثبت نام
Alex Michelson
Alex Michelson
Alex Michelson
Alex Michelson
خواندن ۲ دقیقه·۶ ساعت پیش

در جست و جوی آرامش

مقدمه

زنگ هشدار گوشی درست ساعت ۵:۳۰ صبح در اتاق پیچید. صدایی تیز و بی رحم که نه بیدار می‌کرد،نه آرام می گذشت.

چراغ های شهر هنوز خاموش بودند و تنها نور آبی صفحه موبایل روی صورتش افتاد ؛ صورتی خسته با سایه های بنفش زیر چشم ، رگه هایی که از شب های طولانی و بی خوابی های مکرر جا مانده بود.

او آرام چشمانش را باز کرد ، نه از سر انگیزه ، بلکه از عادت.

همه چیز مثل دیروز بود ، مثل هفته پیش ، مثل تمام روز های تکراری عمرش.

دفتر های درسی روی میز پخش بودند ، خط خورده ، پر از یادداشت های شتاب زده ، و در گوشه ایی همان دفتری که با نوشته های تخیلی اش پر شده بود ، تنها چیزی که هنوز به او حس زنده بودن می داد یکی آن نوشته ها بودند و دیگری کتاب هایی که خیلی وقت بود آنها را باز نکرده بود.

می پرسید چرا ؟

زیرا هر وقت میخواست که به سمت آنها برود پدر و مادرش فقط او را سرزنش می کردند و می‌گفتند:<< اگه وقت داری به درس هات رسیدگی کن. >>

انگار که آنها هیچوقت تلاش های الکس را نمی‌دیدند او بدون هیچگونه تفریحی مانند یک ربات به درس خواندن ادامه می‌داد.

هر چند او با این همه تلاش و فشار باز هم به خود گوشزد می‌کرد که تلاش هایش کافی نیستند و باید بیشتر سعی کند.

تنها وقتی شب می شد می‌توانست خود واقعیش باشد و به خاطر بی خوابی هایش ، شب ها تمام فشار های روانی را روی دفترش پیاده می‌کرد ، بلکه بتواند کمی بخوابد و در آرامش باشد.

البته اگر کابوس های شبانه او را رها می‌کردند.

پارسال ، اوضاعش بهتر بود ؛ نمره های عالی ، گاهی تحسین پدر و مادر و یا معلم ها.

اما از زمانی که به دبیرستان آمده، چیزی درونش خاموش شده. درس ها سخت تر شده اند ، فشار ها بیشتر ، ولی برای او فرقی ندارد چون پارسال هم همین بود : خواندن های بی وقفه ، خستگی و بی خوابی هایی که فقط از حجم درس نمی آمدند.

از فکر ها ، از خانه ، از جامعه ایی که مدام چیزی از اون میخواست.

در مدرسه لبخند می‌زند و همیشه همان چهره آرام و مودب را دارد ، همان نگاه کنترل شده ایی که هیچکس نپرسد چقدر خسته ایی.

ارتباط بر قرار کردن و توضیح دادن برایش مثل دوییدن در هوای سنگین است.

هر کلمه انرژی ای را می‌بلعد و هر خنده بخشی از او را می سوزاند.

تنها جایی که خودش است ، همین اتاق نیمه تاریک اوست.

جایی که با نوشتن فرار می‌کند، با خیال هایی که هر چند کوتاه ، شبیه رهایی اند. اما ساعت روی دیوار جلو می‌رود.

زنگ فردا هم در راه است. و او می‌داند باز باید از نو بیدار شود ، نقابش را بر چهره بگذارد و تکرار را ادامه دهد.

بی خوابیپدر مادر
۲
۰
Alex Michelson
Alex Michelson
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید