ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۱۱ دقیقه·۶ روز پیش

یوریکو

از آنجا که تاریکی مبتنی بر خیال و حقیقت است و نور شکاف دهنده ی تاریکی است ... تازه امروز این داستان و نوشتم خوش حال می شم بخونید...

در یک روستای دور و کهن که هزاران سال جای انسان ها بوده و همه ی مردم در شادمانی و سرگرم کار در شالیزارها بودند زندگی شان پر از بردباری و شکیبایی بود و هیچ بخل و کینه ای در میان سینه هاشان وارد نمی شد در بهار این روستای کوچک سراسر سبز و پر از عطر خوب گل های وحشی می شد و شکوفه های صورتی گیلاس بر درختان زیبایی وصف ناپذیری می بخشید خانه های کوچک چوبی که شب ها محفل زن و شوهرهای جوان بود که در رختخوابشان صدای بوسه ها و آهنگ کلمات پر احساسشان را می شد شنید... اما نمی دانید چقدر تلخ است که باید حس رقیق و تاریک ماجرای بعد را برایتان بگویم از جایی به بعد روستائیان از گم شدن لباس ها و حتی اشیاء گران قیمت خبر دادند و به جان یکدیگر افتادند حتی کار به جایی کشید که دیگر ریش سفیدان محل نیز نمی توانستند کار از پیش بگیرند و ناامنی به وجود آمده در روستا را کنترل کنند طوری شد که شب ها کسی از خانه به بیرون پا نمی گذاشت در یکی از شب های مهتابی و روشن که می شد گفت شبی درخشان بود زنی از خانه ی یکی از نزدیکانش به همراه دختر بچه خود به خانه باز می گشت دختر بچه ای کوچک با موهای بلند و ریسمانی زن هر چقدر تند راه می رفت دختر بچه پشت سرش جا می ماند و خود را به زن می رساند دختربچه به مادر خود می گفت : -مادر .. مادر پشت سرمان سیاهی هایی می بینم مادر .. اما زن توجه ای نمی کرد و آن ها به خانه رسیدند دختر بچه ماجرای سایه های سیاه را برای پدر خود و برادر بزرگ تر خود تعریف کرد آن ها در حالیکه به یک دیگر نگاه می کردند به فکر فرو رفته بودند اما زیادی حرف های دختربچه را جدی نگرفتند تا اینکه چند مرد عالم و ریش سفید و به همراه زنانشان دور هم جمع شدند و از دیده شدن سیاهی ها برای یک دیگر بازگو کردند و این مسئله را باور پذیرفتند در همان شب که ترس برشان داشته بود و جرات رفتن به جایی را نداشتند یک دختر زیبا با جُثه ای لاغر که یک پیراهن صورتی و دامنی سیاه بلند پوشیده بود در حال راه رفتن در جاده ای تاریک بود آن چند مرد عالم و بقیه ی مردم روستا این دختر را دیدند که راه را بدون اینکه فانوسی در دست داشته باشد دارد طی می کند مردی عالم با نجوایی آرام و حبس شده گفت : -او این موقع شب اینجا چه می کند ببینید دارد به سمت جنگل می رود باید بروم نگذارم قدمی دیگر بردارد با اینکه چند نفر از زن ها و مرد ها مانع شدند مرد عالم به حرفشان گوش نداد به آرامی و بدون سر و صدا از پشت نزدیک دختر شد تا دست روی شانه اش نهاد دختر برگشت اما قرنیه ی چشم هایش سفید بود و همان جا غش کرد مرد عالم هراسید و لحظه ای در شوک فرو رفت دختر با بنیه ای بسیار کم لب هایش را تکان داد و گفت : -اهریمن .. اهریمن .. و بعد بی هوش شد مرد عالم دختر را روی کول خود انداخت و سریع به سمت خانه ی چوبی رفت زنان دختر را شناختند و با ناراحتی و دلسوزی گفتند او یک ندیمه است دختر بیچاره .. دختر جوان بعد از آن اتفاق کاملأ خلقیاتش تعقیر کرده بود اگر کسی به او می پرید پرخاش می کرد ، به آدم ها خیره می شد ، شب ها بیدار می ماند ، و اگر می خوابید خودش را خیس می کرد و از این که خود را خیس می کرد خوشش می آمد و تبسم می زد .. چند نفر دیگر نیز با این روند مواجه بودند و از تمایلات بچه های خود که به کاری عجیب دست می زنند آزرده شدند و از آن وقت که مردم دیده بودند افراد روستا با این وضع رو به رو هستند همه چیز را متوجه شده بودند اما باز عده ای باور نمی کردند و حتی می خندیدند و می گفتند این ها همه خرافات و داستان های یک عده آدم بیکار است که از خود در آورده اند تا ما را بهراسانند اما این تمام ماجرای کار نبود یک شب در پستوی خانه ای دو زن و شوهر مسن نشسته بودند و نوه شان که دختری نوجوان و نو رس بود بوی بدی به مشامش رسید و این موضوع را سریعا با پدربزرگ و مادربزرگ خود در جریان گذاشت اما آن ها می گفتند بوی گل های زنبق است در این حوالی زیاد است نیمه های شب دختر حسابی حالش بد شد و تب شدیدی داشت خواست از خانه خارج شود تا هوایی عوض کند اما بالا آورد رنگ و رویش زرد شده بود ناگهان در گوشه ی خانه رو به روی ایوان جسد پسربچه ای را دید که مگس ها تمامی صورتش به جز چشم ها را احاطه کرده بودند دختر از شوک زیاد جلوی دهان خود را گرفت و به یک باره جیغ بلندی کشید فردای آن روز جسد پسر بچه را خاک کردند پدر و مادرش زن و شوهری جوان بودند آن پسربچه تنها فرزندشان بود این اتفاق های دردناک در روستا ادامه داشت و حتی یک زن باردار بیمار شد و بچه ی چهار ماهه ی خود در شکمش سقط شد و بعد از آن افسردگی شدید گرفت و شوهرش وقتی به خانه می رفت می دید که عروسکی کوچک در دست گرفته یا روی پاهایش خوابانده و می گوید -هیشش ساکت او تازه خوابیده تازه خوابش کرده ام بابایی بد بیدارش نکنی .. اهالی روستا تصمیم گرفته بودند از روستا مهاجرت کنند و به یک روستای دیگر پناه ببرند اما عالمان و ریش سفیدان با این تصمیم مخالفت سفت و سنگینی داشتند و می گفتند باید ما با این حوادث و این بد اقبالی ها مقابله کنیم ما زمین های شالیزار ، خانه های ساخته شده ، خاطرات زندگی ، اسباب و وسیله ها همه چیزمان اینجاست .. چند مدت بعد اشخاصی روی درها ضربه وارد می کردند و ناپدید می شدند همه یک دیگر را محکوم می کردند می‌گفتند کار تو است نه کار فلانی است و به یک دیگر تهمت می زدند این درگیری ها یک مدت ادامه داشت و عالمان می گفتند کار کار اهریمنان است باید با آن ها بجنگیم.. دختری زیبا و ناشناس به نام یوریکو وارد روستا شد دختری با لباس های کهنه و مندرس و یک شمشیر که بر کمر بسته بود یکی از چشم هایش فقط دیده می شد و روی چشم دیگرش را موهای سیاهش دربر گرفته بود یوریکو جُثه و قامتی کوچک داشت که کسی اگر او را می دید فکر می کرد یک دختربچه است از آن وقت که یوریکو وارد روستا شد با کسی سخن نگفت و به یک خانه ی درختی پناه برد که شب ها می توانست آن جا بخوابد و یا به تماشای ماه بنشیند همه از آن دختر صحبت می کردند و داخل روستا سر زبان ها افتاده بود .. شبی از شب ها یوریکو کنار رودخانه کوچکی در جنگل رفت به آب خیره شد و با انگشت روی سطح آب را لمس کرد احساس عجیبی به او دست داد و وقتی به آب نگریست صورتش در آب با حالت مضحکی به او خندید و دستش را روی شمشیرش برد و شمشیر را بر کشید انعکاس نور ماه روی بدن سرد شمشیر افتاد همه چیز محو شد و او به سمت خانه ی درختی رفت .. صبح روز بعد یکی از اهالی سر وقت دختر رفت یوریکو وقتی متوجه ی پاورچین پاورچین آمدن کسی شد از بالای خانه ی درختی با سرعتی غیر قابل دیدن روی زمین فرود آمد یک مرد جوان عالم بود ابتدا از یوریکو سوال پرسید -تو از اهریمن ها می دانی ؟ یوریکو با تعجب گفت: -اهریمن؟ مرد جوان عالم به یوریکو نزدیک شد و ماجرای روستا را مو به مو و با جزئیات ریز برای یوریکو شرح داد و بعد از آن بدون اینکه حرفی اضافی بزند از یوریکو فاصله گرفت و به سمت روستا شتافت .. یوریکو همان شب کنار رودخانه رفت و تمامی لباس هایش را در آورد و خودش را برهنه ساخت به داخل آب شیرجه زد و مثل یک پری کوچک سر از آب بیرون آورد زود از آب خارج شد و لباس خود را پوشید در راه که به خانه ی درختی ختم می شد سایه های سیاهی یوریکو را در بر گرفتند یوریکو وحشت زده به آن ها نگریست آن ها جُثه های سیاه و مانند جوهر مایع غلیظ داشتند و ابتدا جستی زد‌ و بعد از زمین بلند شد و شمشیر را در هوا چرخانید صدای زوزه ی شمشیر باد را شکافت و زبان تیزش بر جان اهریمن ها اثابت کرد در کسری از ثانیه آن سایه های سیاه تبدیل به سنجاقک هایی در هوا شدند و از زمین ارتفاع گرفتند یوریکو از تعجب دهانش وا ماند و از آن جا دور شد چند شب دیگر مردم روستا مهمانی ای صورت دادند و همه جا را با تار زدن و دارمب و دورومبشان پر کرده بودند آن ها می خواستند اهریمن ها را فراری بدهند پاسی از شب بود یوریکو بدون اینکه از مهمانی در روستا چیزی بداند وارد جمعیت شد اما همه با دیدن یوریکو در سکوت فرو رفتند مردها به خانه هاشان برگشتند و زن ها دست بچه هاشان را گرفتند و به داخل خانه رفتند و در را بستند سر و صدای عجیب در روستا پیچید یوریکو دنبال نور بسیار کوچکی که شبیه به کرم شب تاب بود دوید و با فریاد و خشم شمشیرش را آماده کرده بود عده ای از خانه ها بیرون آمدند و دنبال یوریکو رفتند تا کلبه ای که در آن کسی زندگی نمی کرد رسیدند یوریکو در کلبه را با لگد شکست خفاش ها با سر و صدایی خشن از کلبه بیرون جستند و دور شدند داخل کلبه عنکبوت بسته بود و هیچ چیز دیگر نبود در اطراف یوریکو اهریمن ها بالاخره خود را نشان دادند یوریکوی شجاع روی زمین چرخ زد و شمشیر را تاب داد یک اهریمن قدرتمند دور دست یوریکو را حلقه زد و دست یوریکو تاب نیاورد و لرزید خود بر زمین افتاد و شمشیر را رها ساخت شمشیر روی هوا رقصان بود و چند مرد و زن که از دور این تصاویر را می دیدند حسابی شوکه شده بودند اما یوریکو تسلیم نشد و با نعره ای مثل اهریمن ها شمشیر را از روی هوا شکار کرد آن اهریمن ها ناپدید شدند اما یوریکو از حال رفت وقتی چشم خود را باز کرد خود را کنار یک زن دید که به او خیره شده بود زن وقتی دید یوریکو به هوش آمده با عجله به همه اطلاع رساند چند عالم و مرد و زن داخل شدند یوریکو سرفه ای خشک کرد و خون غلیظ سیاهی از دهانش خارج شد آن چند عالم و مرد و زن روستایی ترسیدند و زیر لب چیزهایی گفتند یوریکو خواست از جایش برخیزد اما توان لازم را نداشت .. مردم روستا از آن شب و از جنگیدن یوریکو با اهریمنان با یکدیگر صبحت می کردند و همه از این شجاعت یوریکو زبانشان بند آمده بود در آن شب ها مردم روستا آسوده سر روی بالش گذاشتند و دیگر مزاحمت های اهریمنان را نمی دیدند یوریکو دوباره به خانه ی درختی خود پناه برد آن شب با یکی از اهریمنان صحبت کرد -یوریکو یوریکو .. شخصی یوریکو را صدا می زد صدایی که از سینه ی یک زن اهریمن یا زشت بر می آمد یوریکو متوجه ی صدا شد و جوابش این طور بود -کیهه؟ -هر چه زودتر روستا را ترک کن وگرنه بد خواهی دید این صدا درست پشت در بود و یوریکو آن را نمی دید و سریع در را باز کرد اما خبری از کسی نبود فقط صدای باد شبیه به صدای باد بال پرنده ای را شنید که از آن جا جست -یوریکو یوریکو.. صدا باز آمد و دست از سر یوریکو بر نمی داشت -اگر خودت را نشان بدهی دو شقه ات خواهم کرد -یوریکو یوریکو تو دیگر یک اهریمنی .. صدا بلند خندید و صدای خس خسی در سینه داشت -یوریکو یوریکو -تو .. تو می خواهی حرفت را باور کنم -یوریکو تو با ما نمی توانی بجنگی تو ظعیفی یوریکو -گفتم اگر جرات داری خودت را نشان بده یوریکو دستش روی شمشیر می لرزید -یوریکو دیگر تکرار نمی کنم یا می روی یا مرگ‌ را خواهی دید -حتی اگر بمیرم نمی گذارم مردم بیچاره روستا را یکی یکی بکشی یوریکو چشم هایش را بست و شمشیرش را به طرف صدا کشید صدای جیغی وحشت انگیز در جنگل به راه افتاد اهریمن خود را نشان داد اما سریع به داخل دهان یوریکو رفت یوریکو صدایش تقییر کرد شمشیر را روی شکم خود گرفت و با تمام قدرتی که داشت شمشیر را به داخل شکم خود فرو برد یوریکو خون سیاهی بالا آورد و نقش بر زمین شد.. فردای آن شب تلخ پسر بچه ای در حالیکه زبانش بند آمده بود جسد یوریکو را در کنار خانه ی درختی یافت و آن خبر ناگوار را به گوش مردم روستا رساند یوریکو در روستا با احترام خاصی خاک شد و همه اندوهگین بودند .. بعدها همیشه از یوریکو به عنوان دختری شجاع و نترس یاد می کردند هنوز هم اهالی روستا از یوریکو و آن شمشیر زنی ماهر و بی باکانه اش تعریف می جویند روستا به حالت اولیه خود برگشت و گویی یوریکو هم خود را و هم اهریمن را از بین برده بود. پایان

مرد زنپدر مادر
۲۳
۵
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید