ویرگول
ورودثبت نام
‌𝓌ℎ𝒾𝓉ℯ
‌𝓌ℎ𝒾𝓉ℯاینجا میتونیم داستان هایم رو باهم دیگه بخونیم🍀✨️
‌𝓌ℎ𝒾𝓉ℯ
‌𝓌ℎ𝒾𝓉ℯ
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

📖 کتاب طلا (اوستا)– پارت سوم: صدای آتش

🔸 دیدگاه اول: سفر باربد

باد زمستانی همچون تیغ از فراز دره‌های زاگرس می‌گذشت. باربد، پس از ترک خانه‌ی مهرآزاد، نشان‌های باقی‌مانده از نامه‌ی قدیمی را دنبال می‌کرد. روی پوست نازکی از چرم، تصویری محو شده از نقوش کوهستان‌های اطراف آذرگشسپ کشیده شده بود؛ و شعاری پهلوی:
«پیش از شعله، سایه را بشناس.»

او حالا به نزدیکی دریاچه‌ی چی‌چست رسیده بود. پیرمردی چوپان، با ریشی سفید و چشمانی غمگین، مسیر را به باربد نشان داد. چوپان گفت:

— «همه چیز از آن روزی خراب شد که موبدان دیگر سوگند نمی‌خوردند برای راستی، بلکه برای حفظ قدرت.»

باربد فهمید که چیزی در آتشکده در جریان است. اما چه؟

شبانه در کوه پناه گرفت. میان سنگ‌ها، شیارهایی می‌دید که به نظر طبیعی نمی‌آمد. آنجا، نشانه‌هایی از نقوش ساسانی کنده شده بود. یکی از آن‌ها، نشان می‌داد کتابی در شعله‌ای محصور شده… کتابی که از آن، پرنده‌ای به شکل «فروهر» اوج می‌گرفت.

🔸 از دیدگاه دوم: درون آتشکده آذرگشسپ

آتش جاودان هنوز در تالار اصلی می‌سوخت. شعله‌ای زنده، نگه‌داشته‌شده توسط نسل‌ها از موبدان زرتشتی. اما در پشت دیوارهای باشکوه آتشکده، جلسه‌ای اضطراری جریان داشت.

در آن جلسه، یکی از موبدان ارشد، هرود، با چهره‌ای عبوس نشسته بود. او آخرین کسی بود که تمامی نسخه‌های باقی‌مانده از اوستای اصلی را دیده بود. سال‌ها پیش، هنگامی که اسکندر به تخت‌جمشید یورش برد و آتشکده‌ها را به آتش کشید، فقط بخشی از اوستا به صورت پراکنده باقی ماند؛ و گفته می‌شد بخشی از آن، همان نسک سپند است.

یکی از موبدان جوان‌تر گفت:
— «اگر اعراب برسند، کتاب را خواهند یافت. بهتر است آن را از بین ببریم.»

دیگری پاسخ داد:
— «نه، باید آن را درون کوه پنهان کنیم. جایی که کسی جز ما راهش را نداند.»

اما هرود خاموش بود. در دلش تردیدی عظیم می‌جوشید. صدایی درون او می‌گفت:
«اگر حقیقت را دفن کنی، راستی را نیز دفن کرده‌ای.»

همان شب، او به تنهایی به تالار پنهانی زیر آتشکده رفت. در آنجا، صندوقی سنگی را گشود. داخلش، نسخه‌ای بسیار قدیمی از اوستا، با پوششی از فلز نقره، خوابیده بود. به آن کتاب می‌گفتند:
«زرین نسک» — همان که بعدها به افسانه‌ی «کتاب طلا» تبدیل شد.

هرود دستش را روی جلد نهاد. زمزمه کرد:
— «تو را نگه می‌دارم، اما نه برای قدرت… بلکه برای آن‌که کسی روزی حقیقت را بیابد.»

و همان لحظه، خادمی از درون تاریکی خارج شد؛ با شمشیری پنهان.
— «از همه‌چیز خبر داشتم، موبد هرود… وقتش رسیده که کتاب از دست تو گرفته شود.»


---

باربد، در همان لحظه، از سمت کوه صدای فریادی شنید.


---

🕯️ ادامه دارد...

تاریخیداستاناوستا
۱
۰
‌𝓌ℎ𝒾𝓉ℯ
‌𝓌ℎ𝒾𝓉ℯ
اینجا میتونیم داستان هایم رو باهم دیگه بخونیم🍀✨️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید