سارا حسن پور·۱۵ ساعت پیشگوریواسم واقعی من را کسی نمیداند.هر کس یک چیزی صدایم میکند.پیرمرد قصاب میگوید: «بیا گربه پشمالو.»دخترک خانه سر کوچه میگوید: «پیشی خوشگله.»خا…
سارا حسن پور·۱۶ ساعت پیشعطش فتحاولین بار که دیدمش، فکر کردم مثل بقیه است.یکی دیگر از همان آدمهایی که چند روزی میآیند، حرفی میزنند، لبخندی میزنند و بعد فراموش میشوند.…
سارا حسن پور·۲ روز پیشپرتره ای که نرفت!اولین بار که دیدمش، بیست و سه سالم بود و تازه از دانشکده هنر بیرون آمده بودم؛ با جیب خالی، دستهای همیشه رنگی، و سری پر از تصویر. اسمش لیل…
سارا حسن پور·۲ روز پیشقیمت غروراو هر روز صبح با صدای ساعت بیدار میشد؛ ساعتی که هیچوقت برایش خبر خوشی نداشت. اتاق کوچکش بوی کتاب و قهوه سرد میداد و دیوارهایش پر از کاغذ…
سارا حسن پور·۲ روز پیشجای خالیرعنا 30 ساله بود و دو سالی بود که جدا از خانواده اش زندگی میکرد. خانهاش کوچک بود؛ یک هال باریک، یک آشپزخانه جمعوجور و اتاق خوابی که همیشه…
سارا حسن پور·۲ روز پیشدو فنجان چای برای هیچ کسسی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خشخش پرده در…
سارا حسن پور·۲ روز پیشدو فنجان چای برای هیچ کسسی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خشخش پرده در…
سارا حسن پور·۲ روز پیشصدای خانهسی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خشخش پرده در…