ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
خواندن ۷ دقیقه·۴ روز پیش

"نجات"قسمت سوم

قسمت سوم

وقتی به لبه‌ جنگل رسیدند، غروب خورشید تقریبا تمام شده بود. آخرین نور پشت کوه‌های دوردست وِرَزِه فرومیرفت و رنگ آسمان به بنفش تیره و خاکستری می‌زد. هوا با سرعت عجیبی سرد میشد و مه، رفته‌ رفته از بین درختان میخزید و شکل‌های عجیبی می‌ساخت.


نیما چادر را روی زمین پوشیده از برگ‌های کاج پهن کرد.

زیر نور چراغ قوه‌ی کوچکی که روی سه‌ پایه‌ فلزی جا خوش کرده بود، سایه‌‌ ای مخملی می‌ انداخت. چند متر آن‌طرفتر، مشغول روشن کردن آتش شد. شعله‌ها اول زبانه‌کشیدند، بعد آرام گرفتند و حلقه‌ای نارنجی دور فضای سرد جنگل کشیدند.

سپس زیراندازی پهن کرد و دو لیوان کوتاه کنار هم چید، فلاسک را باز کرد و بوی چای هل‌دار در هوای مرطوب جنگل پراکنده شد.

جعبه کیکی از کیفش بیرون آورد و در آن را باز کرد. بوی گرم کاکائو و کره، در هوای سرد، وسوسه‌انگیز به مشام میرسید. انگار تازه از فر درآمده باشد.

ملودی در سکوت تماشایش میکرد. به اینکه چطور با حوصله و سلیقه، هر چیزی را سر جای خودش می‌گذاشت؛ انگار سال‌ها بود برای این لحظه تمرین کرده بود.

نیما که متوجه نگاه صامت نهال شد، به سمتش لبخندی زد که گوشه‌هایش بالا نرفت. دستش را گرفت و او را کنار خودش روی زیرانداز نشاند و با صدایی که سعی داشت نجواگونه باشد، گفت: « قشنگ نیست؟ به اینجا می‌گن یه پناهگاه جنگلیه واقعی، دور از همه‌ی اون شلوغی‌های الکیه شهر. یه جای آروم فقط منو و تو.»

سپس چشمکی زد و جعبه‌ کیک را به سمت ملودی گرفت.

ملودی اما اضطراب عجیبی بر دلش نشسته بود، با لبخند ساختگی پنهانش کرد و کیک را به آرامی برداشت.

بافت کیک زیر دندان ملودی تر و لطیف بود، شکلات‌های ذوب‌شده‌اش زبان را نوازش میکرد.

صدای نیما را زیر گوشش شنید که آرام نجوا میکرد: «اینجا ستاره‌ها انقدر نزدیکن که میتونی بهشون دست بزنی.»

سپس تارهای از موهای ملودی را که از زیر شال بیرون زده بود را نوازش کرد.

ملودی به چشمان نیما خیره شد. در نیم‌سایه‌ نور آتش، به جای آن اشتیاق معصومانه‌ای که انتظارش را داشت، چیزی شبیه بی‌صبری درنده ای احساس کرد.

با حرکتی آرام و لبخندی که سعی داشت طبیعی نشان دهد، موهایش را از زیر دست نیما بیرون کشید و آن را داخل شالش فرو برد. اما این حرکت کوچک از نگاه تیز و گوش به زنگ نیما دور نماند. لبخندش برای یک لحظه یخ زد، سپس دوباره بازگشت؛ این‌بار با درخششی سردتر.

مدتی بعد از اینکه چای نوشیدند، نیما ساندویچ‌ها را از کیف بیرون آورد. کالباس و پنیر و خیارشور، بین دو لایه نان تست. در سکوت خوردند.

تا اینکه ملودی لب گشود: «راستی... شنیدم بابات می‌خواد کارخونه‌اش رو بفروشه به یه تاجر خارجی. درسته؟»

نیما نگاهش را از روی آتش برداشت. اخم کمرنگی روی صورتش نشست، زودگذر، مثل ابری که از جلوی ماه رد شود. «بابام کاراشو خودش می‌دونه.»

ملودی آه سردی کشید: «تو هم بابات بهت گیر میده با این نرو با اون برو. هیچ وقت یادم نمیاد برام وقت گذاشته باشن. فقط می‌خوان امر و نهی کنن انگار من یه بچه‌ام که تا ابد باید دستشو بگیرن.»

نیما خندید. خنده‌ای خشک و بی‌حال. «نه، من که تا حالا اینجور چیزا رو تجربه نکردم. مادرم که خیلی زود از پیشمون رفت، پدرمم که زیاد اینجا نیست، اونور آبه. منم کلا بچه آزادی بودم.»

ملودی زمزمه کرد: «خوش به حالت.»

نیما نگاهش کرد: «تو زیادی بهشون بها میدی. هر کاری دلت میخواد بکن. روزی که ببینن دخترشون بدون اونام میتونه زندگی کنه، خودشون از سر راهت میرن کنار.»

کمی بعد، نیما بلند شد و رفت به سمت کوله‌پشتی که چند متری‌ آن‌طرف‌تر روی زمین افتاده بود. بازش کرد و مدتی وارسی کرد. صورتش در سایه روشن چراغ قوه، خطوط جدیدی پیدا کرده بود. چیزی بیرون آورد. یک کیسه کوچک پلاستیکی، محتویات آن زیر نور، به‌سختی تشخیص داده می‌شد. قوطی کوچک و سربسته‌ای، با یک کارت پلاستیکی لای درش.

ملودی نگاهش کرد. «چیه؟»

نیما خندید. «یه چیزای کوچیک. واسه این که شبمون کامل بشه.»

قوطیه عرق را جلوی چشم ملودی باز کرد، بوی تندش فضای بین آنها را پر کرد. یک جرعه نوشید. بی‌مکث، انگار آب بود.

ملودی با چشمانی گرد از تعجب و ترس به او نگاه کرد. «نیما... این چیه؟ تو که تا حالا از این چیزا نمی‌خوردی.»

نیما خندید. «نمی‌خوردم؟ مگه میشه!...»

هر جرعه‌ای که نیما می‌نوشید، قلب ملودی تندتر می‌زد. تپش‌هایش آنقدر بلند بود که انگار می‌خواست از قفسه سینه بیرون بزند. دستانش را محکم روی زانوهایش قفل کرده بود تا کسی لرزششان را نبیند. اما صورتش همه چیز را فریاد می‌زد؛ سفیدی که بر گونه‌هایش نشسته بود، چشمانی که گرد شده بودند و لب‌هایی که خشک و به هم چسبیده بودند.

نیما اما انگار نه تنها متوجه بود، که از این وحشت خاموش لذت می‌برد.

دیگر آن نگاه، نگاه دوست سال‌های قبل نبود. دیگر خبری از آن گرمای ساختگی، آن حرف‌های قشنگ و لبخندهای همیشگی نبود. حالا توی چشم‌هایش فقط یک چیز موج می‌زد: حریص، مالکانه، بی‌صبر. طوری به ملودی نگاه می‌کرد که گویی به شکارش نگاه می‌کند.

قوطی را کناری گذاشت. حرکاتش شل‌تر و بی‌پرواتر از قبل شده بود. یک نفس عمیق کشید، بعد ناگهان به سمت ملودی خم شد.

پیش از آنکه ملودی بفهمد چه خبر است، دست‌های نیما محکم دور کمرش حلقه زد و او را به سمت خود کشید. بغلش کرد. محکم. طوری که نفس در سینه‌اش حبس شد.

«نیما... ولم کن...»

اما نیما رهایش نکرد. صورتش را به موهای ملودی چسباند و با صدایی گرفته زمزمه کرد: «انقدر قشنگ هستی که آدم دیوونه میشه... می‌دونی چند ساله منتظر این شب بودم؟»

ملودی دستانش را گذاشت روی سینه‌ی نیما و سعی کرد هلش دهد، اما او مثل یک دیوار گرم و سنگین بود.

«گفتم ولم کن... دارم اذیت میشم...»

با چشمانی درخشان و دهانی که از هیجان مرطوب شده بود زمزمه کرد« نگو ولم کن...بهم برمیخوره.»

دست دیگرش شروع به حرکت کرد. ملودی جیغش در گلو شکست. ناگهان به یاد اسپری فلفل در جیبش افتاد
همان هدیه پدر، دست در جیبش کرد و وقتی نیما خم شد تا او را ببوسد، ملودی با تمام توان اسپری را روی صورتش فشرد.

فریاد نیما، سکوت جنگل را پاره کرد. او به عقب پرتاب شد و با دستانش چشمانش را گرفت، از درد روی زمین
می‌غلتید.

ملودی، وحشت‌زده و لرزان، به پا خاست. تاریکی و مه، همه چیز را بلعیده بود. یک لحظه به نیما نگاه کرد که نعره می‌کشید و دست و پا می‌زد. سپس، یک تکه چوب نسبتا قطور را که کنار درختی افتاده بود، برداشت. ترس و غریزه بقا، قدرتی غیرعادی به او داد. چوب را بالا برد و با ضربه‌ای کور و سنگین بر سر نیما فرود آورد. صدای خرد شدن چوب و ناله خفه‌ای شنیده شد. نیما بی‌حرکت شد.

ملودی چوب را رها کرد. دستانش می‌لرزیدند. نفسش به شماره افتاده بود. بدون فکر، به داخل تاریکی دوید. از آن چادر، از آن روشنایی کوچک، و از آن کابوس.

بعد از چند دقیقه دویدن دیوانه‌وار، ایستاد. همه جا تاریک، سرد و یکسان بود. درختان سیاه در مه غرق شده بودند. رد پایی نبود. صدایی نبود. جهت‌یابی غیرممکن بود. او تنها در قلب جنگل وِرَزِه، کاملاً گم شده بود.

صدای زوزه‌ گرگی از اعماق تاریکی، سکوت خفه‌کننده‌ جنگل را درید. ملودی لرزید. نه از سرما، نه از آن صدا؛ از این که تازه فهمید برای اولین بار در تمام زندگی‌اش، حق با پدر و مادرش بود.

و تمام این سالها نیما برای همچین شبی نقشه کشیده بود.

اشک‌ها، گرم و بی‌اراده، از پهنای صورتش جاری می‌شد. سرما از لای درختان کاج میخزید و روی پوست بی‌حسش می‌نشست. صدای جیغ خودش هنوز در گوشش طنین می‌ انداخت، ولی جنگل بی‌تفاوت آن فریاد را در مه‌ های سفید و بی‌ انتهایش بلعیده بود.

حرف‌های مادرش دوباره در گوشش زمزمه شد: "با این پسر به جنگل نرو، دخترم. فقط دردسر می‌سازی."

حالا اینجا، در تاریکیه خفه‌کننده‌ قلب جنگل، با هر نفس یخ‌زده، حقیقت را می‌فهمید.

ساعت‌ها بود که در جنگل راه می‌رفت. نمی‌دانست کجاست. فقط می‌رفت.

پاهایش زیر وزن خستگی و ترس، سنگین و متورم میشدند. هر قدم، مثل کشیدن پا از داخل گونی شن بود. رگ‌های پاهایش تیر می‌ کشیدند و کفش‌هایش که زمانی راحت بودند، حالا مانند دو سلول تنگ و سفت، پنجه‌های بی‌حسش را می‌ فشردند. صدای جیغش هنوز در گوشش زنگ می‌زد.

تا اینکه ناگهان نگاهی را بین درختان دید؛ نگاهی آرام و تیز، شبیه چشمان یک گرگ تنها.

یک مرد بود، با کوله‌پشتی سنگین و تفنگی که از پشتش آویزان بود. محیط‌بان؟ شکارچی؟ فرقی نمی‌کرد. غریزه فریاد زد: «فرار کن!»

غروب خورشیدجنگلملودی
۱
۰
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید