زیاد خوب ننوشتم فقط خواستم کمکم کنید اگر می شه دوستان عزیز آخر این متن من یک سوالی هست اگر شد بهم بگید ممنونم.(خیلی خسته ام)
چند روز پیش به پارکی در یک روستا رفتم برای ملاقات با مریم و او روی تاب نشسته بود با نگاهی گرم نگاهم می داشت و بعد از دور تلفنی با یک دیگر صحبت به عمل آوردیم چند مسافر در پارک کوچک بودند من و مریم صحبت کردیم و بعد از چند دقیقه گفتم قبل از محرم و صفر می آیم خواستگاری ات او ذوق کرد و گفت : واقعأ؟ .. امروز به شهر رفتم گل و شیرینی و یک پیراهن به رنگ لیمویی کم رنگ گرفتم .. زنی که گل برایم درست کرد ازمن در مورد مریم پرسید و به او گفت چند سالته گفتم ۲۷ و او گفت : عزیزم .. گفت چرا انقدر خجالتی هستی ؟ .. بعد گفت متولد چه ماهی هستی ؟ گفتم مهر .. حال ندارم خوب بنویسم دوستان گلم فقط خواستم عادی بنویسم این متن و که سوالی داخلش هست.
امشب برای خواستگاری مریم رفتم با کلی ذوق و شوق به هم نگاه کردیم و حرف زدیم و داخل حیاط قدم بر می داشتیم و با یک دیگر صحبت می کردیم او هیچ چیز از من نخواست و فقط گفت یک عروسی خیلی کوچک می خواهم و گفت حتی اگر شده با یک دیگر فرار خواهیم کرد و گفت با من در خانه ی پدرم زندگی خواهد کرد و بعد به جایی برای مستاجری خواهیم رفت .. من او را دوست دارم و حرف هایی از علاقه به پدرش و مادرش زدم و مریم در کنارم نشسته بود و به من نگاه می کرد و لبخندی بسیار ملیح و دلنواز روی لب هایش جاری بود بسیار احساس خوبی داشتم وقتی در حیاط قدم می زدیم یک جا کنار خانه شان ایستادیم نامه ای را به او دادم و مریم نیز خوشحال شد و نامه را خواند یک جا را نتوانست خوب بگوید آن جا را برایش خواندم و بعد از چند دقیقا من سرم را پایین انداختم و مریم خیلی جدی شد و گفت : دیگر نبینم سرت را خم می کنی نه پیش من نه پیش کس دیگری یک لحظه بغض گلویم را گرفت و چشم هایم بی نوایانه به او نگریست و بعد مهربان شد و گفت : حالا داخل برویم .. بعد از این داخل رفتیم و مریم نیز نقاشی یک قلب را برایم کشیده بود حرف اِم به لاتین را در کنار قلب نوشته بود. به خانه برگشتیم داشتم یک لقمه نان و پنیر می خوردم که مریم پیام داد _حالا پول رو می زنی ؟ .. دوستان عزیزم بسیار ناراحت شدم نمی دونم چی بگم پول رو تا یک مبلغی براش زدم اما بعد به وی گفتم دارم پول جمع می کنم تا بیایم بله برون و ازدواج کامل .. بعد نوشت چشم فعلأ.. گفتم بگو دوستم داری .. گفت اگر دوستت نداشتم کنارت رو مبل نمی نشستم. دوستان عزیزم نمی دانم چرا اما احساس این به من دست داده است که اگر مرا می خواهد چرا از من طلب پول می کند ؟ و اینکه من دلی می خواهمش خیلی خیلی خسته ام روحم فکرم وجدانم خسته است از زندگی از این چیزها.حالم خوب نیست این را می دانم که او مرا دوست دارد اما وقتی پول می خواهد نمی دانم چرا این طور .. 😞