موهایش را برافشاند زمزمه ای کرد شبیه به لالایی مادرانه که از ته وجودش بر می آمد و سپس به آیینه ای بزرگ که در اتاق وجود داشت نگاه کرد؛ برس زنانه ای که موی کسی در لا به لایش گیر کرده بود را بر برداشت و روی ظلف های سیاه خود کشید با همان زمزمه ی سرد که روی لب هایش یخ می بست دخترک تازه به یک سرپناه رفته بود جایی که کاش نمی رفت؛ در خانه ای با چند اتاق زندگی می کرد اتاق هایی که هر کدامشان برای دختری زیبا بود نیمی از پولی که در می آوردند را به یک پیرزن که مثل یک دیگ بزرگ بود می دادند اخلاقی سگی داشت و بر سر دخترک بچه ها می رفت و به آن ها امر و نهی می کرد دخترها از او حساب می بردند و با هر کس که او می گفت می خوابیدند دخترک از همه شان سنش پایین تر بود و هنوز به فکر عروسک بازی بود جلوی موهایش سفید بود و بقیه سیاه؛ پیرزن بالای سر دخترک رفت و قوانین را به او گفت دخترک بسیار ترسیده بود وقتی پیرزن را دید آب دهانش را قورت داد سرش را پایین انداخت کسی نمی دانست او از کجا آمده است پیرزن روی مبل کهنه ای در اتاق دخترک نشست با بادبزن خودش را باد می زد او از همه چیز برای دخترک سخن بر شمرد و بعد به سمت دخترک رفت صورتش را نزدیک دخترک کرد و به دخترک آرام و کشیده گفت: ها کن .. دخترک مثل دختربچه ها دهانش را باز نمود و ها کرد پیرزن با سگرمه ای در هم گفت: دهانت بوی شیر می دهد بچه .. بعد بلند خندید و از اتاق خارج شد با غرغر های همیشگی بر سر دخترها فریاد کشید و به آن ها شبی دراز را اعلان نمود یکی از دختر ها با گله مندی گفت : خانم جان دیگر نمی توانیم تا صبح بیدار بمانیم پیرزن که داشت می رفت حرف های دختر را شنید و به سمتش دوید و دست هایش را روی کمر خود گذاشت و با فس و افاده گفت : خیلی هم دلت بخواهد اگر می خواهی برو به جایی دیگر حوا برت داشته دخترک پتیاره .. شب دختران هر کدام به حمام رفتند خود را آراستند و هر کدام مثل گل ها عِطر و بو می دادند یکی از دختر ها که مسن تر از بقیه بود و چند سال بود در آن جا عمرش را سپری می کرد او به سراغ دخترک رفت .. دخترک پیراهنی بلند پوشیده بود که دکمه های زیادی داشت با آرایشی که اولین بار بود لب هایش را رژ زده بود که نیمی از آن ها را روی دماغش مالیده بود و موهایش را با کش بسته بود دختر مسن تر از او خواست از آنجا برود اما دخترک به او با بغضی گفت جایی را ندارم.. مردها هر کدام به شکلی وارد خانه شدند و هر کدامشان دست یکی از دختر ها را گرفت و با لبی تا بنا گوش باز شده به اتاق می بردند مردی که پیش دخترک می رفت مردی با موهایی که نصفی از آن ریخته بود و کله ای کچل داشت با قواره ای زشت و چاق و وزنش به صد کیلو می رسید به اتاق دخترک رفت در را باز کرد دخترک روی تخت دراز کشیده بود و با چشم هایی درشت و هراسیده به مرد می نگریست مرد دست های بزرگی داشت روی دامن گلدار دختر دست دراز کرد دخترک جیغ سر بر آورد و خود را به دیوار تکیه داد مرد زشت و چاق خندید و با صدایی کلفت گفت : نترس؛ نترس چرا مثل کلاغ پر کنده شده ای ها ها ها .. مرد چاق مست بود و انگار اختیار کلمات و حرکات خود را نداشت کتش را در آورد و فورا به دختر نزدیک شد دست های بزرگ خود را روی دست های دخترک نهاد زبان خود را بیرون آورد و با دهانی که از آن آب دهانش می ریخت روی صورت دخترک کشید دخترک چشم هایش را بست؛ مرد مست عرق کرده بود دکمه های پیراهن دختر را درید و با دیدن بدن نیمه برهنه دختر لبخندی شیطانی بر لب هایش نشست دخترک چشم های خود را باز کرد چند بار پلک زد موهای روی سینه ی مرد چاق را کشید و مرد چکی زیر گوش دخترک نهاد علامت پنجه های مرد روی گونه اش جا ماند و با انگشت اشاره به او تذکر داد خیال در رفتن به سرش نداشته باشد مرد در همین لحظات یک آن روی دختر افتاد و لرزید دخترک هر چقدر می خواست خود را از او برهاند با دست های کوچکش نمی توانست تن سنگینش را کنار بدهد مرد خود را کنار کشید از دهانش کف آمده بود او غش کرده بود دخترک از محبس گناه دور شد از اتاق به بیرون دوید صدای ناله ها و گریه های دخترها را می شنید و با چشم هایی خیس از در خانه خارج شد.. دست هایش را بر خود گرفته بود و اندامش را از چشم غریبه ها پنهان می ساخت؛ سیلی سردی باد زمستانی روی صورتش می زد چانه اش می لرزید و به هم بر خورد می کرد شب را در یک خانه ی خرابه خوابید صبح که برخواست ماجرای دیشب یادش آمد مدام تصویر مرد بدقواره و آن صورت ترسناکش را تصور می کرد دخترک یک آن سر از خانه ای در آورد که پله ای بلند داشت گل های بسیار پیچ در پیچ به یک دیگر تن در بستر یک دیگر داشتند چند مرد و زن کنار هم بودند گوش هاشان شبیه بره بود پیر بودند رداهای بلند و سفید بر تن داشتند شعر می خواندند همه ی آن ها به دخترک می نگریستند و دست هاشان را دراز کرده بودند دخترک به میانشان رفت و تا خواست لب بگشاید ناگهان چشم هاش بسته شد و سرش گیج رفت؛ لیوانی مسی را پر از آب کردند به روی دخترک چکاندند و به او خوراندند دخترک با لرزشی بر اندامش بیدار شد تمام لباسش از حریر شده بود صورت زیبایش خیس شد مثل دیوانه ای در فراق یار گریست گوش های او نیز شبیه بره ای دراز شده بود و احساس گمشدن کرد به پشت سرش نگاه انداخت دخترکی شبیه به خود را دید که در خرابه تکیه به دیوار داده و بی هوش افتاده است.پایان💔