ویرگول
ورودثبت نام
طهورا کردی
طهورا کردی
طهورا کردی
طهورا کردی
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

"حقیقت مخدوش"

قسمت اول:

چشمانم را باز می‌کنم و به اطراف می نگرم.

خود را در یک انبار تاریک و نمور می‌بینم. بوی چوب کهنه و نم و نا به مشامم می رسد. صدای پای کسی روی زمین سنگی بلند می‌شود و کمی بعد، مردی روبرویم می ایستد.

آه، آن مرد دیشب کنار میز بغلی ام در کافه نشسته بود.

خدای من.

شاید دارم خواب میبینم اما صدایش بلند میشود و میفهمم هرگز خواب نبوده. هرگز خواب نخواهد بود.

《خب. فکر کنم فهمیدی چرا اینجا هستی، نه؟》

جلویم می‌ ایستد و چشمانش را مستقیم به چشمان من میدوزد. سکوتی سنگین حکم فرماست. تنها صدای قطره‌ای که از سقف روی زمین می چکد، سکوت را می شکند.

او به آرامی قدمی نزدیک‌ تر می‌ آید و می‌ گوید: 《نمی دونی با کی طرفی نه؟ به نظرم باید سرت تو کار خودت بود و با هیچ کس کاری نداشتی》

دستش را روی کمربندش می‌کشد و آهسته قدم میزند.

سرم را کمی بالا می آورم:《 نمی‌ دونم درباره‌ی چی حرف می زنی》

کمی به عقب می‌رود، لبخندی کجکی روی لبانش می‌ نشیند و با لحن طنز آمیزی می گوید: 《اوووه. پس تو واقعاً چیزی نمی‌ دونی، یا فقط نمی خوای لو بدی؟》

آرام می‌ گویم: 《واقعا نمی‌دونم》

دزد بدون کوچک‌ترین تردیدی، قاطعانه جواب می‌ دهد:《دروغ می‌گی.》

باز هم سکوت

《می‌ تونم حس کنم که داری چیزی رو پنهان می‌ کنی، خب...》

مکث  می کند و ادامه می دهد:《اسمت چیه؟》

صدایم را در حد زمزمه پایین می آورم:《فکر کنم خودتون خوب بدونین نه؟ شما منو دزدیدین》

دست به سینه می شود:《البته، اما این چیزی رو تغییر نمیده》 صورتش را کمی جلو می آورد و می گوید:《تو هنوزم داری یه چیزی رو پنهان میکنی》

چشمانم را به پاهایم میدوزم و سرم را پایین می اندازم. لحظه ای فکر می کنم و بعد دوباره به صورتش نگاه میکنم. من باید رشته ی مکالمه را در دست بگیرم:《اسمِ تو چیه؟》

کمی مکث می‌کند و نگاهی به همکارش می‌ اندازد. همکارش دستش را روی مچ او می‌ گذارد و هشدار می دهد:《حواست باشه》

اما او با پوزخند جواب می دهد:《مهم نیست. الان اون دزدیده شده》

سپس با لحنی سرشار از اعتماد به نفس و کمی بی‌ اعتنایی، اسمش را می‌گوید:《اسمم آدرینه》

کنجکاوانه می پرسم:《اوه... آدرین. و فامیلیت؟》

آدرین لحظه‌ای مکث می‌ کند، نگاهش کمی به دور و اطراف می‌ رود، انگار در فکر فرو رفته باشد:《موریسون. آدرین موریسون.》

زیر لب تکرار میکنم: 《آدرین موریسون... آدرین موریسون... امم. جالبه》

با آزردگی می پرسد: 《چی انقدر عجیبه؟》

به آرامی و با نگاه دقیق به کمربندش اشاره می‌ کنم و می‌ گویم: 《چون روی کمربندت نوشته M.M، نه A.M.》

داستان جناییداستان کوتاهمافیاداستان
۴
۰
طهورا کردی
طهورا کردی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید