
آن روز در جمعِ بچهها گفتم که با همهی علاقهام به شغلم، به ارتباط مستقیم با آدمها، به این صحبتها و سفرهای کوچک، روزهایی هست که بسیار خسته میشوم و میخواهم خودم و دلم را بردارم و برویم به جایی دور. جایی که آدمها نباشند و سکوت همه چیز باشد.
زنِ لاغراندام، خاطرپریشان و با چشمهای گودافتاده، دارد سوزندوزیها را تماشا میکند. میتوانم بفهمم که خسته است؛ با آن همه مشتاقانه از خلق کردن میگوید. اینکه میخواهد با این پارچهها چه کند. اینجور وقتها سکوت میکنم. از اینکه آدمها خیالشان را با من شریک میشوند، لذّت میبرم.
دو تا از پارچهها را انتخاب میکند. نیم متر از هر پارچه را کنار میگذارم. میدانم که دلش با آن پارچهی سبز هم هست اما مؤکولش میکند به خرید بعدی. آقای میم خیالش را راحت میکند که «هیچ اشکالی ندارد. پارچه را ببر. بعداً پولش را میآوری.» تشکری میکند و نمیپذیرد.
بعد انگار که کسی چسبِ زخم ورآمده را از روی دردی کهنه کندهباشد، آهی میکشد و حرف میزند:«کارتم را از امروز صبح گم کردهام. رفتم داروهای شیمی درمانی مامان را بگیرم. احتمالا آن جا گم شده. حواسم پی خودم نیست. صاحب خودم نیستم انگار. میدانید داروهای شیمی درمانی چقدر گران شده؟ اصلا نمیفهمم این روزها چه میکنم. رفتیم بیمارستان قاضی. گفتند جا نداریم. بروید سه ماه دیگر بیایید! آخر سه ماه دیگر که معلوم نیست چه میشود. مامان درد دارد.»
اسم بیمارستان قاضی را که میشنوم، همهی رخت چرکهای جهان یکهو وسط دلم ول میشوند. من و آقای میم. غصه میخوریم، حرفهای تکراری میزنیم، میگوییم که جنس درد و خستگیاش را میفهمیم و به خیال خودمان به زن امید میدهیم. در واقع کار دیگری هم بلد نیستیم. اصلا اینجور وقتها چه کار میشود کرد؟
بعد از رفتن زن برگهی کوچک پذیرش شیمی درمانی جا ماند. میخوانمش و بعد توی سرم بلوا میشود.
برگه را میگذارم جلوی چشمم. منتظرم که زن برگردد.