ویرگول
ورودثبت نام
hamed-rahmani
hamed-rahmani✍️
hamed-rahmani
hamed-rahmani
خواندن ۹ دقیقه·۳ روز پیش

عشق نمی میرد

پاهاش را داخل تشت آب گذاشت و شروع کرد به کتاب خواندن کتابی قطور اما از نویسنده مورد علاقه اش بود زهره زنی تنها در یک آپارتمان کوچک بود که زندگی عادی ای داشت زنی نسبتأ آرام و محجوب او گیسوان بلندی داشت و آن ها را می بافت و می بست .. روزها در خیابانی منتهی به یک دریاچه به دوچرخه سواری می رفت و هر غروب به تماشای مرغ های دریایی می نشست این روال زندگی او بود زهره مدت ها بود که از پوکی استخوان رنج می برد احساس نخوت داشت و هر گاه نمی توانست روی پاهایش بایستد و پاهاش شل می شد و روی زمین می افتاد .. با این وجود او به پیاده روی و دوچرخه سواری می رفت پزشک ها گفته بودند امیدت را از دست نده .. روزی به فکر سفر افتاد وسیله های مورد نیاز خود را برداشت داخل چمدان گذاشت و به ایستگاه راه آهن رفت بلیط گرفت زهره دوست داشت با یک قطار به سفر برود اولین بار بود با یک قطار به سفر می رفت وارد کوپه ی خود شد یک دختر جوان در کوپه اش به خواب رفته بود او کم ترین سر و صدا را ایجاد کرد تا دختر جوان از خواب بیدار نشود چمدان را بالای تخت خود گذاشت مزارع ، جاده های خلوت ، همه‌ چیز را از پنجره قطار می دید که به سرعت از آن ها عبور می کردند دختر جوان از خواب برخواست دستش را روی چشم هایش گرفت شفق نور خورشید بر صورت دختر جوان نقش بسته بود سرش را به گوشه ای تکیه داد و به پنجره ی کوپه ی قطار و به آن منظره های قشنگ چشم دوخته بود زهره بعد از کمی استراحت کتابی را باز کرد عینک گردی روی چشمان خود زد مشغول کتاب خواندن شد شب بعد از شام زهره هنوز نخوابیده بود داشت چشم هایش گرم می شد که صدای جا به جا شدن روی تخت کناری اش را شنید دختر جوان پشت به زهره روی تخت رو به رویی بود وقتی زهره توجه اش را به دختر جوان گذاشت دختر جوان دست هایش را روی صورتش می‌کشید و با یک دستمال کاغذی بینی اش را می کشید و شبیه کسانی که سکسکه کنند تکان می خورد زهره فهمید که دختر دارد گریه می کند آرام دختر جوان را صدا زد .. -دخترم خوبی ؟ چیزی شده ؟ دخترم حالت خوبه ؟ دختر جوان اشک هایش را سریع پاک کرد و به طرف زهره برگشت و روی تخت نشست زهره به کنار دختر جوان رفت و با حالتی ملتمسانه نگاهش را به زهره دوخت سرش را مانند دختربچه ها با بغض تکان داد نمی دانست باید چه بگوید دست پاچه شده بود ناگهان دختر جوان با کلمات التماس آلود گفت : -می توانم بغلتان کنم خانم .. زهره مادرانه او را به آغوش خود سپرد و گفت: -بله عزیزم بله لطفأ گریه نکن دخترم.. اما دختر ناگهان اشک هایش فرو ریخت زهره دست هایش را روی سر دختر جوان کشید و نوازشش می داد روی موهای دختر جوان سنجاقی کودکانه بسته شده بود -دخترم چی شده ؟ چرا انقدر بی قراری می کنی ؟ متوجه نمی شوم به من بگو من نیز مثل مادرت .. دختر جوان با بغضی سراسر غم آلود گفت: -خانم من دوستش داشتم قسم خوردم به پایش بمانم اما او نسبت به من سرد شد و مرا ترک گفت خانم خانم - پس عاشق شدی چقدر دردناک دختر عزیزم احساساتت را کنترل کن کسی که تو را بخواهد باز خواهد گشت .. -اما او دیگر بر نمی گردد همه می گفتند عشق ما نفرین شده است میانه ما را یکی خراب کرده است اما من باورم نمی شود ..-دخترم کاملأ درکت می کنم اما باید قوی باشی .. دختر جوان آشفته دست لای پیراهنش انداخت گلوبندی که شبیه قلب و از طلا بود را به زهره نشان داد و گفت : -ببینید خانم این گلوبند را او به من داده است اما چطور می شود همه چیز را فراموش کند و دیگر نامم را به زبان نیاورد -دخترم دختر عزیزم من از عشق سر رشته ی کافی ندارم اما فقط یک بار دل به یکی سپردم واقعأ عاشق بودم اما او دیگر پیش من نیست .. صبح در حالیکه در آغوش یک دیگر خواب بودند زهره که خوابش سبک بود از خواب برخواست و سر و وضعش را مرتب ساخت مهمان دار قطار به کوپه آمد و دو بیسکوئیت و دو پاکت شیر کوچک را روی میز گذاشت و از کوپه خارج شد دختر جوان خواب بود زهره باید در ایستگاه خود پیاده می شد زیرا نزدیک به ایستگاه خودش بود قطار با سوتی ممتد ایستاد انتظامات قطار به کوپه وارد شد دو مرد که دوتاشان با جلیغه ای سیاه و کراواتی سرمه ای بودند آن ها نگاهی به زهره و دختر جوان انداختند زهره ترسی درونش احساس کرد اما بیش از زهره دختر ترسیده بود یکیشان به سمت دختر جوان رفت و گفت : بلیطت را ببینم ، زود باش .. دختر جوان دست و پایش را گم کرد و گفت : -بلیطم ؛ بلیطم گم شده است همین جا بود .. با نگاهی التماس آلود به آقایان نگاه کرد -پس بلیط ندارید چطور سوار قطار شدید من که شما را ندیدم زود باش تکان بخور باید پیاده شوی آن دو مرد دستان دختر را گرفتند و دختر تقلا می کرد و می گفت : -خانم خانم نگذارید مرا ببرند خانم .. خانم لطفأ تو را به خدا خانم .. زهره به حرف آمد و گفت : -صبر کنید او با من است آقایان لطفأ او با من است .. همه از کوپه هاشان بیرون آمده بودند دختر جوان را از قطار بیرون انداختند زهره چمدان خود را برداشت و گفت : -بی انصاف ها .. زهره در حالی که در راهروی قطار می دوید با چند نفر برخورد کرد و فورا از قطار پیاده شد به هر طرف نگاه کرد ایستگاه قطار را کمی گشت پس از چند لحظه دختر را دید که چند پسر دورش کرده بودند پسرها تا زهره را دیدند از دختر فاصله گرفتند زهره به طرف دختر رفت و دستش را گرفت و او را از آنجا دور کرد -مچم را شکستی ولم کن به کجا مرا می بری خانم؟! -دختر گلم گوش کن معلوم نبود چه بلایی به سرت بیاید چرا داری فرار می کنی ؟ مقصدت کجاست ؟ -خانم خانم من فقط می خواستم به یک جای دور برم اصلأ نمی دانم کجا فقط می خواستم برم .. دست دختر جوان را رها کرد دختر جوان به دنبال زهره رفت شهری که در آن پیاده شده بودند مقصد زهره نبود اما شهری زیبا بود با ساختمان هایی با معماری های شگفت انگیز و خیابان هایی که هر کدامشان شکل و شمایلی محسور کننده داشتند .. آن ها به یک مسافرخانه در شهر رفتند یک اتاق گرفتند زهره از دختر سوالاتی پرسید -نامت چیست ؟ چند سالته ؟ دختر با سر به هوایی جواب داد : -ترانه .. هفده ساله هستم خانم .. خب ترانه جان ..باید به خانه برگردی الان باید پدر و مادرت نگرانت شده باشند .. ترانه با نگاهی سرد و خشک گفت : -هوم بله خانم اما آن ها دائم مرا سرکوب می کنند ، خانم شما قرار بود به کجا بروید ؟ .. -نمی دانم خب بیا از تلفن مسافرخانه به پدر و مادرت زنگ بزن و بگو داری می آیی ..-خانم می شود من با شما بیایم -با من ؟ زهره از جای خود برخواست و به این شیوه گفت: -آن ها نگران تو هستند باید با آن ها تماس بگیری ترانه با مادر خود حرف زد اما او از زهره خواست تا فقط یک روز دیگر در کنار او باشد زهره درخواستش را پذیرفت و ترانه را مادرانه در آغوش گرفت و درد دل کرد .. آن ها برای شام کنار یک خیابان فرعی رفتند و با هم در یک رستوران کوچک شام خوردند شب زهره اصلأ خوابش نبرد و ترانه در خوابی سنگین فرو رفته بود زهره ترانه را با یک قطار به شهر خود رساند وقتی ترانه از زهره خداحافظی کرد او را محکم در آغوش خود فشرد(زهره آدرس خانه اش را به ترانه داد تا اگر خواست او را ببیند به آنجا برود) .. این داستانی بود از زهره و بعد از این سفر به شهر خود بازگشت زهره بعد از مدتی حتی نتوانست به دوچرخه سواری و پیاده روی برود و با دو عصا زیر بغل هایش در خانه می توانست حرکت بکند او بسیار غمگین و افسرده شده بود اما تنها چیزی که توانست حال و روز زهره را متحول کند ترانه بود روزی بارانی که رعد و برق مثل هیولایی در آسمان می غرید زنگ در خانه ی زهره زده شد زیر یک چتر یک مرد و زنی جوان و یک پسربچه بودند آن زن جوان ترانه بود ترانه در دست هایش یک دسته گل با ربانی آبی و صورتی پیچیده شده بود گل را تقدیم زهره کرد ترانه با احساسی گرم در حالیکه اشک می ریخت زهره را در آغوش سپرد و او را زیر ضرب بوسه های خود گرفت.. آن روز ترانه در کنار شوهر خود و پسر کوچکش از زهره این طور تعریف به عمل آورد ..-وقتی شما را دیدم بعد از آن توانستم بهترین انتخاب ها را در زندگی ام داشته باشم آن روز پس از آن همدردی شما و مورد اعتماد قرار گرفتن از طرف شما در مسیری درست قرار گرفتم شما مثل فرشته ای بودید که به من احساس خوب و پر از عشق بخشیدید همان اتفاق کوچک شوری در من آفرید که تا به آن روز در زندگی ام نیافته بودم .. زهره در تمام مدت با لبخندی شگفتانه به حرف های ترانه گوش سپرده بود اشک در چشمان او حلقه زده بود و به فکر فرو رفته بود و به ترانه و شوهرش و پسربچه ی شیرینش نگاه می کرد .. زهره با صدایی آرام گفت :-ممنونم از تو دختر عزیزم بسیار خوش حالم می بینمت و به یک زندگی سالم و آبرومندانه رسیده ای خیلی منتظرت ماندم فکر می کردم مرا از یاد برده ای اما دلم می گفت نه .. پس از برخوردی گرم و لبریز از شاعرانگی آن ها از خانه ی زهره خارج شدند پس از آن باران بند آمده بود رنگین کمان در آسمان نقش بسته بود گنجشک های کوچک در آسمان در حال پرواز بودند .. زهره بعد از آن دیدار اشک هایش بند نمی آمد و او نیز به زندگی قبلش بازگشت توانست بدون عصا راه برود ..روزی در یک غروب زیبا او روی نیمکت کنار همان دریاچه ی بزرگ نشست معشوق جوانی اش مثل یک نور را دید پسری که زهره را دوست داشت و خیلی وقت پیش از دنیا رفته بود دست هایش را روی دست های زهره گذاشت و آن ها را محکم فشرد لب هایش را نزدیک لب های زهره کرد و لب هایش را بوسید احساس سبک شدن کرد.. پیرمردی ماهیگیر زهره را دید کنار او نشست ابتدا کمی با خود حرف زد و بعد صدایش کرد -خانم .. خانم محترم.. اما زهره پلک هایش تکان نمی خورد مردم دور زهره جمع شدند او دیگر نفس نمی کشید زهره با معشوق جوانی اش به خواب ابدیت رفته بود .. پایان

دوچرخه سواریکتاب خواندن
۱۲
۴
hamed-rahmani
hamed-rahmani
✍️
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید