ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۴ دقیقه·۴ روز پیش

خواب

از کنار باغ ها و جاده ی باریک کوچه مان که به روستا می رسد درخت های سرو و بلند به آن باغ بزرگ جلوه داده بودند پسر بچه ای را به همراه سگ پاکوتاهی دیدم که اختیار کنترل کردن سگ از دستش در رفته بود، پسر بچه یک پیراهن آستین کوتاه و دمپایی تابستانی و یک شلوارک پوشیده بود وقتی به آن ها نزدیک شدم پسر بچه هر چقدر سعی کرد نتوانست قلاده ی سگ را نگه دارد؛ او قلاده را رها ساخت و سگ پاکوتاه با سرعت به سمت من آمد انگار که مرا می شناخت رنگ خاکستری ملایم داشت پایم را روی صورت گِرد و چانه ی پهنش گذاشتم او خود را برایم لوس می کرد و دُم تکان می داد؛ کمی به نوازش او پرداختم قلاده اش را گرفتم و سگ را به حیاط خانه شان بردم که متشکل از علف های هرز بود با دو زن رو به رو شدم که موهاشان لَخت و بلند بود صورتی مانند فرشته ها را داشتند یکیشان سنش بالا و یکیشان سنش پایین تر بود متوجه شدم آن ها مادر و دختر هستند و اصلأ مال آن جا نبودند من نمی شناختمشان نمی دانم چه شد اما هوسی در دلم شعله اش گداخته شد خودم را شکارچی بیماری یافتم با لباس های چرکین و تفنگی بر دوش و آن مادر و دختر را خرگوش های زیبا و غذایی خوشمزه در تله ای آماده؛

آن ها داشتند پیاده می رفتند و من پشت سرشان بودم با چشم های بدبینانه ام به اندام های فربه و لذیذشان می نگریستم لب هایم را تر می کردم زبانم تقلای آن ها را داشت زیر جامه هاشان را می توانستم تصور کنم سوتین هایشان که زیر پیراهنشان معلوم بود و آن لبخندهای شیطان آلودشان .. دختر می خندید و با مادر صحبت می کرد متوجه ی هیچ کدام از حرفشان نشدم اما این طور به نظر می رسید .. او دارد دنبال ما می آید (نکند آن ها این خواب را برای من ساخته بودند) ..

مادر عشوه هایش مرا به فکر فرو می برد، چنان که تازیانه ای بر پشتم می زد قلبم تند تند مثل یک دیوانه در جنون به طپش در آمده بود. صداهای سازمانندشان هنوز در گوشم می پیچد خنده های دلبرانه و آن راه رفتن های آهسته آهسته هر قدمشان دلم را می لرزاند. در اینجا فهمیدم پسر بچه غیب شده است (یا اینکه خودم می خواستم از اینجای به بعد در خواب نباشد و حذفش کرده بودم) آن زن و دختر نزدیک خانه ی خود شدند (خانه نیز دو تا بود یکی بزرگ و یکی کوچک) این آخرین راه من بود یا دلیل بر آن که بخواهم بدن های بره وارشان را لمس کنم و مدتی در بندشان بگمارم باید دست به کاری می زدم تصمیم خود را گرفتم اما تصمیمی عجولانه و خود سر بود با سرعتی مانند یک برده ی فراری دنبالشان دویدم احساس می کردم مانند باد می وزم نامش را نمی دانم چه می گذارید تجاوزی بی شرمانه ، علاقه ای به خوابیدن با زن ها ، (شاید آن زن و دختر هوس هایم بودند) آن ها جیغ کشیدند و به سمت خانه دویدند من دقیقا پشت سرشان بودم اما در عرض چند ثانیه مانند دودی غیبشان زد.

مردی مُچ دست هایم را سفت گرفت مردی لاغر با صورتی استخوانی با پیراهنی سفید گفت داشتی چه کار می کردی هان؟ می خواستی...؟ ناگهان زیر پایم را خالی ساختم اگر دستم را رها می کرد پرت می شدم مرد با تعجب پرسید چطور این کار را کردی ؟! .. از این جا همه چیز در زمان ایستاد مادر و دختر را نمی دیدم... با شما هستم بانوهای زیبا کجا هستید می شود دوباره در خوابم بیاید قول می دهم مثل واقعیت پسر خوبی باشم با شما حرف بزنم و مثل سرخپوست های بومی رفتار نکنم من گناهکار نیستم لطفأ دوباره در خوابم بیاید قول می دهم جایی که در آن جا با شما ملاقات کنم جایی با هوایی مطلوب و خانه ای مجلل باشد من آن ها را در مدت خیلی کوتاهی می سازم نه نه نه من نمی خواستم دنبالتان بدوم از من نترسيد من هیچ آسیبی به شما نمی رسانم می شود اگر به خوابم آمدید پا برهنه بیایید با دامن هایی بلند می توانم روی پاهاتان بخوابم مرا لحظه ای در آغوشتان بستانید لحظه ای کودکی خجول بشوم و شما مرحمت کنید آن سینه های حلال و پرشیرتان را بدهید و مستانه بمکم می شود دست هایم را بگیرید و بفشارید گیسوانتان را پیچک وار شانه کنید و ببویمشان گوشواره ای به گوش هاتان آویزان کنید و جلوه ای ملک وار داشته باشید و چای بگذارید و یک شب در خواب من چون سوداگرایان به مهمانی این بخت شوریده بیایید.

(این داستان از خواب من بود که امشب دیدم همه چیز تو خواب اتفاق افتاد نوشتمش به هر حال امیدوارم خوشتون امده باشه... دوستان عزیزم امیدوارم فکری بد در مورد من نکنید چون واقعأ با دخترها و زن ها خیلی مهربان هستم)

خواب
۱۱
۲
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید