ویرگول
ورودثبت نام
سارا حسن پور
سارا حسن پور
سارا حسن پور
سارا حسن پور
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

قیمت غرور


او هر روز صبح با صدای ساعت بیدار می‌شد؛ ساعتی که هیچ‌وقت برایش خبر خوشی نداشت. اتاق کوچکش بوی کتاب و قهوه سرد می‌داد و دیوارهایش پر از کاغذهایی بود که رویشان فرمول‌ها و یادداشت‌های درسی دیده می‌شد. او مدرک کارشناسی ارشد داشت، با نمرات بالا و چند مقاله نیمه‌تمام، اما پشت آن همه موفقیت، یک سؤال ساده مدام تکرار می‌شد: «حالا که چی؟»

او به خودش قول داده بود هرگز سراغ کارهای ساده و بی‌ارتباط با تحصیلاتش نرود. فکر می‌کرد سال‌ها درس خواندن، شب‌بیداری‌ها و فشارها نباید در یک شغل معمولی خلاصه شود. از طرفی، گرفتن پول از پدر و مادر برایش مثل یک شکست آرام بود؛ شکست در برابر استقلالی که همیشه از آن حرف می‌زد.

اما زندگی بیرون از ذهن او، قوانین خودش را داشت.

هفته‌ها به دنبال کارهای مرتبط گشت. رزومه فرستاد، مصاحبه رفت، جواب‌های مبهم شنید: «تجربه بیشتر می‌خوایم»، «اگر نیاز شد باهاتون تماس میگیریم». هر بار که از ساختمان شرکت‌ها بیرون می‌آمد، خیابان شلوغ‌تر و آسمان سنگین‌تر به نظرش می‌رسید. هر بار که گوشی‌اش را باز می‌کرد و استوری‌های هم‌سن‌وسال‌هایش را می‌دید؛ سفر، کافه، کتاب‌های تازه، کلاس‌های جدید، حس می‌کرد از زندگی جا مانده. دلش می‌خواست گاهی بدون حساب‌وکتاب یک کتاب بخرد، در یک کلاس ثبت‌نام کند یا فقط یک عصر را بیرون از خانه بگذراند، بی‌آنکه آخر شب نگران باقی‌مانده حسابش باشد.

یک روز در کافه‌ای نشسته بود و به فنجان خالی‌اش خیره شده بود. دوستش تماس گرفت و گفت: «یه کار توی فروشگاه پیدا کردم، بد نیست، موقته.» سکوت کرد. کلمه‌ی «موقتی» برایش شبیه تسلیم بود. گفت: «من برای یه کار موقتی، این همه درس نخوندم.»

اما همان شب، وقتی به خانه برگشت، حساب بانکی‌اش را نگاه کرد. عددی کوچک و بی‌رحم. انگار هر روز داشت آرام‌تر نفس می‌کشید. جلوی آینه ایستاد؛ خودش را دید، اما نه آن نسخه‌ای که همیشه در ذهنش ساخته بود.

روزها گذشت. غرورش هنوز سر جایش بود، اما حالا با خستگی همراه شده بود. دیگر حتی کتاب خواندن هم برایش مثل فرار نبود. یک شب، مادرش گفت: «ما فقط می‌خوایم حالت خوب باشه، حتی اگه کمکی بخوای…»

چیزی در گلویش گیر کرده بود. نه اشک بود، نه حرف؛ بیشتر شبیه یک شکست آرام.

صبح روز بعد، برای اولین بار رزومه‌اش را برای یک کار موقت فرستاد. نه چون از رویاهایش دست کشیده بود، بلکه چون فهمیده بود رویاها هم گاهی برای زنده ماندن به زمان نیاز دارند.

و آن روز، وقتی از خانه بیرون آمد، آسمان هنوز خاکستری بود؛ اما برای اولین بار، وزنش کمی سبک‌تر شده بود.

کارشناسی ارشداستقلال مالیداستانغرور
۰
۰
سارا حسن پور
سارا حسن پور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید