ویرگول
ورودثبت نام
Alex Michelson
Alex Michelson
Alex Michelson
Alex Michelson
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

در جست و جوی ارامش

الکس باید خود را جمع و جور می‌کرد. نور سبز زمردی و آبی یخچالی در عرض چند ثانیه فروکش کرد، انگار هرگز وجود نداشته است.

تنها چیزی که باقی ماند ، گرمای غیر طبیعی دفترچه یادداشت بود.

او دفترچه را با حرکتی سریع و عصبی از روی زمین برداشت؛ انگار یک جسم ممنوعه را از زمین بر می‌دارد.

دفتر را زیر کاپشنش پنهان کرد ، درست در جایی که ضربان قلبش نامنظم شده بود.

مسیر خانه هیچ فرقی نکرده بود. همان پیاده رو های بتنی ، همان بوی دود اگزوز ، همان سایه های کشیده عصر گاهی. اما اکنون برای الکس ، همه چیز تحت یک لایه شفاف بعد از کشف قرار داشت.

بالاخره به خانه رسید.

مادر پرسید :<< روزت چطور بود، عزیزم ؟>>

الکس با لبخندی که اینبار کمی بیش از حد طبیعی به نظر می‌رسید، پاسخ داد :

<< خوب بود ، اممم .... میدونی من یکم خسته ام باید برم بخوابم. >>

مادر : << بیشتر از یک ساعت نخواب تا بتونی به درس هات رسیدگی کنی. >>

الکس با لبخند گفت :<< بله ، مامان. >>

سریعا به اتاقش رفت. در را قفل کرد ، حرکتی که به ندرت انجام می‌داد.

نگاهی به اینه انداخت ؛ چشمان قهوه ای سوخته اش کمی گشاد شده بودند. او واقا خوب نبود. او در حال فروپاشی درونی یک نظم بود.

نوشتن در سکوت مطلق

ساعت ۱۰ شب.

بعد از شام و انجام تکالیف ، او پشت میز تحریر نشست. لامپ کوچک بالای سرش نوری زرد و مصنوعی می‌تاباند، در تضاد کامل با نور خالص و جادویی ظهر.

او دفترچه را از داخل کمدش که همیشه آن راقفل می‌کرد زیرا دفترچه اش را در آن نگهداری می‌کرد بیرون آورد.

کاغذ ها لمس شگفت انگیزی داشتند ؛ کمی زبر تر ، کمی براق تر از قبل. او دفترچه را باز کرد.

صفحات را یکی پس از دیگری ورق میزد سپس به صفحه گسست رسید ؛ جایی که نور شفق قطبی اثر خود را گذاشته بود.

در آن نقطه ، جوهر نوشته های قبلی اش به طرز عجیبی تغییر کرده بود ، خطوطی که او با مداد معمولی کشیده بود ، اکنون با جوهر سیاه و ضخیمی پر شده بودند که انگار از عمق زمین تراشیده شده است.

سپس نوشته ایی جدید ، که او اطمینان داشت قبلا آنجا نبوده است ، ظاهر شد.

جوهر هنوز کمی مرطوب به نظر می‌رسید:

تو در تکرار خودت حبس شده ایی.

این زندان را می‌شناسم. تو آن را

با صبر و لبخند ساخته ایی.

اما اکنون زمان آن است که یاد

بگیری کالبد تکرار را بشکافی.

الکس دستش را دراز کرد ، نوک انگشتش را به آرامی روی کلمه تکرار کشید. حس کرد نوک انگشتش گرم شده است.

خیلی واقعی تر از آن به نظر می‌رسید که یک توهم باشد.

او با وجود احساس ترس ، یک حس آشنای هیجان را تجربه کرد ؛ همان هیجانی که در تصور لمس اندام های داخلی داشت ، اما این بار واقعی تر و هیجان انگیز تر بود.

او مدادش را برداشت. زیر آن نوشته مرموز نوشت :

<< اما چگونه ؟>>

بلافاصله، قبل از آنکه مدادش را بردارد ، جوهر پاسخ از هیچ جا جوشید و زیر سوال او نمایان شد:

حالا به من نشان بده که چطور آن دندان

قروچه پشت لبخندت را میتوانی به یک

سلاح تبدیل کنی.

الکس به این فکر کرد که اگر این دفترچه واقا قدرت دارد ، شاید بتواند به او کمک کند تا از این زندگی یکنواخت و خسته کننده خلاص شود.

او با یک تصمیم قاطع دفترچه را بست.

سلام رفقا !

امیدوارم از این قسمت هم لذت برده باشید.

به نظرتون چه اتفاقاتی در انتظار الکسه ؟

منتظر نظراتتون هستم.

تا شنبه آینده مراقب رویاهاتون باشید. 😁

gt gt
۳
۰
Alex Michelson
Alex Michelson
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید