ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

"نجات" قسمت دوم

قسمت دوم

به خانه که رسید، کلید را چرخاند. تاریکی چشمش را زد. خانه در سکوتی عمیق غرق شده بود. بی‌خیال به اتاقش پناه برد، لباس‌هایش را عوض کرد و خودش را روی تخت انداخت. به فردا فکر می‌کرد. فردا باز هم باید یک جنگ اعصاب دیگر را پشت سر می‌گذاشت. باید خانواده‌اش را راضی می‌کرد، یا دست‌کم قانعشان می‌کرد که همه چیز عادی است. خستگی، استخوان‌هایش را خُرد کرده بود.

گوشی را روی میز کنار تخت گذاشت، گویی می‌خواست پیام نیما و تمام بار سنگینش را از خود دور کند. چشمانش را بست و در تاریکی مطلق، سعی کرد خودش را به خواب بسپارد. اما صدای تپش قلبش در سکوت، بلندتر از هر چیزی به نظر می‌رسید.

در آن سوی دیوار، ناهید نیز در تاریکی دراز کشیده بود و به سقف خیره بود. قلب یک مادر، خواب نمی‌دید.

***

«دخترم، ما فقط نگرانتیم. این نیما... پسر خوبی نیست.»

همین. همیشه همین یک جمله. مثل یک نوار شکسته که مدام تکرار می‌شد.

ملودی چرخید و مستقیم به چشمان مادرش نگاه کرد. «چرا خوب نیست؟ ثروتمنده؟ آره. خوش‌تیپه؟ آره. با من خوب رفتار می‌کنه؟ آره. پس مشکل چیه؟»

مادر نفس عمیقی کشید. «پول و ظاهر که ملاک نیست، عزیزم. آدم‌ها رو باید از ته قلبشون شناخت.

ملودی قطع کرد.«پس چه ملاکیه؟ اینکه مثل شما باشه؟ مثل بابا که همیشه سر کاره و حوصله‌ی حرف زدن با هیچکسو نداره؟ یا مثل شما که فقط می‌تونین غر بزنین و بگین "نکن"؟»

سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. مادر چشمانش را پایین انداخت. ملودی می‌دانست که تیرش کارگر افتاده. احساس گناه کرد، اما زورش آمد آن را پس بزند.

پدرش مقابلش ایستاد و سیلی محکمی به صورتش زد.

ناهید با این حرکت دلش رنجید و کاوه رو صدا زد

کاوه مانند مجسمه‌ای از خشم و حسرت در جای خود یخ زده بود. دستی که با آن سیلی زده بود، همان‌جا در هوا معلق مانده بود، گویی خودش نیز از کاری که کرده بود شوکه شده بود. رگ‌های گردنش برآمده و ضربان قلبش تقریباً در سکوت اتاق قابل شنیدن بود.

ملودی صورتش را با کف دستش گرفته بود. جای سوزش سیلی، روی گونه‌اش مثل آتش می‌سوخت، اما دردی که در چشمانش میدرخشید، از آن عمیق‌تر بود. ناباوری، تحقیر و رنجشی که سال‌ها در سکوت انبار کرده بود، همگی در یک نگاه فشرده شده بودند.

ناهید خود را بین آن دو انداخت، با چشمانی پر از اشک رو به شوهرش گفت: «کاوه، چیکار میکنی؟ تو حق نداری دخترمو بزنی!» صدایش لرزان بود. توقع نداشت روزی برسد که دستش روی صورت دردانه‌اش بلند شود.

قبول داشت که لجبازی‌هایش دیگر بازیگوشی نبود، تبدیل شده بود به دیواری که هر روز بلندتر می‌شد. ناهید این را می‌دانست. اما نمی‌دانست چطور با آرامش جلوی این سقوط را بگیرد.

کاوه به آرامی دستش را پایین آورد. نگاهش از خشم به حیرت و سپس به پشیمانی عمیقی تبدیل شد. اما کلمات گویایش نبودند. او فقط توانست زمزمه کند: «از... از حرف زدنش عصبانی شدم. دخترم...»

ملودی فریاد زد: «دخترت؟!»

اشک‌هایش سرانجام سرازیر شدند: «دخترت رو با سیلی می‌شناسی؟ اینجوری بهش احترام می‌ذاری؟» یک قدم به عقب رفت، گویی می‌خواست از هر دوی آنها فاصله بگیرد.

ناهید به سمت ملودی برگشت. «عزیزم، ببخش... بابات کنترلش رو از دست داد...»

ملودی قطع کرد. « نه! این فقط کنترل نبود. این حقیقتش بود. حقیقتی که همیشه زیر پوست این خانواده به ظاهر آرام پنهون بود.»

کاوه آهی کشید. کیف پولش در دستش همیشه راه‌حلش پول بود. «ملودی، این کارت اعتباری جدیدت. برو با دوستات یه رستوران خوب... یه جاهای امن. جنگل چیه دخترم؟ اونجا که چیزی نیست.»

ملودی اما با بی‌اعتنایی کیف خودش را برداشت و ادامه داد. « دقیقا همین که چیزی نیست رو دوست دارم. سکوت رو دوست دارم.»

پدر دستش را روی شانه‌اش گذاشت. نگاهش جدی بود، نگاهی که فقط در جلسات کاری‌ دیده بود. «نیما آدم قابل اعتمادی نیست. من اینو توی چشماش میبینم.»

ملودی خندید، خنده‌ای که از سر استیصال بود. «همه‌تون دشمن منین؟ هیچکس نمی‌خواد بذاره من یه ذره نفس بکشم؟ من بیست سالمه. خودم می‌تونم قضاوت کنم.»

در را باز کرد. هوای خنک عصر به صورتش خورد.

صدای پدر از پشت سر آمد. « ملودی! اگه واقعاً می‌خوای بری... حداقل اینو با خودت ببر.»

یک اسپری فلفل کوچک را به سمتش گرفت.

ملودی نگاهش کرد.

«باشه بابا. حالا خیالتون راحت شد‌.»

درو که پشت سرش بست، صدای مادر را از پشت در شنید که با گریه می‌گفت: «خدایا مواظبش باش...»

ملودی سریع قدم زد. اشک در چشمانش جمع شده بود، اما پاکش نکرد. این اشک‌ها برای خودش بود. برای تنهایی‌ که حتی در میان خانواده‌اش هم احساس می‌کرد.

سوار ماشین نیما شد. نیما لبخند زد، آن لبخند همیشگی که دندان‌های سفید و چشم‌های بی‌روح داشت. «چطوری شاهزاده خانم؟ خانواده رو راضی کردی؟»

و آرام دستش را برد سمت قرمزی صورت ملودی که از چشمانش دور نماند.

ملودی دستش را پس زد و به پنجره نگاه کرد. «بی‌خیال. بریم.»

ماشین به سمت جاده‌ چالوس حرکت کرد. ملودی به اسپری فلفل توی کیفش فکر کرد. واقعا چه نیازی به اسلحه نیاز داشت؟ نیما برایش بهترین و مورد اعتمادترین دوست بود. سال‌ها بود جزئی از زندگی‌اش بود. او که برای خوشحال کردنش هرکاری می‌کرد. شب‌های امتحان تا صبح بیدار می‌نشست تا درسای سخت رو براش توضیح بده. حتی یادش نمی‌آمد که به او بی‌احترامی کرده باشد.

اما چه بسا که او نمی‌دانست پاسخ سوالاتش، خیلی زودتر و ترسناک‌تر از چیزی که فکر می‌کند، آشکار خواهد شد. جایی در دل جنگل‌های مه‌آلود وِرَزِه، جایی که سکوت، تنها چیزی نبود که در انتظارش بود.

همینطور که می‌رفتند ناگهان یک ون قدیمی از کنار ماشین آنها گذشت. بالای پلاک عقبش، با خطی ساده و سیاه نوشته شده بود:

«فَاِنَّ مَعَ العُسرِ يُسرا»

ملودی بی‌اختیار زمزمه کرد: «پس با هر سختی، آسانی است...»

نیما نگاهی کوتاه به آینه کناری انداخت: «چی؟»

ملودی به خودش آمد. سریع سرش را برگرداند. «هیچی... فکر کردم یه آشنا دیدم.»

نیما چندثانیه سکوت کرد و بعد بی‌مقدمه گفت: «می‌دونی ملودی... تو تنها دختری هستی که اینجوری منو عصبی می‌کنه.»

ملودی برگشت و به او نگاه کرد. صورت نیما در نور کم چراغ‌ های داشبورد، نصفه‌ نصفه روشن بود.

نیما ادامه داد: «انگار یه شیشه قیمتیو دستم گرفتم هر لحظه باید مواظب باشم نیوفتی. این امانت‌داری، آدم رو خسته می‌کنه.»

ملودی نیمچه لبخندی زد: «شاید نباید برش می‌داشتی.»

نیما خندید. دستش را از روی فرمان برداشت و برای لحظه‌ای روی دست ملودی گذاشت، همان‌طور که چشم از جاده برنمی‌داشت گفت: «دقیقاً همین زبونته که منو شیفته خودش کرده.»

ملودی به شیشه چسبید و به درختان نگاه کرد که داشتند کم‌کم جای ساختمان‌ها را می‌گرفتند. ملودی دستش را نکشید. اما محکم هم نگرفت. فقط گذاشت همان‌طور بماند، گرمای سطحی کف دست نیما را روی دستش حس می‌کرد. گرمایی که ته‌ ته‌اش، چیزی شبیه یخ داشت.

احساس گناهجنگلنیما
۱
۰
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید