آتش، همیشه میسوزاند؛ اما در شب نوزدهم فروردین، آتشِ آتشکدهی آذرگشسپ، چیزی فراتر از گرما میداد—نوعی هشدار. شعلههای طلایی، بیقرارتر از همیشه میرقصیدند و در دودشان، انگار نجواهایی پنهان بود. موبد هرمزد، کاهن اعظم آتشکده، با نگاهی پرچین به زبان شعلهها خیره شده بود؛ انگار میدانست چیزی بزرگ در راه است. اما نه او، نه حتی امپراتور یزدگرد سوم، هیچکدام نمیدانستند که آن شب، آخرین شبِ آرام امپراتوری خواهد بود.
در قلب کوههای آذربایجان، جایی که آتشکده در سکوتی زمینی و تقدسی آسمانی آرام گرفته بود، یک راز نگهداری میشد:
کتابی که گفته میشد نسخهای اولیه از اوستاست، نوشتهشده بر پوست طلا، با خطی ناشناخته و رمزی غیرقابل درک.
این کتاب، طبق افسانهها، در زمان هخامنشیان نوشته شده بود و پس از حملهی اسکندر، برای قرنها گم شده بود… تا اینکه در زمان شاپور اول، از دل یک غار در جنوب فارس پیدا شد و بیسروصدا به آذرگشسپ منتقل شد. فقط سه نفر از وجودش خبر داشتند. تا آن شب.
در همان شب، غریبهای با جامهی سرتاپا سیاه، بدون اینکه نگهبانی متوجه شود، وارد حیاط بیرونی آتشکده شد. نگهبان پیر، که در سرمای شب چرت میزد، فقط صدای افتادن سکهای بر سنگ را شنید، و وقتی چشم گشود، کسی نبود. ولی سکهای روی زمین بود؛ سکهای با نقش اسکندر مقدونی.
و این یعنی هشدار.
در سپیدهدم، موبد هرمزد در مقابل درِ اتاق اسرار ایستاد؛ جایی که کتاب طلا را در صندوقی سنگی نگهداری میکردند. در قفل بود، نشانی از تخریب نبود، ولی وقتی در را باز کرد، صندوق خالی بود.
جای کتاب، سرد بود؛ مثل یک جسد. هرمزد زانو زد، نه از خشم، که از ترس.
میدانست این، سرآغاز زوال است.
و همزمان، در صدها فرسنگ دورتر، در شهر ری، جوانی ۱۷ ساله بهنام باربد در کتابفروشی متروکهی پدربزرگش، به نامهای برخورد که روی آن نوشته شده بود:
"اگر کتاب طلا را بخوانی، سرنوشت دودمانها را میتوانی دگرگون کنی."
اما هنوز نمیدانست که چه ربطی به آن دارد.
و یا اینکه چرا یک نیروی پنهان، راه او را با آتشکده و کتاب طلا گره زده است.
منتظر پارت بعد باشید🍀✨️