ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۶ دقیقه·۱۴ روز پیش

مادر بزرگ

سلام می خواستم ماجرایی که دو شب پیش تو بیمارستان بودم رو بنویسمش اما نتونستم خیلی خواب آلود بودم.(دوستان عزیزم این متن رو یک بار نوشتم خواستم انتشار بدم دستم خورد و حذف شد دوباره نوشتم)

چندین سال پیش بود که مادربزرگم مبتلا به فراموشی شد و هر وقت به جاده چشم می دوخت به شکلی عجیب می گفت آن ها بچه های ما نیستند دارند از کوچه عبور می کنند یا گاهی آواز می خواند و به خیابان می رفت او حالا بسیار پیر و ظعیف شده است.

از یکی دو هفته پیش تقريبأ وقتی که در بیمارستان رازی بستری شد او دیگر نتوانست حتی روی پاهایش بایستد و یا حرفی بزند فقط به شیوه ای ناتوان کلمه ها را بیان می کرد، عمویم از من خواست تا یک شب به بیمارستان بروم و در کنار مادر بزرگم بیاسایم، عمو و زن عموی کوچکم (زن دوم عمویم)به من گفته بودند می توانم مایعات به مادربزرگ بدهم و چند بار سفارش کرده بودند که حتمأ به او کمپوت گیلاس و آب میوه اش را بدهم و قطره ی چشم اش را در چشم هایش بچکانم عمو و زن عموی کوچکم مرا تا به شهری بردند و از آن جا به بعد از آن ها جدا شدم و به بیمارستان رفتم.

با کمی سرگردانی بالاخره تخت مادربزرگم را پیدا کردم ماسک اکسیژن به مادربزرگم وصل شده بود و دستگاه نوار قلب نیز در کنار تختش بود به بالای سر مادربزرگم رفتم که او ناله ای غم بار سر داد گویا مرا شناخته است و من به او گفتم مادربزرگ مرا می شناسی؟! حامدم می شناسی ام؟! فقط نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت به طوری که انگار از دور به من نگاه کند و مرا خوب نبیند چندین بیمار روی تخت ها افتاده بودند و حال وخیمی داشتند پوست هاشان چروکیده و خشکیده بود آن جا بخش عفونی بود و به این دلیل ماسکی از دکه ای بیرون از بیمارستان گرفتم و به صورت زدم زن چاقی که زن مهربانی به چشم می آمد و در طرفی دیگر از تخت مادربزرگم بود با من کمی به صحبت پرداخت مثل گربه ای که وسط چشم اش خط دارد او نیز چشم راستش به این شکل بود و می گفت نمی روی کسی به جای تو بیاید؟ - و من محترمانه گفتم -نه امشب هستم.. و از این طور صحبت ها با یک دیگر داشتیم

مردی نیز که به همراه پدر پیرش در بیمارستان حضور داشت گفت : چند تا بچه دارد مادربزرگت ؟ و من دستپاچه شدم و گفتم : هشت تا .. اما نه تا یکی از عموهایم را حواسم نبود بگویم..‌ او گفت : هشت تا پسر و دختر دارد یکیشان نیامده که با او بگذراند برو پسر جان کمی قدم بزن.. زن چاق که با من همصحبت شده بود از نوه اش برایم تعریف کرد که چهارم ابتدایی هست گفته است مادربزرگ کی می آید.. او مرا جای نوه اش می دید نمی دانم چرا اما پرستارها و افراد دیگر مرا فردی نوجوان و نابالغ نگاهم می کردند

زن بیمار بعد از چند دقیقه ناگهان و به طور بسیار اتفاقی بی هوش شد او بیماری دیابت داشت کادر درمان و دو دختر جوانش که موهاشان را بر شانه هاشان ریخته بودند و حالتی شاعرانه داشتند هر چه صدایش می زدند بیدار نمی شد و می گفتند این بی سابقه است تا به حال این طور نشده بود بعد از اندکی نیز گفتند یک شخص فوت کرده است؛ خودم را فرشته ای دیدم که سر وقت بیمارهای بی نوا در بیمارستان رفته است و می خواهد جانشان را بگیرد

آن زن بیمار بعد از یک ساعت و ربعی کاملأ به هوش آمد از دور نگاهی به من انداخت مرا فرا خواند به سمتش رفتم و دوباره به مشاجره با یک دیگر پرداختیم البته این صحبت ها بسیار در نوع خود کوتاه به حساب می آمد می گفت کد را می خوانند و بعد از آن مرگ‌ شخصی را به این نحوه اعلام می دارند و من بیشتر تنها در بیمارستان بودم و خیلی کم با کسی حرف می زدم

از این جا به بعد برایم طوری دیگر رخ داد یک پرستار جوان که ماسک روی صورت زده بود روپوش بنفش پوشیده بود و مغنعه ی سیاه روی سر داشت وقتی در کنار مادربزرگم آمد به طوری که متوجه حضورش نشدم از پشت سرم ناگهان ظاهر شد نگاهی عمیق اما کوتاه به چشم هایم انداخت و با صدایی طناز گفت: نسبت شما با ایشان چیست؟! مادربزرگم هستند -شما همراهش هستی -بله

بعد از اینکه سِرُم را به مادربزرگم وصل کرد دوباره نگاهی به قعر چشم هایم انداخت این طور احساس کردم که نگاهش حرفی در آن پنهان شده است که قابل گفتار نیست شاید هم چیزی دیگر، موهایش تیره بود و زیر مغنعه اش او را به بانویی زیبا تبدیل کرده بود چشم های محوانگیزی داشت رقیق از رنگ سیاه و چنان که شاعران انگار از آن شعرهای زیادی سروده باشند.

چند بار ما در میان بیماران به چشم های یک دیگر خیره گشتیم و یک بار از دور.‌ ساعت ده شب بود که رفتم و از پرستاری که شبیه به همان پرستار بود اما بدون ماسک پرسیدم که آیا می شود به مادربزرگم چیزی بدهم او گفت نه ممکن است نتواند قورت دهد فقط در حد تر کردن لب ها و زبانش.. من با ناامیدی به کنار تخت مادربزرگ رفتم بیمارگونه و قوز کرده نشستم و به فکر فرو رفتم احساس سرگشتگی و تنهایی می کردم من نیز خودم را پیرمردی سالمند می دیدم.

زن بیمار جوانی که چادری گل گلی روی اندامش پوشانده شده بود در کنار تخت مادربزرگم او را آوردند اندامی لاغر و استخوانی داشت از همراهش که یک دختر نوجوان بود خواست تا پرده را بکشد اما پرده ای میان تخت مادربزرگ و آن ها وجود نداشت پرستار به سراغش آمد و با او خیلی کوتاه حرف زد بعد چادر را از روی اندامش کشید سینه ی گرد و نرمش نمایان شد و من چشم هایم را سریع بستم و به طرفی دیگر سرم را چرخاندم بعد از چند دقیقه جایشان را تقییر دادند. نیمه های شب تخت مادربزرگ را کمی بالا آوردم و نی به پاکت آبمیوه زدم و کم کم آن را به مادربزرگم دادم بسیار خوشحال شدم سرم را روی تخت مادربزرگم و دستم را زیر سرم نهادم و چرت می زدم و گاه بر می خواستم و می رفتم کمی در راهروی بیمارستان راه می رفتم. صبح بعد از عوض شدن شیفت ها دیگر آن پرستار شب پیش را ندیدم و در بخش پرستارهایی دیگر آمدند، پاکت صورتی شیر را روی تخت مادربزرگم نهادند نی را به پاکت شیر زدم و به مادربزرگم دادم او نی را می مکید و شیر می خورد من با لبخندی ستایشش کردم و گفتم آفرین دختر خوب در هنگام خوردن شیر مادربزرگ مثل بچه ای چند ماهه خندید. پایان

بیمارستانزن
۲
۰
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید