
بهرنگی مینویسد: راه که بیفتیم، ترسمان میریزد!
نوسترآداموس میگفت: همهی ترسهایی که یک به یک میشماری را قرار است وا بکنی. بی آن که خودت بدانی. بی آن که خبر داشته باشی.
من میترسیدم که تو را ناامید کنم. زمان گذشت. ناامیدت کردهام و عجب که دیگر نمیترسم. پا در راه گذاشتهام و دیگر هیچ نپرسیدهام حالا این راه است که میگوید که چون باید رفت!
میان رضایت و امیدواری تو و زیست تمام و کمال خودم باید یکی را انتخاب میکردم. میدانم که انتخاب من در نهایت ناامیدت کرد. این زیستن و این شوق، بزرگترین امید و سهمگین ترین ترس من بود.
ترس دیگری نیز بود؛ اگر من هم مثل تو امیدم را از دست بدهم چه؟ اگر خودم را ناامید کنم چه؟ اگر در نهایت شبیه تو شوم چه؟ ناسلامتی من در همهی زندگیام، آدم امیدواری بودهام. میگویم همه و اغراق نمیکنم. چه در سیاهترین روزها و چه در روشنترین شبها، من امیدوار ماندهام. انگار همیشه نخی بوده که دانههای تسبیح را کنار هم نگه داشته.
عمیقتر که فکر میکنم گاهی آنچه راهم میبرد، نه امید بلکه نوعی از دل کندن بوده، یک جور یلگی یا رها شدنی آرام که در ادامه پذیرش شگفتانگیزی با خود داشت. بیراه نیست اگر بگویم گاهی همین پذیرش بیشتر از هر امیدی جلو میبردم پذیرفتن همین چیزی که هست. همین چیزی که هستم. این زندگی خاکستری و آدمی که من باشم.
در میانهی راه ایستادهام، نه با امیدواری کودکانه و نه ناامیدی تهدیدکننده. چیزی میان این دو مرا پیش میبرد. چیزی که تا وقتی هست، این راه پیوسته ادامه دارد. چیزی که من دوست دارم صدایش بزنم: زندگی