
بعد از چند وقت، زبان باز کردم و گفتم که چند وقتی هست که دارم میروم کلاس رقص. این چیزی نبود که تو دوست داشته باشی از من بشنوی. مثل همان وقتی که گفتم دارم میروم کلاس سهتار و تو جوری اخمهایت رفت توی هم انگار که بزرگترین گناهکار جهان روبهرویت ایستاده. تو همیشه سمت باورهای دگمت خواهی ایستاد، حتی اگر آن سمت دیگر من ایستاده باشم.
نوسترآداموس میگفت: عصیانهای تو تلخند. داری برای چیزهایی طغیان میکنی که خیلیها طغیان نکرده، دارندشان.
و من خستهٔ این عصیانها و طغیانگریهایم. از این مبارزه که مرا از طبقهٔ منفیِ چندم به شاید طبقهٔ صفر و نقطهٔ شروع حرکتِ خیلیها برساند، خستهام.
امشب از هر شبی خستهترم؛ اما هر دو خوب میدانیم که تلخترین اخمها و طولانیترین قهرها، شوق و عشقِ رقصیدن را در من نخواهد کشت. من خواهم رقصید و تو بهناچار تماشاچیِ رقص من و تقلای من برای زنانگیِ خفتهام خواهی بود.
فقط چه میشد اگر مرا همینطور که هستم، میدیدی؟ به کجای این جهان برمیخورد؟