
اولین روز کاری ام بود.
هنوز بوی رنگ تازه از سقف دفتر کنده نمیشد، داشتم کفشهای نو ام را زیر میز جا میدادم که صدای خشنِ رئیس بالای سرم بلند شد: «فلاحی! امیدوارم حداقل قهوه درست کردن بلد باشی!»
سرم را سریع بالا آوردم ، آب دهانم رو قورت دادم و گفتم: «چشم خانوم رئیس.»
همانطور که با استرس به سمت دستگاه قهوهساز رفتم، حس کردم دنیا روی سرم خراب شد.
شیر آب را باز کردم، اما به جای فنجان، نازل آب را روی سینی زیر دستگاه جا زدم. یک فواره کوچک از آب داغ و بخار، پیراهن نویم را کثیف کرد. زیر لب گفتم : «هانا خانم از این بدتر نمی شد! همین امروز استخدام نشده اخراج میشی.»
همانجا بود که علی دلاوری پیدایش شد. از آن آدمهای مرموز شرکت بود؛ همیشه یک قدم از شلوغی فاصله داشت، کت و شلوارش همیشه مرتب بود و عینکش یک جور خاصی روی صورتش مینشست.
کنارم آمد و گفت:«آروم باش فلاحی، اینجا همه از قهوهساز میترسن. بذار کمکت کنم.» صدایش گرم و آرام بود، مثل پناهگاهی در وسط یک طوفان اداری.
با مهارت عجیبی، بخار را مهار کرد و سه لیوان قهوه(یکی برای خانم رئیس ،یکی برای من و یکی برای خودش) درست کرد. قهوهاش تلخ بود، ولی شیرینترین تلخیای بود که تا آن روز چشیده بودم.
هفتهها گذشت. ترس از قهوهساز جای خودش را به ترس از نگاه نکردن به علی داد. محیط کار برای من تبدیل شده بود به یک صحنه تئاتر که تمام تمرکزم روی بازیگر اصلی، یعنی علی، بود.
او تکیهگاهم بود. وقتی رئیس گیر میداد، علی با یک نگاه من را از زیر فشار بیرون میکشید. وقتی از کار خسته بودم، با یک جمله طنز قدیمی، لبخند را به لبم برمیگرداند. رابطهمان از سلام و احوالپرسی ساده شروع شد، به ناهار خوردن کنار هم در پارکینگ شرکت و بعد، ساعتها حرف زدن زیر نور چراغهای کمفروغ کافه نزدیک شرکت کشید.
یک شب بارانی، وسط صحبت از آینده، علی مکث کرد. دستش را روی دست من گذاشت. «هانا، تو… تو برای من شبیه یک نور در این شهر خاکستری.»
همانجا فهمیدم: این فقط عشق نبود، این نیاز بود. ما دو نفر بودیم که در شلوغی شهر، همدیگر را پیدا کرده بودیم و قول داده بودیم نور وجودی یکدیگر را ببینیم.
اما گاهی، نشانههایی بود که قلبم را سرد میکرد. یکبار وسط جلسه، علی ناگهان رنگش پرید. با دست عرق پیشانیاش را پاک کرد و گفت: « بخاطر کمخوابیه .»
او همیشه از زیر فشار شانه خالی میکرد، همیشه کمی زودتر از من میرفت و همیشه تماسهایش را کوتاه میکرد. من میخواستم بپرسم، میخواستم بدانم چه شده، اما ترس از خراب کردن این معجزه کوچک، دهانم را بسته بود.
ماه ششم رابطهمان بود که همه چیز عوض شد. انگار علی یک شبه از دنیای من بیرون کشیده شد.
+«سلام، خوبی؟»
-«آره، کار دارم.»
+«امشب شام…»
-«نمیتونم، برنامه دارم.»
حتی نگاههایش هم سرد شده بود. آن گرمای همیشگی پشت آن عینک، تبدیل شده بود به یک دیوار شیشهای که من هرچه به آن نزدیکتر میشدم، یخزدهتر میشدم. سعی کردم بفهمم، اما هر بار با یک جواب خشک یا یک بهانه قدیمی مواجه میشدم. انگار خودش داشت مرا پس میزد!
روزی در اوج ناامیدی، رفتم سراغ میز مدیر تا یک پرونده را بردارم.
ناگهان چشمم به پوشهای افتاد که روی میز مدیر جا مانده بود: « نامه استعفای علی دلاوری ». تاریخ امروز بود!
قلبم در گلویم سنگ شد. تمام آن فرارها، آن سردیها، آن تماسهای کوتاه… همه یک معنی داشت: او رفته بود!
با خودم گفتم: «هانا، بالاخره تموم شد. اونم مثل بقیه، وقتی اوضاع سخت شد، ترجیح داد بره.» بغض گلویم را گرفت.
همه آن لحظات خوب، برای او فقط یک بازی زودگذر بوده!
آن شب تا صبح گریه کردم ولی تصمیم گرفتم قوی باشم. فردا اولین کسی خواهم بود که با لبخند به مدیر میگوید: «علی رفت، اما من ماندم!»
فردا، اتاق علی خالی بود. پوشه های روی میزش نبود، اما گلدان دیفن مورد علاقه اش هنوز آنجا بود.
انگار نه انگار که این مرد، هفته پیش تمام دنیای من بود. با خودم گفتم: «دیگه بسه هانا، قهوهساز رو بردار و برو سر کارت.»
همانطور که برای ریختن قهوه به سمت دستگاه میرفتم، خانم منشی دفتردار با صورتی گرفته کنارم ایستاد.
-«هانا جان، حالت خوبه؟ شنیدم علی…»
حرفش را قطع کردم
+«بله، استعفا داد. یک دفعهای. عجیبه، نه؟» سعی کردم صدام نلرزد اما بغض داشت خفه ام میکرد.
منشی آه کشید. «استعفا نداد، هانا. اون…»
+«بهتره ادامه ندین ؛ من برای علی مهم نبودم ،اون هم برای من مهم نیست!»
بغض گلویم ترکید، سریع سمت حیاط شرکت رفتم تا هوا بخورم .انگار تمام شرکت داشت روی سرم خراب میشد و من هیچکاری نمیتوانستم بکنم!
منشی پشت سرم به حیاط آمد تا حالم را بپرسد اما بی هوا گفت: میدونم که حالت بده اما نباید علی رو سرزنش کنی اون تورو ول نکرده متاسفانه علی...دیروز از دنیا رفت »
زمین زیر پایم خالی شد. «چی؟!! نه، امکان نداره. اون سالم بود! فقط کمی خسته…»
-«اگه سالم بود، چرا ماه پیش تو بیمارستان بستری شد و هیچکس نفهمید؟ چرا آخرین روزش اومد دفتر و فقط کارهاش رو مرتب کرد؟ حتی چندباری به من میگفت بخاطر حال بدش نمیتونه تو جلسه شرکت کنه.»
گیج شده بودم. یعنی به من دروغ گفته بود؟! این همه مدت بیماریاش را پنهان کرده بود؟!
با دستانی لرزان به سمت میز علی رفتم. یک پاکت نامه سفید روی کشوی خالی بود. آدرس من روش نوشته شده بود.
بازش کردم. خط خوشاش، که همیشه قلبم را گرم میکرد، این بار آخرین حرفهایش را مینوشت:
«هانا جان،اگر این نامه را میخوانی، یعنی من موفق شدهام که بروم و تو هم بالاخره تصمیم گرفتهای قوی باشی. عزیزم، من مدتهاست میدانم که توانی برای ماندن ندارم. هر بار که رنگم میپرید یا خسته میشدم، نبردی بود که نمیخواستم تو شاهدش باشی. تو نور بودی، و من نمیخواستم نورم با خاکستر وجود من مخدوش شود.
من ازت فرار نکردم، هانا. من رفتم تا تو از رنج کشیدن من در امان بمانی. تو را به دست این دنیای بیرحم سپردم، چون میدانستم که تو بهتر از من از پس خودت برمیآیی.
من قهوهات را شیرین خوردم، حتی اگر مزهاش تلخ بود، فقط برای اینکه تو بخندی. حالا تو هم، قهوهات را بنوش. سرد شده، اما هنوز طعم یک عشق واقعی را دارد.
علیِ تو.»
پایانِ این نامه، پایان، سکوت اتاق علی بود. همانجا کنار میز خالی ایستادم ، لیوان قهوهای که قرار بود برای علی بریزم ، مدتها بود که روی میز سرد شده بود. آن روز، من برای اولین بار فهمیدم که بزرگترین عشق زندگیام ، نه با یک دروغ، بلکه با بزرگترین ایثار او به پایان رسیده بود. حالا، شهر برایم واقعاً خاکستری شده بود، و دیگر هیچ قهوهسازی هم نمیتوانست آن را شیرین کند!
