نمیدانم چرا این مدت همش خبر مرگ اطرافیانم را میشنوم.
از وقتی به یاد می آورم در سایه ی اضطراب بزرگ شدم. شاید قبل تر هم خشم و ترس بخشی از وجودم بود، اما آن روزها من کودکی بودم غرق بازی های ساده و جهان را از پشت زانو های زخمی و خنده های کودکانه میدیدم.
روزی بزرگ ترین ترسم خراش برداشتن دست هایم هنگام دویدن بود.
بزرگ ترین آرزویم این بود که هیچ کودکی پشت چراغ قرمز کار نکند و هیچ کسی شب گرسنه نخوابد.
فکر میکردم وقتی بزرگ شوم، دنیا جای بهتری میشود. اما دنیا قبل از اینکه بزرگ شوم، چهره ی واقعی اش را نشانم داد.
من برای اولین بار فهمیدم که ترس میتواند از دیوار خانه بالا برود و کنار سفره ی شام بنشیند.
من بارها فکر میکردم شاید این بار چیزی تغییر کند اما بعضی شب ها طولانی تر از چیزی بودند که فکر میکردم و بعضی سکوت ها آنقدر سنگین شدند که صدای هیچ کس از میانشان عبور نکرد.
من هجده ساله ام اما گاهی در آینه کودکی را میبینم که زودتر از موعد بزرگ شد.
میگویند انسان به همه چیز عادت میکند اما من به مرگ عادت نکردم. به دیدن خاموش شدن زندگی ها عادت نکردم. به اینکه هر کسی که این دنیا را ترک میکند، یک زندگی داشت، یک رویا داشت و آینده ای که هرگز به آن نرسید.
قبلا فکر میکردم وطن یعنی خاک. اما حالا فهمیدم وطن یعنی آدم ها. و وقتی آدم هایت را از تو میگیرند، تو بیوطن میشوی، حتی اگر هنوز در همان خانه زندگی کنی.

بعضی حرف ها را در اینجا نمیشود بلند گفت برای همین آدم مجبور میشود حقیقت را طوری بنویسد که فقط بعضیها بتوانند میان کلمات پیدایش کنند.