ویرگول
ورودثبت نام
فرحناز طالبیان
فرحناز طالبیان
فرحناز طالبیان
فرحناز طالبیان
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

نیمه عریان

پسرک کوچک دوساله،نیمه عریان،درحالی که آب ازدماغش

سرازیر بودوچشمان پر از اشکش دیدش را تار کرده بود،سعی

در پوشیدن شلوار خود داشت.در ظهر گرم تابستان،بر سکویی نشست،صدای گریه اش بلند شد.دوباره از جا برخاست،به اطراف نگاه کرد کسی را ندید.باز نشست وآه از نهادش بلند شد.

این آه به آسمانها رفت؛تمام فرشتگان دور پسرک جمع شدند،نگران،حیران،وگریان شدند،اما قادر به کمک به پسرک نبودند.پسرک اشک ریزان سعی کرد؛اول پای راست بعد پای چپ بالا آورد بلند شدوشلوار را بالا کشید.

او روی پای خود ایستاد.

پدرومادرش از لای در به او نگاه می کردند.به طرفش دویدنداوراغرق بوسه کردند.پسرک بزرگ شد وهمیشه روی پاهای خود ایستاد.

زمان گذشت؛پسرک پیرمردی شد. باز نیمه عریان،باز همان فرشته ها باز همان ناتوانی.پیر مرد به طاقچه اتاق نگاه کردوعکس پدر ومادر خودرا دید.تمام سعی خود را کرد؛اول پای راست وبعد پای چپ را بالا آورد شلوار را بالا کشید.چشمانش را بست ودوباره باز کرد.پدر ومادرش رادید که اورا غرق بوسه می کنند.

داستان کوتاهادبیات عرفانیفلسفیحس خوب
۶
۰
فرحناز طالبیان
فرحناز طالبیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید