ویرگول
ورودثبت نام
اسما احمدی
اسما احمدیادبیات می‌خوانم، تماشا می‌کنم و می‌رقصم.
اسما احمدی
اسما احمدی
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

واگویه (شماره دوم)

داشتم صفحه‌ای را بالا و پایین می‌کردم و نشانه‌ای از تو می‌بینم. پرت می‌شوم به آن روزها، به منی که آن روزها بودم و به تو.

اینسان/
اینسان/

اثرت را می‌بینم و بعد به خودم نهیب می‌زنم؛ تو چه معمولی بودی و من انتخاب کرده بودم که تو را بسیار ویژه‌تر از هر چه که هستی، ببینم. این سوگیری عاشقانه، مجال دیدن تو را با همه‌ی کم و کاستی‌هایت به من نداد، که اگر می‌دیدم آنقدر بی‌پروا عاشق نمی‌شدم و پیش نمی‌رفتم.تو نه معشوق که خدای کوچک من بودی یا لااقل من فکر می‌کردم که هستی.اما نه؛ نبودی. اگر هم بودی به قول خودت خدای علیلی بودی.

آخرش چه شد؟ هیچ چیز و همه چیز! بتی که ساخته‌بودم را ابراهیم‌وار شکستم.

نمی‌دانم این ویژگی‌ست یا نقص، من در عشق پروا نمی‌کنم و بی‌پروایی، قاعده‌های جهان را، همه‌ی سیاست‌های آغشته به دروغش را در هم می‌شکند. اما گاهی همین بی‌پروایی سرت را به سنگ می‌کوبد چرا که گاهی قوانین جهان و آدم‌ها زورشان به عشق ما می‌چربد. انگار که همیشه باید یک پا را عقب گذاشت. احتیاط کرد.

بیشتر که فکر می‌کنم با همه‌ی قوانین، به هر حال یک جایی باید باشد که بتوانم بی‌پروا باشم! یک جایی که بتوانم بدون واهمه‌ی از دست دادن، خودم باشم. یک جایی که خودم را صرف آن کنم و بعد احساس نکنم که از دست رفته‌ام.

تا به این لحظه به جوابی بهتر از هنر نرسیده‌ام. شاید من خدایم را پیدا کرده‌ام.

عشقهنرنویسندگی
۲۶
۵
اسما احمدی
اسما احمدی
ادبیات می‌خوانم، تماشا می‌کنم و می‌رقصم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید