ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۸ دقیقه·۶ روز پیش

سایه

نمی دانم سراغ کدامین قصه رفته ام نامی آشنا و یا غریب که در پی حادثه ای مثل یک پر سبک می شوم و خون می دمم شکاری در چمنزار تنش ، گرما ، جنون ، شیهه ای در شوریدگی و بر آغاز ..

کلاس درس شروع شده بود استاد در حال درس دادن بود تکیدن خوب است تکیه دادن زیر درختی سایه آلود بد نیست با یک نفر که دوستش بداری یا همین حالا کوچ کردن و رفتن به یک نگاه که در یک انسان و انسانی دیگر رخ می دهد بعصی از کلمات انسان را مسموم می کنند کلماتی دیگر تلخ و ناشنیدنی هستند گویا که هیچ کسی آن ها را ننوشته است یا بر زبان نیاورده است این کلمات را باید نوشت معنی کرد کلماتی که دل ها را می شکافد درست مثل زمانی که اسرافیل در صور دمیده است کلمات این گونه اند آن ها روح دارند همه چیز را می فهمند سپس خانم آزموده برایمان این چنین نوشت ، می توان عشق را یافت یا به جستجویش رفت اما تا عاشق نشوی نمی توانی ادراک عشق را بفهمی عشق که بیاید خردسال می شوی به همه چیز جوری دیگر نگاه خواهی کرد مثل باران شور باریدن داری مثل آفتاب شور تابیدن من شما را خسته کردم بچه ها ببخشید می خواهم با شما راحت باشم و امروز هر چیز دارم را به شما یاد بدهم. بچه ها لبخندی روی لب هاشان پیوند خورد و از شیرینی کلام محو شده بودند این سخنان زیبای استاد روی ما تاثیر به سزایی داشت دختری که بغل دستم نشسته بود هی دست روی پیشانی اش می برد و به فکر می رفت ناگاه چشمانش سیاهی رفت و روی پاهایم افتاد استاد بالای سر دختر آمد و با کمک یک دیگر او را به دفتر بردیم دختر به هوش آمد و شرمگین شد کمی به اطراف و به چهره ی تک تک ما نگریست و بعد بدون هیچ حرفی به کلاس رفت دفتر و قلمش را برداشت کمی روی صندلی کلاس نشست شروع به گریه کرد صدای گریه اش را شنیدم چند دختر همسن و سالش او را دلجویی دادند بدون اینکه نگاهی به ما کند از همه دور شد. روز بعد استاد ادبیات خانم آزموده به کلاس آمد دختر این بار دیر سر کلاس حاضر شد بدون اینکه حرفی بزند سر جایش نشست درست کنار من اما توجهی به من نداشت نامش سایه بود خیلی دختر ظعیف و لاغری بود استاد کنایه ای به سایه انداخت گویا این روز ها دختر هایی به سن شما نیز عاشق می شوند! سایه نیم نگاهی به استاد انداخت و دندان قروچه ای کرد و سپس چیزی نگفت خانم آزموده استاد ادبیات مان گفت : خب سایه جان حالت خوب است؟ .. سایه سری جنباند و لب هایش را به درون فرو برد یک بار از من جزوه ای گرفت و فردایش به من رساند او با بقیه متفاوت بود استاد از ما کار خواسته بود هر کس شعری از ادبیات بردارد و بخواند و آن شعر را نقد و تحلیل کند چند نفر از بچه های کلاس شعری خواندند سایه کاغذ روی میز را خط خطی می کرد خیلی کم به چشم های کسی نگاهش را می سپرد هر گاه لپ های صورتش را دست می زد .. نوبت به سایه رسید سایه با لکنت و سکوتی بلند جواب داد : _من چیزی .. ندارم ببخشید خانم آماده نکردم .. استاد ادبیات لبخندی زد و گفت : خب می فهمم برای جلسه ی بعد حتمأ آماده کن .. وقتی کلاس به پایان رسید سایه کاغذی را مچاله کرد و یک کاغذ دیگر که روی آن چیزی نوشته شده بود را در دستم گذاشت و با چشمانی که دو دو می زد گفت : بخونش لطفأ .. با عجله رفت کاغذ را باز کردم چیزی که نوشته بود مرا منقلب ساخت _دوستت دارم و یک قلب کوچک کنارش کشیده بود و با قلم سیاه آن قلب را پر کرده بود تمام روز و شب را به آن کلمه ی سایه فکر می کردم چطور من از عشق او نسبت به خودم بی خبر بودم به یاد حرف های استاد افتادم .. ما در یک روستای کوچک از بخش شهری زندگی می کردیم و سایه در شهر بود از روستای ما تا شهر سایه بیست کیلومتر بود .. جلسه‌ ی بعد سایه سر کلاس حاضر شد او این بار وقتی در کنارم نشست عطری مثل میوه ی بلوبری از او را شنیدم موهای بلوندش را بسته بود استاد هنوز سر کلاس نبود دفترش را باز کرد و با قلم برایم نوشت _خوندیش؟ _هوم خوندمش -نتوانستم رو به رو بگویم - از کی تا حالا عاشقم بودی .. مکثی کرد و نوشت -از وقتی دیدمت یک سال پیش روی وقتی از خارج از کشور به این کالج در ایران آمدم -سایه من نمی دانستم اصلأ نفهمیدم فکر می کردم به کسی دیگر فکر می کنی ..لبخند زد .. -نه فقط به تو به تو فکر می کردم .. استاد سر کلاس آمد با نگاهی که به من و سایه انداخت نزدیک ما شد کاغذ را برداشت سایه خواست کاغذ را بردارد اما سرش را پایین انداخت استاد گفت : چشمم روشن یعنی این مدت فقط من بی خبر بودم شما دو نفر باید از این به بعد در کنار یک دیگر‌ ننشینید جدا از یک دیگر باشید بچه های کلاس هر کدام زیر لب چیزکی گفتند ناگهان شوری در من ایجاد شد ایستادم و گفتم: خانم شما خودتان گفتید - من ؟ من چی گفتم ؟ -خودتان گفتید از معانی عشق و آن همه حرف ها و کلماتی که از آن ها برای ما توضیح دادید خانم این یک چیز شخصی بین من و سایه است .. کاغذ را روی میز خود گذاشت و گفت این پیش من گرو می ماند -اما خانم این قانون به دور از انصاف است .. سایه نیز مثل من ایستاد و گفت : خانم تمامش کنید لطفأ و بعد سریع نشست و سرش را روی میز قرار داد -من با همه چیز موافقم اما این که در سر کلاس عاشقی های دو تا بچه را ببینم بسیار ناراحت می شوم سایه جان دخترم خودت باید بدانی دل باختن کار اشتباهی نیست اما بچه ها این جا کلاس درس است نه جای نامه بازی و .. استاد ساکت شد و چند تن از بچه های کلاس شاکی شدند و گفتند : خانم این به دور از عرف است درست اما وقتی شخصی یکی را دوست بدارد و عاشقش باشد غیر محال است از او دل بکند -بچه ها شما مثل بچه های خودم هستید و این حرف هاتان مرا وا می دارد تا چیزهایی بگویم من مثل همه ی شما با این احساس آشنایم .. خیلی خب .. خب به درس برسیم .. دیگر از این موضوع چیزی نشنوم .. در حیاط دانشگاه بچه ها از این که معلم ادبیات با ما مثل بچه های دبستانی رفتار می کنند با یک دیگر گفتگو می کردند .. روزهای بعد من با سایه احساس صمیمیت بیشتری داشتم هر وقت به کلاس می آمد اولین نگاهش به من بود و بعد کنار دختری روی صندلی می نشست داخل حیاط با یک دیگر حرف می زدیم .. اواسط ماه خرداد بود مریض شدم و نتوانستم به دانشگاه بروم روزی که رفتم سایه گریان دوید و با بغضی اندوه بار گفت : به پدر مادرم همه چیز را گفتم اما آن ها با من مخالف بودند بگو حالا چه کار کنیم ؟! -سایه من به خواستگاریت می آیم و با آن ها صحبت خواهم کرد نگران نباش و این که پدر و مادر من دوست دارند هر چه زودتر ازدواج کنم .. پیامی برای من فرستاده بود که بیا در خیابان طالقانی و آن جا یک دیگر را ببینیم لعنت بر آن روز دوزادهم خرداد بود شاخه گلی در دست داشت از دور می آمد با لخبند و شوری غیر قابل بیان به من نزدیک شد و گل را به من داد آن دیدار ما بسیار شیرین بود با نغمه های بی مانندش برایم صحبت می کرد و حتی شعری روی کاغذ نوشته بود و برایم خواند ثانیه ای از من چشم بر نمی داشت می توانستیم ساعت ها در کنار یک دیگر بشینیم و از عشق گفتگو کنیم .. این کلمات را نمی خواستم هیچ گاه در جایی بنویسم لطفأ از گناه من بگذرید .. شب همان روز پسری که پدرش از شرکت داران و سرمایه گذاران بود به خواستگاری وی رفته بود سایه وقتی مراسم خواستگاری تمام شد برای من نوشت : این آخرین باری است که برایت می نویسم این طور نوشته بود : می خواهند به زور مرا با یکی که نمی خواهم وصلت دهند لطفأ مرا ببخش پدر امشب وقتی فهمید با تو صحبت می کنم کتکم زد خیلی کتکم زد خون بالا آورده ام در را به رویم بسته است تا فردا به دانشگاه نیایم من حالم خوب نیست خیلی خوابم می آید تو بهترین تجربه ی زندگیم بودی عشق من .. اشک هایم آمد و بغض مرا می خورد آن شب شماره اش را گرفتم اما خاموش بود وقتی به دانشگاه رفتم صندلی خالی بود با خانم آزموده تماس گرفته شد او که میخکوب به من می نگریست گفت : باید بروی همین الان به این آدرس بجنب -وقتی به بیمارستان رسیدم خیلی دیر شده بود به اتاق تحت مراقبت او رفتم وقتی مرا دید ضربان قلبش تند شد دست هایم را فشرد و در لحظه ای کوتاه چشم هایش برای همیشه بسته شد. دلم می خواست نعره بر آورم اما بی مهابا گریستم دست هایش را گرفتم و محکم بوسیدم.. پایان

سایهپدر مادرکلاساستاد
۲۴
۲
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید