قسمت هشتم:
آدرین که سرش را پایین انداخته است، به اطرافش نگاه میکند و بالاخره چشمش روی من ثابت میماند.
دستم را به سمت موهایم میبرم. آرام آن را از روی سرم بر میدارم و موهای کوتاه سیاهم نمایان میشود. پنبه های قرار داده در گونه ام را در میاوردم.
کش و قوسی به گردنم میدهم: 《حسابی درد گرفت. هنوزم مثل اون موقع ها بازو های قوی ای داری، آدی. یادته چقدر عصبانی میشدی به این اسم صدات میکردم؟》
《اون احمق...》 به مارک اشاره میکنم و با انزجار می گویم:《اون احمق موهای مسخرشو رنگ کرد تا از خود واقعیش فاصله بگیره اما من هیچ وقت نخواستم خودمو تغییر بدم. میبینی که.》
آدرین لحظه ای ساکت است و بعد لبخند کم کم روی صورتش نقش می بندد: 《اما، تو تموم این سال ها زنده بودی؟》
《البته، آدرین. من هیچ وقت نمردم.》
بین ابروهایش یک خط می افتد و ناباورانه می پرسد:《چی؟》
جواب میدهم:《شاید باید داستان رو کامل بدونی.》
سکوت میکند تا من ادامه دهم. آثار شک و تردید هنوز در چهره اش پیداست. باور نکرده. اما باید باور کند: 《تو بچه ی آخر بودی و تقریبا ۱۰ سال از من و ۱۲ سال از مارک کوچیک تر بودی به خاطر همین هیچ وقت درباره ی اینا نمی دونستی.》
صورتم را ثابت میکنم و مستقیم به او چشم می دوزم:《پدر رئیس مافیا بود.》
بالافاصله چهره اش تغییر میکند. شوک و تعجب را در اجزای آن میبینم.
《ما اینو میدونستیم و تا چند سالگی تو ادامه داشت. شاید ۸ سالگیت. اما از یه جایی پدر تصمیم گرفت این کار رو کنار بذاره. دیگه نمیخواست ادامش بده. هیچ وقت از خودت پرسیدی چجوری اینقدر تو رفاه بودی اما پدر فقط یه کارمند ساده بود؟ البته اون موقع خیلی بچه بودی و به این چیزا فکر نمیکردی که ظاهر کار پدر و باطنش چیه.》
مکث میکنم و نفس عمیقی می کشم: 《اما مارک دیوونه شد. اون تازه ۲۰ سالش شده بود و دم و دستگاه و قدرت پدر رو دیده بود و میخواست یه روز جاش رو بگیره. ولی اینجوری دیگه نمیشد. پس قبل اینکه پدر همه ی زیر دست هاش رو اخراج کنه، اون و مادر رو کشت.》
اخم های آدرین در هم رفت. اما باید متوجه حقیقت میشد:《و منم میدونستم میخواد این کار رو بکنه. فهمیدم نقشش چیه و جونمو نجات دادم. بعد از اون راهمو ازش جدا کردم چون میدونستم ممکنه سر منم همون بلا رو بیاره. واسه قدرت و پس گرفتن اون چیزی که حقش بود هر کاری میکرد.》
لبخند شریرانه ای میزنم:《منم همینطور》