ویرگول
ورودثبت نام
حسام زمانیان
حسام زمانیان
حسام زمانیان
حسام زمانیان
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

اتوبوسِ خسته

از همان کودکی عصر ها می‌دیدمش که از جاده وسط روستا می‌گذشت اما هیچوقت بهش توجه نکردم و برام هم مهم نبود که هر روز به کجا می‌ره و کیارو می‌بره.بزرگ تر که شدم صدا و رخش بیشتر توجهم رو به خودش جلب کرد. من ظهر که از مدرسه برمی گشتم می‌دیدم که از کنارم میگذره. اما حالا دیگه می‌تونستم بهتر سرنشین های اتوبوس بنز کهنه رو ببینم. افرادی با لباس های نظامی.اما همچنان برام جای سوال بود که این اتوبوس سرویس کجاست ؟ متعلق به چه ارگانیِ؟هر روز کجا میرن؟ یه روز از پدرم پرسیدم که بابا این اتوبوس کجاست ؟ گفت این سرویس کادر نیروی زمینی بروجرد. بازهم مثل گذشته بی اهمیت به صدای کهنه و خاص این بنز پیر و افراد درونش به زندگی ادامه دادم. سالها گذشت و دوران دانش آموزی و دانشجویی به اتمام رسید. حالا نوبت یه دوران ناگذیر برای هر پسر بود. نوبت دفترچه پست کردنم فرا رسید. جواب اومد و آموزشی رو باید در ۰۲ پرندک(مرکز آموزش نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران) طی میکردم. روز یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ در چهارمین روز از ماه رمضان در یک صبح غمناک از خانواده جدا شدم و سوار بر اتوبوس به سمت پرندک رهسپار شدیم. حالا فقط لحظه شماری میکردیم که این ۳۰ روز آمورشی تمام بشه و یگانم بیوفته بروجرد ( بهترین مکان برای منی که بچه نهاوند بودم بروجرد بود). روز ۳۰ اردیبهشت وقتی امریه هارو خوندن حسام زمانیان در عین ناباوری افتاد قزوین. یه مدت کوتاه قزوین بودم و بعد از اون به مدت ۵ ماه فرستاده شدم به سرپل ذهاب. در تابستان داغ ، میان عقرب و رتیل های اون منطقه این امید منو هنوز سرپا نگه داشته بود که باقی مدت خدمتم رو نزدیک به خانواده و شهرم بگذرونم. به هر حال بعد از کلی مشقت و سختی به لطف یکی از هم روستایی هام انتقال داده شدم به پادگان بروجرد. روز ۶ آذر ۱۴۰۰ ساعت ۶:۱۵.

حالا منتظر ماشینی بودم برای رفتن به پادگان که سالها بی تفاوت از کنارش گذشتم. به افراد درونش بی تفاوت بودم ، صدا و فرسوده بودنش برام اهمیتی نداشت و...

بالاخره اومد و سرِ سرعت گیر وسط روستا توقف کرد تا من رو سوار کنه.از پله ها بالا رفتم. تمام صندلی ها پر بود. پر بود از افرادی با درجه های مختلف. همه غرق در خواب. رفتم نه اتوبوس. یه هیتر گازی با کپسول روشن بود. چه گرمای لذت بخشی در میان بادهای سردی که از درز های پنجره ها داخل میشد به وجودم می‌نشست.

حالا دیگه باید خودم رو با این بنز بازنشسته که همچنان مثل دوران جوونیش رفت و آمد می‌کرد هماهنگ می‌کردم. صبح ساعت ۶:۱۵ ، عصر ساعت ۱۳:۳۰

البته از بد اقبالی اکثر روزها خراب بود و مجبور میشدم با ماشین های عبوری مسیر نهاوند تا بروجرد رو بیام و برم.اما با این تفاسیر طی ۱۱ ماه حضورم در پادگان بروجرد در گرما و سرما ، در برف و باران بارها و بارها این اتوبوس خسته منو جا به جا کرد. حالا بعد از گذشت ۴ سال از دوران خدمت اتوبوسِ معروف شهر ما همچنان صبح ها و عصر ها به رسالت خودش ادامه میده و با اون رخ و صدای کم نظیرش مسئول جا به جایی کادر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی هست.

حسام ۸ـ۹ ساله این اتوبوس را رصد کرد تا رسید به این حسام ۲۷ سالِ که همچنان صبح ها ساعت ۶:۱۵ و عصر ها ساعت ۱۴:۴۵ صدای گذر اتوبوس در جاده روستا برایش دلنشین است.

قطعا روزی که دیگه صداش رو نشونم و چهره اش رو نبینم به اندازه ی شبِ بازنشستگیِ فوتبالیست محبوبم(زلاتان ابراهیموویچ) اندوهگین خواهم شد

یک روز از پدرم پرسیدم بابا این ا

اتوبوسسربازیجادهپادگانبنز
۴
۱
حسام زمانیان
حسام زمانیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید