Sara_chem·۲۱ روز پیشگوریواسم واقعی من را کسی نمیداند.هر کس یک چیزی صدایم میکند.پیرمرد قصاب میگوید: «بیا گربه پشمالو.»دخترک خانه سر کوچه میگوید: «پیشی خوشگله.»خا…
Sara_chem·۲۱ روز پیشعطش فتحاولین بار که دیدمش، فکر کردم مثل بقیه است.یکی دیگر از همان آدمهایی که چند روزی میآیند، حرفی میزنند، لبخندی میزنند و بعد فراموش میشوند.…
Sara_chem·۲۲ روز پیشپرتره ای که نرفت!اولین بار که دیدمش، بیست و سه سالم بود و تازه از دانشکده هنر بیرون آمده بودم؛ با جیب خالی، دستهای همیشه رنگی، و سری پر از تصویر. اسمش لیل…
Sara_chem·۲۲ روز پیشقیمت غروراو هر روز صبح با صدای ساعت بیدار میشد؛ ساعتی که هیچوقت برایش خبر خوشی نداشت. اتاق کوچکش بوی کتاب و قهوه سرد میداد و دیوارهایش پر از کاغذ…
Sara_chem·۲۲ روز پیشجای خالیرعنا 30 ساله بود و دو سالی بود که جدا از خانواده اش زندگی میکرد. خانهاش کوچک بود؛ یک هال باریک، یک آشپزخانه جمعوجور و اتاق خوابی که همیشه…
Sara_chem·۲۲ روز پیشدو فنجان چای برای هیچ کسسی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خشخش پرده در…
Sara_chem·۲۲ روز پیشدو فنجان چای برای هیچ کسسی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خشخش پرده در…
Sara_chem·۲۲ روز پیشصدای خانهسی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خشخش پرده در…