ویرگول
ورودثبت نام
سارا حسن پور
سارا حسن پور
سارا حسن پور
سارا حسن پور
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

دو فنجان چای برای هیچ کس

سی ساله شده بودم و هنوز عادت نکرده بودم به صدای خانه.

خانه صدا داشت؛ نه از آن صداهای واضح، نه. صداهایی ریز، مثل ترک خوردن چوب، خش‌خش پرده در باد، تق‌تق آرام لوله‌ها. انگار خانه می‌خواست مدام یادم بیندازد که تنها نیستم... یا شاید هستم.

هر شب ساعت هشت، برای خودم چای می‌ریختم. دو فنجان.

یکی برای خودم، یکی برای کسی که هیچ‌وقت نمی‌آمد.

این عادت از سه سال پیش مانده بود؛ از وقتی آرش رفت. نه دعوایی شد، نه خیانتی. فقط یک روز گفت خسته شده و دیگر برنگشت. بعد از آن، آدم‌ها هم یکی‌یکی رفتند؛ دوستانم ازدواج کردند، مهاجرت کردند، یا آن‌قدر در زندگی خودشان غرق شدند که دیگر جایی برای من نماند.

من ماندم و این آپارتمان کوچک طبقه چهارم.

گاهی ساعت‌ها کنار پنجره می‌نشستم و آدم‌های خیابان را نگاه می‌کردم. زن و مردی که دست هم را گرفته بودند، پیرمردی که برای گربه‌های کوچه غذا می‌گذاشت، دختربچه‌ای که هر روز بادکنک رنگی می‌خرید.

زندگی آن پایین جریان داشت.

و من انگار پشت شیشه‌ای ضخیم گیر افتاده بودم.

یک شب، وقتی داشتم ظرف‌ها را می‌شستم، صدای پا شنیدم.

واضح.

از اتاق خواب.

خشکم زد.

گوش دادم. دوباره آمد. آرام. کشیده.

با خودم گفتم لابد همسایه بالایی است.

اما طبقه بالای من خالی بود.

تا صبح چراغ‌ها را روشن گذاشتم.

فردا تصمیم گرفتم خانه را عوض کنم. دیگر تحمل این سکوت‌های سنگین و صداهای ناشناس را نداشتم.

ولی عجیب بود؛ هر مشاوری که زنگ می‌زدم، می‌گفت: «خانم، این واحد که سه ساله خالیه. مطمئنید آدرس رو درست می‌گید؟»

فکر می‌کردم شوخی می‌کنند.

شب بعد، دوباره صدای پا آمد.

این بار نزدیک‌تر.

از راهرو.

اسمم را صدا زد.

«مریم...»

فنجان از دستم افتاد و شکست.

نفس نمی‌کشیدم. بدنم یخ کرده بود.

هیچ‌کس آنجا نبود.

فقط آینه قدی انتهای راهرو.

رفتم جلو.

صورتم رنگ نداشت. چشم‌هایم گود افتاده بود.

پشت سرم سایه‌ای ایستاده بود.

برگشتم.

هیچ‌کس نبود.

اما وقتی دوباره به آینه نگاه کردم، سایه هنوز آنجا بود.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، ترسیدم.

واقعی ترسیدم.

صبح رفتم سراغ پیرزن همسایه طبقه پایین. وقتی در را باز کرد و مرا دید، رنگش پرید.

گفت: «تو... هنوز اینجایی؟»

گفتم: «منظورتون چیه؟»

لب‌هایش لرزید.

آرام گفت: «دخترم... سه سال پیش، زمستون... تو همین خونه آتیش‌سوزی شد. یه دختر جوون اونجا مرد. اسمش مریم بود.»

خندیدم. گفتم: «نه... من مریمم. من زنده‌ام.»

پیرزن فقط نگاهم کرد؛ آن نگاه سنگین، پر از ترحم.

وقتی برگشتم خانه، همه‌چیز فرق کرده بود.

دیوارها سوخته بودند. پرده‌ها خاکستر شده بودند. بوی دود همه جا بود.

و روی میز، دو فنجان چای سرد.

یکی برای من.

یکی برای کسی که هر شب منتظرش بودم.

آن لحظه فهمیدم...

تمام این مدت، من منتظر کسی نبودم.

من همان کسی بودم که هیچ‌وقت نرسیده بود.

و آن خانه، تمام این سال‌ها، فقط داشت مرا نگه می‌داشت؛ مثل آخرین خاطره‌ای که نمی‌خواست بمیرد.

اما من...

از همان سه سال پیش مرده بودم.

و تنهایی، تنها چیزی بود که بعد از مرگ هم رهایم نکرد.

تنها
۱
۰
سارا حسن پور
سارا حسن پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید