اولین بار که دیدمش، بیست و سه سالم بود و تازه از دانشکده هنر بیرون آمده بودم؛ با جیب خالی، دستهای همیشه رنگی، و سری پر از تصویر. اسمش لیلا بود. در کتابخانه دانشکده دیدمش؛ کنار پنجرهای که نور عصر روی موهایش میافتاد، طوری که انگار خودش بخشی از روشنایی بود.
من آن روز دنبال کتابی درباره رامبرانت بودم، اما پیدایش نکردم. عوضش لیلا را پیدا کردم.
عاشقش شدم، بیهیچ مقدمهای.
آن روزها هرچه میکشیدم، ردّی از او داشت. انحنای گردن زنی در تابلو، سایه دستی روی دیوار، حتی غروبهای نارنجی که پشت بام خانهام میدیدم، همه بویی از لیلا داشتند. اما عشق من، از آن عشقهایی بود که بیشتر در سکوت زندگی میکنند تا در کلمات.
هیچوقت به او نگفتم.
شاید غرور بود، شاید ترس. شاید هم میترسیدم اگر بگویم، این تصویر زیبایی که در ذهنم ساخته بودم فرو بریزد.
چند ماه بعد فهمیدم خانوادهاش از کشور رفتهاند. بیخبر. بیخداحافظی.
و من ماندم با اتاقی پر از بومهای نیمهکاره و دلی که انگار کسی رنگش را شسته باشد.
سالها گذشت.
آدمها ازدواج کردند، بچه دار شدند، پیر شدند، مردند. اما من همانطور ماندم؛ تنها، میان رنگ و بوم و سکوت. هیچوقت ازدواج نکردم. هر بار کسی میپرسید چرا، میخندیدم و میگفتم: «وقت نکردم.»
دروغ بود.
وقت داشتم، دل نداشتم.
نقاشی برایم همهچیز شد. شهرتی هم پیدا کردم. تابلوهایم در شهرهای مختلف نمایش داده شدند. اما حقیقت این بود که من تمام عمر، یک نفر را در شکلها و حالتهای مختلف روی بوم آورده بودم؛ انگار هر نقاشی فقط یک نسخه تازه از همان چهره بود.
هفتاد و دو ساله بودم که آخرین نمایشگاهم را برگزار کردم.
عصر روز سوم، خانم مسنی وارد شد؛ با شالی خاکستری به همراه دختری.
وقتی سرش را بالا آورد، نفسم بند آمد.
چشمها همان بود.
همان آرامش غمگین، همان نگاه دور.
برای لحظهای خیال کردم زمان برگشته است.
دخترش آرام به یکی از تابلوها نزدیک شد؛ پرتره دختری جوان کنار پنجره.
لبخندی زد و گفت: «عجیبه... این دختر خیلی شبیه مادربزرگم توی جوونیشه.»
خشکم زد.
پرسیدم: «اسم مادربزرگتون... لیلا نبود؟»
مادر دختر با تعجب نگاهم کرد. انگار اسم را از تهِ یک چاه قدیمی شنیده باشد.
گفت: «چرا... بود.»
بعد خندید؛ خندهای آرام و خسته. گفت: «من دختر لیلام.»
دنیا برای چند ثانیه ایستاد.
فهمیدم آن زن، خودِ لیلا نیست؛ فقط شباهتی از او را با خود آورده، مثل سایهای که از آفتاب قدیمی مانده باشد.
گفت مادرش سه سال پیش از دنیا رفته.
قبل از رفتنش، همیشه از نقاشی حرف میزده. از پسری که هیچوقت چیزی نگفت، اما نگاهش پر از حرف بود.
آن شب، برای اولین بار یکی از تابلوهایم را از دیوار پایین آوردم و به دختر لیلا دادم؛ همان پرتره کنار پنجره را. نتوانستم آن را نگه دارم. حس کردم بالاخره باید به جایی برگردد، حتی اگر صاحبش هیچوقت خودش برنگشته باشد.
فکر کردم بعضی عشقها برای رسیدن نیستند؛ فقط برای ایناند که آدم را تا آخر عمر، زنده نگه دارند.
و بعضی نقاشیها، تازه وقتی از دستت میروند، کامل میشوند.