دوستان عزیز این داستان کوتاه یکم کلمات ممنوعه داره از دوران کودکی بنده هستش و تمامی گفته ها در این داستان واقعیت دارد دوس داشتید بخونید.♡
می خواهم از کودکی هام بنویسم چیزی که دیگر وقتی بزرگ شدم هرگز ندیدم- ده سالم بود گلوله های توپی شکل فیرینی را گاز می زدم نرم بود مثل سینه های یک زن، یک دوچرخه ی کوچک آهنی داشتم که خسته ام می کرد اما هیچ گاه تنهایم نمی گذاشت خیال هایم را به هم می بافتم کاری با عشق و فلسفه نداشتم دنیای بزرگسالی نمی دانستم چیست و به آن پی نمی بردم تنها کوله پشتی مدرسه ام روی دوش هایم سنگینی می کرد مثل یک شور در کتاب های دبستانی بودم آن جا که الفبا می خواندم و می نوشتم الان که دارم می نویسم بغض کرده ام شبیه به پدری که پس از سال ها کودکش که بزرگ شده را می بیند و او را در آغوش می فشارد و می گوید تا به حالا کجا بودی ؟ ناغافل کجا رفتی؟ چطور تنهایم گذاشتی؟ چرا سری به من نزدی؟ اد امشب باید می آمدی؟ آن هم بعد از بامداد (اشک هایم دارد می آید بغض سهمگینی دست های سنگینش را روی گلویم نهاده است بی پدر ول هم نمی کند ده سالگی چیز بدی نبود اما عشق مریم دارد میکشد مرا) بله ده سالم بود مادرم می گفت پسرم زیباست شبیه موج آبی دریا که بر ساحل بوسه می زند آن شب ها مادرم نقل می گفت از کشته شدن جن ها توسط پدربزرگم عظیم و پرستاری مادربزرگم حیران از وی می خواهید داستانش را برایتان بگویم خیلی خب همراه من باشید، پدر بزرگم شبی با اسب در راه بازگشت به خانه بود چند نفر دُم اسب را می کشیدند و نمی گذاشتند اسب حرکت بکند پدربزرگم هر چقدر به پشت سرش نگاه می کند چیزی نمی بیند او تفنگی بزرگ داشت بی هوا به آن ها شلیک می کند و زمین نقش بر خون گشته بوده است پدربزرگم به خانه باز می گردد تا چند هفته زمین گیر می شود و مادربزرگم حیران از او مراقبت می کند و بعد از چند هفته به حال اول خود باز می گردد ، (این داستان را مادرم برایم تعریف کرده است و هر چه پرسیدم و گفتم واقعی است یا خیر او با تمام جدیت گفت واقعی است) مادربزرگم حیران به فراموشی مبتلا می شود یک روز به خانه شان رفته بودیم و من موهایم بلند بود مادربزرگم حیران به مادرم گفت این دختر کیست؟ مادرم گفت : پسرم است مادر جان. این را می دانم عشق آن روزها به نگاهی بند بود اما این روزها حیله و دوز و کلک در همه جا پیدا است، قبل از بیمار شدن مادربزرگم، او قندان را پیش آورد و من مشتی از قند ها را برداشتم مادربزرگ گفت : یک دانه بردار پسرم، عطاری در بازار عطر می فروخت دختری به مجال یار می رفت ده ساله بودم در آبخوری مدرسه دهانم را زیر شیر آب می نهادم و شرشر آب می نوشیدم.
برادران بزرگ ترم ترک تحصیل کردند و پا به عرصه کار نهادند من زیر نور مهتاب مشق می نوشتم مادرم با یک تکه نان و پنیر و چای شیرین روزه می گرفت. دختری که ما صدایش می زدیم گلی به خانه ی ما می آمد دختری سر به هوا بود دماغش دراز بود صورتش سیاه اما دختری صاف و ساده بود دوست داشت شوهر کند یک بار عمویم گفت پسرها در رودخانه سرش را زیر آب می بردند و به بازی اش گرفته بودند. نمی دانم حالا چه شد شنیدم در شهر زندگی می کند. خوردن نان خمیری را دوست داشتم یادش به خیر در دشت ها به دنبال سنجاقک ها می دویدیم یا به کفش دوزک می گفتم برو و برایم یک دوچرخه بیاور و او بال های کوچک و زیبایش را می گشود و از روی انگشتم به پرواز در می آمد راستی یک گربه نیز بود همیشه به خانه ی مان می آمد اما من از آن گربه می ترسیدم نمی دانم چرا بسیار گربه ی زیبایی بود و حالا که به خانه ی مریم برای خواستگاری رفتم نیز یک گربه از میان حیاتشان جست و از دیوار بالا رفت و مریم گفت : عه گربه را دیدی همیشه می آید اینجا گل را به مریم دادم و گفت: از کجا فهمیدی من دوست دارم- دوستان عزیزم زندگی چقدر تراژدی غمگینی دارد. در زمستان برف می آمد در مدرسه من برف بازی نمی کردم یک جا گوشه ای می ایستادم و گاهاً می دیدم گوله ی برف به من می خورد از کودکی من شادی نمی کردم نمی دانم چرا دوستان عزیزم اما شادی کردن را از من گرفته بودند و کودکی آرام بودم تا آنجا که خانم معلم تَبَّت به من می گفت : عروس (خیلی می رنجیدم اما می خواهم بدانم او حالا کجاست حتمأ بازنشسته شده است و و نوه دارد یا معلم چاقی که سیاه چرده بود و هیچ توجه ای به من نداشت زیرا اوایل مدرسه اول ابتدایی نمی توانستم خوب بنویسم و شبیه خط هندی ها می نوشتم). خیلی چیزها است که دلم را شکسته است مخصوصأ زخم زبان ها و آن همه ناملایماتی ها اشاره ای به این موضوع در داستان های بعدی خود خواهم کرد زیرا اینجا فقط از ده سالگی خواهم گفت البته این ها بازگویی های دل بیچاره من است که سال ها در دل نگه اش داشته ام و به کسی نگفته ام - چقدر نشاط انگیز بود آب تنی در تابستان و یا خبر تعطیلی مدارس با عید نوروز. البته در کودکی انسان ضربه هایی می خورد مثل حرف های ناپسند و یا تاثیراتی که معلم های آن دوران و یا محیط به انسان می رساند. نمی توانستم گل را تلفظ گفتم و بر سر این چقدر خانم معلم به من خندید.
در کودکی به زبان مادری در خانه سخن می گفتیم و فارسی زیاد بلد نبودم اما در مدرسه بیشتر یاد گرفتم و با خواندن کتاب ها صحبت کردن با زبان فارسی برای من بهتر شد در حال حاضر با مریم هم فارسی صحبت می کنم. چقدر ده ساله شدن دلم خواست تا مادرم می رفت در شالیزار دایی ام کار می کرد و من به خانه دایی می رفتم دختر دایی ام می گفت چون آسم داری می ترسم خورشت چرب و چیلی جلویت بگذارم برنجت را با پنیر بدون نمک بخور. خب دوستان عزیزم سرم را در اتاق تاریک روی بالش گذاشته ام می خواهم بخوابم. می دانم همه تان ده ساله شده اید خیلی خب بفرمایید دور میز بنشینید می خواهیم به ده سالگی سفر کنیم.