اولین بار که دیدمش، فکر کردم مثل بقیه است.
یکی دیگر از همان آدمهایی که چند روزی میآیند، حرفی میزنند، لبخندی میزنند و بعد فراموش میشوند. اسمش پویا بود. توی کتابخانه دیدمش. همیشه انگار جایی همان اطراف بود؛ گاهی پشت میز روبهرو، گاهی کنار قفسهها، گاهی موقع خروج.
کمکم فهمیدم دلیلش اتفاقی نیست.
هر روز بهانهای برای حرف زدن پیدا میکرد. یک روز درباره کتابی که دستم بود، یک روز درباره جزوهها، یک روز فقط برای سلام کردن.
من اما هیچ علاقهای نداشتم.
چند بار مستقیم گفتم: «دنبال من نباش.»
اما دستبردار نبود.
گاهی فکر میکردم این همه سماجت از کجا میآید؟ گل میآورد، پیام میداد، ساعتها منتظر میماند. حتی یک بار زیر باران ایستاده بود فقط برای این که کتابی را که جا گذاشته بودم به من بدهد.
راستش، اولش اذیتم میکرد.
بعد کمکم دلم برایش نرم شد.
نه چون عاشقش شده بودم؛ بیشتر از روی دلسوزی. حس میکردم آدمی که یک سال اینطور برای بودن کنارم تلاش کرده، شاید واقعاً مرا بخواهد.
شاید باید به او فرصت میدادم.
قبول کردم.
یادم هست آن روز چقدر خوشحال شد. انگار چیزی را که سالها دنبالش بوده پیدا کرده باشد.
اوایل همهچیز آرام بود.
پویا مهربان بود. حواسش به من بود. برایم وقت میگذاشت. کمکم باور کردم شاید اشتباه میکردم که اینهمه از او فاصله میگرفتم.
شاید واقعاً دوستم داشت.
شاید میشد به او اعتماد کرد.
دو ماه طول کشید تا این فکرها در من ریشه بگیرد.
اما درست وقتی داشتم به بودنش عادت میکردم، تغییر کرد.
اول پیامها کوتاهتر شد. بعد جوابها دیرتر. بعد حواسپرتیهای عجیب. وقتی باهم بودیم، انگار ذهنش جای دیگری بود.
میپرسیدم: «چیزی شده؟»
میگفت: «نه، فقط خستهام.»
اما آدم خستگی را میشناسد. این خستگی نبود.
یک روز در کتابخانه گوشیاش کنار من روی میز بود و او رفته بود کتابی را به امانت بگیرد، صفحه روشن شد. اسم دختری آمد؛ پریسا.
اول نخواستم چیزی بخوانم. اما چند کلمه کافی بود.
همان چند کلمه، تمام آن یک سال را جلوی چشمم خراب کرد.
فهمیدم همانطور که برای من جنگیده بود، حالا دارد برای یکی دیگر شروع میکند.
عجیب بود؛ منی که یک سال فرار کرده بودم، حالا درد میکشیدم برای از دست دادن کسی که هیچوقت انتخابم نبود.
وقتی آمد گوشی را گذاشتم جلویش.
رنگش پرید.
هیچ توضیحی نخواستم.
فقط نگاهش کردم و گفتم: «تو عاشق من نبودی. فقط میخواستی ثابت کنی میتونی منو به دست بیاری.»
چیزی نگفت.
و سکوتش، جواب همه چیز بود.
رفتم.
نه چون دیگر دوستش نداشتم... چون فهمیدم آدمی که اینقدر برای بهدست آوردن میدود، گاهی آنقدر تهیست که نمیداند با داشتههایش چه کند.
بعضی آدمها، درست وقتی دلشان را به تو میدهند، تازه دنبال دل دیگری میگردند.
او یک سال وقتم را گرفت تا باور کنم دوستداشتنش واقعی است.
و فقط دو ماه کافی بود تا بفهمم بعضی اصرارها، عشق نیستند؛ فقط عطشِ فتح کردناند.
بیچاره پریسا...!