
امروز تمام بیانگیزگیام را با خودم حمل میکنم.
درونم انرژی هست، این را خوب حس میکنم، اما توانی برای ادامه دادن نمیبینم.
انگار با وجود تمام این انرژی، انگیزهای برای حرکت ندارم.
نمیخواهم از انرژی منفی حرف بزنم؛
آنچه در من جریان دارد منفی نیست، بیشتر شبیه کرختی و بیحسیست.
همهچیز ظاهراً مثبت است، اما میلِ حرکت وجود ندارد.
حالتم را به ماشینی نو و صفر کیلومتر شبیه میدانم؛
سالم، آماده و سرپا…
اما بدون بنزین.
برای حرکت، چیزی کم است که اسمش انگیزه است.