
امروز صبح با سختی از خواب بیدار شدم و خودم را برای یک روز پرهیجانِ دیگر آماده کردم. صبحانه خوردم و آمادهی حرکت شدم. هنوز پاییز تمام نشده، اما دریغ از یک قطره باران که دلِ آدم را خوش کند و غمهای پاییزی را بشوید. امروز هم هوا ابری و آسمان خاکستری بود؛ انگار حتی آسمان هم مثل من بلاتکلیف است.
با این حال، تهِ دلم یک ذوق عجیب هست؛ نمیدانم برای چیست، اما بابت همهچیز—چیزهایی که دارم و حتی نداشتههایم—خدا را شکر میکنم. بابت کارم، دانشگاهم، اینکه میتوانم زندگی کنم، کتاب بخوانم، بنویسم، نگاه کنم، راه بروم و از همین چیزهای کوچک که شاید کسی در هیاهوی زندگی مدرن به آن فکر نکند… تا روزی که خداینکرده از دستشان بدهد.
سلامتی—چه جسمی، چه روحی و چه روانی—بسیار ارزشمند است. خوشحالم که هنوز قدرت فکر کردن، تصمیم گرفتن و ادامه دادن را دارم. امروز حالِ عجیبی دارم؛ ترکیبی از هیجان و غم. نمیدانم چطور باید توضیحش بدهم. با وجود همهی مشغلهها و دغدغهها، تلاش میکنم کمتر از گذشته به خودم سخت بگیرم… یا شاید هنوز هم سخت میگیرم اما ظرفیتم بزرگتر شده است.
به دفتر کارم که رسیدم، مثل همیشه پشت سیستم نشستم. ذهنم پر از ایدهها و خلاقیتهایی است که هنوز بلد نیستم چطور پیادهشان کنم، اما در تلاشم راهی پیدا کنم تا این ایدهها را از ذهنم بیرون بکشم و به عمل تبدیل کنم. جرعهای از چای داغم مینوشم و در میان افکارم غرق میشوم:
من الان دقیقاً کجا هستم؟
کجا باید میبودم؟
آیا جای درستی ایستادهام؟ یا در این مسیر کوتاهی کردهام؟