ویرگول
ورودثبت نام
اسما احمدی
اسما احمدیادبیات می‌خوانم، تماشا می‌کنم و می‌رقصم.
اسما احمدی
اسما احمدی
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

رقص، اتاق تراپی و چیزهای دیگر!


اشک‌هایم را کنار می‌زنم و می‌گویم: گفته بودم می‌روم کلاس رقص؟ گفته بودم نصف شب‌ها همین طور بلند می‌شوم و آهنگ باز می‌کنم و می‌رقصم؛ باقاعده و بی‌قاعده؟ این را هم گفته‌ام که موقع رقصیدن توی سرم خانم سین دارد حرف می‌زند و من به حالت دست‌هایش فکر می‌کنم و بعد لبخندی که موقع فیگور گرفتن روی تک تک اجزای صورتش می‌نشیند.

می‌دانم که گفته‌ام؛ می‌دانم که هر جلسه در اتاق تراپی، بخشی از صحبتم از رقص است. از خواب عجیبم هم گفتم. توی خواب دارم فرزندی می‌زایم. کجا؟ همان جا توی کلاس رقص! درد می‌کشم، اما خوشحالی نرمی را زیر پوستم احساس می‌کنم. از دور خانم سین را می‌بینم.

کسی در خواب می‌پرسد: از خانم سین چی یاد گرفتی؟ می‌گویم زنانگی.

و بعد به کودک خونین و آرام توی آغوشم نگاه می‌کنم.

تراپیست می‌پرسد: چه چیز این خواب برایت جالب است؟

می‌گویم: این که این زایش دارد توی آن مکان اتفاق می‌افتد. در زنانه‌ترین فضایی که فکرم می‌شناسد.

حالا دیگر بحثی نمی‌کنم. اغلب در اتاق را می‌بندم و می‌رقصم. او هم گاهی از دور می‌ایستد به تماشا. می‌بینم که لذتی توی چشم‌هایش هست که به سختی سعی در پنهان کردنش دارد. راستش یک وقت‌هایی احساس می‌کنم به جای هر دو نفرمان می‌رقصم.

میان همه‌ی التهاب‌ها، دختری که توی سرم یا رو به آینه می‌ایستد، حرکاتی که دارد سعی می‌کند با ظرافت انجام دهد، عاشقم می‌کند. عشقی که در برابر ویرانگری، به شکل سرسختانه‌ای مولّد است.

رقص
۰
۰
اسما احمدی
اسما احمدی
ادبیات می‌خوانم، تماشا می‌کنم و می‌رقصم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید