همیشه وقتی احساسهای متفاوت بهم هجوم میآورد شروع میکردم به نوشتن؛ تو چنلم، تو استوریهام، تو کاغذهای دم دست یا نوت گوشیم. نهم اسفند صبح که داشتم از خونه میزدم بیرون طبق معمول لپتاپ رو برداشتم که بعد شرکت برم همون کافهی همیشگی و روتین همیشگی رو پیش ببرم. حدودای ده صبح بود که اخبار رو شنیدم و فهمیدم امروز به خاطر اتفاقات نمیتونم برم کافه. هضم شرایط و اتفاقات قطعاً برای منم مثل هر جوون همسنم راحت نبود. حالا باید به جای اینکه هر روز صبح حواست باشه شارژر لپتاپ رو جا نذاری که تو کافه بدون شارژ نمونی، دغدغهات بشه چیدن وسایلت تو چمدون و برگشتن به نقطهی صفر زندگیت. با کارت، خونهات، پروژههات، پیادهرویهات، کافهی مورد علاقه و بوی سیگار و طعم گس چای باید خداحافظی کنی؛ به مدت نامعلوم از تموم داشتههایی که خودت به دستت آوردی خداحافظی کنی. نمیتونم توصیف کنم تو تمام این ۶۹ روز چه افکار و احساساتی رو تجربه کردم و نتونستم بنویسم و این دشوارترین چالش زندگیم قطعاً بود.
نتونستم روی هموک سیکل جدید یاد بگیرم و دنبال موزیک جدید باشم برای سینک کردن با رقص جدیدم. نتونستم وقتی ذهنم درگیر میشه ریمیکس پلی کنم و بزنم تو دل کوچههای تهرانِ جانم. برای پروژهها و تمرینهای دانشگاه، برای ایدههای پایاننامهام دیگه نتونستم برم کافه. دیگه با هر حال خوب و بدی تو آینه عکس نگرفتم. دیگه خستگیام با بوی سیگار کم نشد. دیگه هیچ آدم ناشناسی بهم لبخند نزد. دیگه مسئولیت زندگی روی دوشم نبود و نتونستم تو هر هجوم درد و ترس و غم و ناخوشی ننویسم.
با هر بار سرچ، ویرگول رو میدیدم و حالا تصمیم گرفتم اینجا بنویسم که هر بار تو زندگیم باز محکوم شدم به اینکه ننوشتن رو ازم نگیرن.
3:59 - هفدهم اردیبهشت