ویرگول
ورودثبت نام
Mahla
Mahlaنگاهی نو، از زاویه‌ای متفاوت. اینجا راوی منم.
Mahla
Mahla
خواندن ۵ دقیقه·۱۹ روز پیش

آخرین چراغِ کوچه

کوچه‌ی ما از آن کوچه‌هایی بود که انگار زمان در آن جا مانده بود.

دیوارهای کاه‌گلیِ قدیمی، درهای چوبیِ رنگ‌ورورفته، پنجره‌های کوچک با پرده‌های گل‌دار، و سنگ‌فرش‌هایی که باران رویشان خاطره می‌ریخت. شب که می‌شد، سکوت مثل مه روی کوچه می‌نشست و فقط صدای دورِ ماشین‌ها یا گاهی پارسِ سگی از تهِ محل به گوش می‌رسید.

در آن کوچه، همه‌چیز برای مردم عادی بود؛ جز خانه‌ی نسرین خانم.

نسرین خانم برای اهالیِ کوچه بیشتر شبیه افسانه بود تا همسایه.

کمتر کسی او را دیده بود. کسی نمی‌دانست چرا این‌ زن تنها زندگی می‌کند، چرا بیشترِ شب‌ها چراغِ خانه‌اش روشن می‌ماند، و چرا پشتِ آن پنجره‌ی کوچک، همیشه سایه‌ای بی‌قرار رفت‌وآمد می‌کند.

پیرزن‌ها در بقالیِ آقا رضا، زیرِ لب حرف می‌زدند و حدس می‌زدند.

یکی می‌گفت:«حتماً روانی شده... آدم که هر شب تا نصفه‌شب چراغ روشن نگه نمی‌داره.»

یکی دیگر با چشمک و پوزخند جواب می‌داد:

«شاید یه مردِ نامحرم داره، شب‌ها میاد دیدنش!»

اما نرگس خانم، همسایه‌ی دیواربه‌دیوارش، همیشه آرام‌تر از بقیه حرف می‌زد.

او می‌گفت: «نه بابا... من فکر می‌کنم یه غمی داره. بعضی آدما شب‌ها دلشون آروم نمی‌گیره.»

من، که تازه‌عروسِ آن کوچه و اهلِ شهر بودم، از همه کنجکاوتر بودم.

هر شب از پنجره‌ی خانه‌مان به انتهای تاریک کوچه نگاه می‌کردم و نورِ لرزانِ چراغِ خانه‌ی نسرین خانم را می‌دیدم.

آن نور، با همه‌ی کوچکی‌اش، از هر چراغی پررنگ‌تر بود. انگار چیزی را پنهان می‌کرد؛ یا شاید چیزی را نگه می‌داشت.

یک شب، هنگامِ برگشتن از خرید، از جلوی بقالیِ آقا رضا گذشتم.

مغازه‌ی کوچک و قدیمی‌اش با شیشه‌های ترشی، قوطی‌های رنگ‌ورورفته و بوی نمک و ادویه، مثل همیشه بیدار بود.

آقا رضا پشتِ پیشخوان ایستاده بود و با دقت به سمت خانه‌ی نسرین خانم نگاه می‌کرد.

نگاهش غرقِ خاطره بود؛ از آن نگاه‌ها که آدم را می‌ترساند، چون می‌فهمی پشتش چیزی پنهان است.

خواستم چیزی بپرسم، اما سکوتش مرا منصرف کرد.

فقط همان‌جا ایستادم و فهمیدم این نورِ لرزان، برای آقا رضا هم فقط یک چراغ نیست؛ یادآورِ چیزی است که سال‌ها پیش در همین کوچه گم شده...

یک بعدازظهرِ پاییزی، هوا گرفته و دلگیر بود.

بارانِ ریزی می‌بارید و بوی خاکِ نم‌خورده در کوچه می‌پیچید. من که دیگر طاقتِ این همه ابهام را نداشتم، تصمیم گرفتم از آقا رضا سر دربیاورم.

واردِ مغازه شدم.

آقا رضا پشتِ پیشخوان، شیشه‌های ترشی را با دستمالی کهنه پاک می‌کرد.

چند لحظه چیزی نگفت. فقط سرش را بلند کرد و با نگاهِ خسته‌اش منتظر ماند.

گفتم: «آقا رضا... ببخشید میشه بگین نسرین خانم کیه؟ چرا همیشه چراغ خونش روشنه؟ حس میکنم شما بهتر از بقیه میشناسین‌شون »

آقا رضا دست از پاک کردن کشید.

نگاهش به دوردست رفت، به همان انتهای کوچه، و بعد آهسته گفت: «نسرین... دخترِ همسایه‌ی قدیمی‌مونه.

قدیما که جوون‌تر بود، هر بار می‌اومد مغازه، انگار خودِ روشنایی پا گذاشته بود توی این بقالی.

خنده‌هاش، حرف‌هاش... همه‌چی رو عوض می‌کرد.»

بعد مکثی کرد...

انگار داشت چیزی را از تهِ دلش بیرون می‌کشید.

«یادمه قبل از رفتن به سربازی، یه دستبند با مهره‌های چوبی براش درست کرده بودم و بهش یادگاری دادم و قرار بود بعد برگشتن از سربازی، با هم ازدواج کنیم.

نسرین هر روز به بهونه‌ی خرید می‌اومد مغازه، و ما یواشکی حرف می‌زدیم؛ از آینده، از خونه، از زندگی...

اما...»

صدایش لرزید.

نگاهش را به شیشه‌های ترشی دوخت و آهی کشید و ادامه داد:

«اما...وقتی من نبودم، پدرش نسرین رو به نادر داد! من برگشتم، ولی دیگه دیر شده بود. نسرین رفت توی خونه‌ی خودش، اما انگار دلش هیچ‌وقت نرفت!»

ماتم برده بود. آن همه حرفِ مردم، آن همه شایعه، ناگهان شکل دیگری پیدا کرد.

نورِ خانه‌ی نسرین خانم، حالا دیگر فقط نور نبود؛ نشانه‌ی چیزی بود که هنوز تمام نشده بود.

آقا رضا آرام ادامه داد:

«زندگی خیلی وقتا ما رو می‌بره به مسیری که انتظارش رو نداریم. بعضی عشق‌ها حتی وقتی به وصال نمی‌رسن، بازم توی دل آدم زنده می‌مونن.»

وقتی از مغازه بیرون آمدم، باران هنوز می‌بارید.

کوچه ساکت بود، اما دیگر برای من مثل قبل نبود.

حالا می‌دانستم پشتِ آن پنجره‌ی روشن، فقط یک زنِ تنها نیست؛یک عمر انتظار خوابیده است.

چند روزی گذشت.

باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز رنگِ غم داشت؛ ابری، سنگین، و خاموش.

آن شب هم، مثل همیشه، چراغِ اتاقِ نسرین خانم روشن بود.

اما این‌بار چیزی در آن نور فرق داشت؛ کم‌جان‌تر از همیشه می‌سوخت، انگار نفس‌های آخرش را می‌کشید و هنوز کسی برای خاموش کردنش نیامده بود.

همان لحظه، صدای آژیرِ آمبولانس سکوتِ کوچه را درید.

قلبم فرو ریخت.

‌همسایه‌ها، آشفته و هراسان، جلوی درِ خانه جمع شدند.

نرگس خانم با چشم‌هایی اشک‌آلود گفت:

«چند روزی بود ازش خبری نبود... هیچ‌کس ندیده بودش بیرون بیاد. وقتی دیدیم چراغش داره این‌جوری کم‌نور می‌شه، ترسیدیم... زنگ زدیم اورژانس...»

دیگر صدایش در گریه گم شد.

من به سمتِ درِ خانه دویدم.

امدادگران پیکری را روی برانکارد بیرون آوردند؛ صورتش با پارچه‌ای سفید پوشانده شده بود.

نگاهم به اتاق افتاد. روی میزِ کنارِ پنجره، زیر نورِ لرزانِ چراغ‌قوه، چیزی دیدم.

نزدیک‌تر شدم.

همان دستبندِ مهره‌چوبی بود.

همان یادگاری که آقا رضا از آن گفته بود.

اشک در چشمانم جمع شد؛حالا همه‌چیز روشن بود.

آن چراغ، فقط نورِ یک اتاق نبود؛ چراغِ امیدی بود که سال‌ها خاموش نشده بود.

چراغِ دلی که هنوز منتظر مانده بود.

چراغِ عشقی که در سکوت زنده مانده بود، حتی وقتی زندگی از کنار آن گذشته بود.

روزِ بعد، خبرِ مرگِ نسرین خانم به آقا رضا رسید.

او پشتِ پیشخوانِ مغازه‌اش ایستاده بود، بی‌حرکت و خاموش؛

مثل مردی که ناگهان تمامِ گذشته‌اش را یک‌جا از دست داده باشد.

فقط به سمتِ انتهایِ کوچه خیره ماند؛ به همان خانه‌ای که سال‌ها پیش روشنایی‌اش را از دلِ او گرفته بود.

و من، آن‌جا وسطِ آن کوچه‌ی ساکت، برای اولین بار فهمیدم که بعضی چراغ‌ها فقط برای روشن کردنِ یک اتاق روشن نمی‌مانند؛

بعضی چراغ‌ها، برای زنده نگه داشتنِ یک خاطره، یک عشق، و یک عمر حسرت روشن می‌مانند.

کوچه‌ی ما دیگر آن کوچه‌ی مرموزِ شب‌های چراغ‌روشن نبود.

اما از آن به بعد، هر وقت باران می‌آمد و بوی خاکِ نم‌خورده در هوا می‌پیچید، انگار چیزی در دلِ همان کوچه هنوز زنده بود؛ عشقی که به وصال نرسید، اما هیچ‌وقت خاموش نشد.

کوچهچراغنور
۲۱
۱۶
Mahla
Mahla
نگاهی نو، از زاویه‌ای متفاوت. اینجا راوی منم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید