
قسمت چهارم
ملودی عقب رفت.
پاهای لرزانش در تاریکی خاکهای نرم را کنار زدند و ناگهان
قلاب!
یک فشار سرد و بیرحمانه دور قوزک پایش پیچید. تله آهنیه زنگزده، دندانهایش را در گوشت پایش فرو کرد.
جیغی از چهل تکه شدنه تمام آرزوهایش از گلویش بیرون پرید.
مرد با قدمهایی سریع و بیصدا خودش را رساند. زانو زد. حتی نگاهش نکرد. دستانش دستان زمخت اما ماهری با چند حرکت دقیق، فنر تله را فشرد و حلقهی آهنی را باز کرد.
صدایش کمحجم اما شفاف بود: «این تله مال من نبود، دارم منطقه رو از این چیزها پاکسازی میکنم.»
خون از زخم ملودی تراوش میکرد. او بدون مکث، پارچهای از کولهاش درآورد و آن را محکم دور پایش بست. سپس دستش را زیر بغلش گذاشت و بلندش کرد.
«پاسگاهم نزدیکه. میتونم زخمت رو تمیز کنم.»
اما ملودی همین که خواست قدمی بردارد، دردی تیز و خنجرگونه از قوزک پایش برخاست، گویی استخوانش در پوست و گوشتش میچرخید. زانوهایش هم از فرط راهپیمایی و فشار، کوفته و لرزان شده بودند. تمام بدنش فریاد میکشید.
"نه... نمیتونم. نمیتونم راه برم..."
مرد جوان نگاهی خسته اما مصمم به او دوخت. با دیدن چهره رنگپریده و پاهای زخمی ملودی، لحظهای درنگ نکرد. با حرکت آرام اما محکمی، خم شد و او را از روی زمین کول کرد.
ملودی، غافلگیر و بیاختیار، خود را بر پشت گرم و محکم او یافت.
ملودی نفسش در سینه حبس شد. حس کردن گرمای بدن مرد غریبهای که حالا حامل بیاراده او بود، موجی از شرم و درماندگی را در وجودش برانگیخت. اما درد و خستگی آنقدر زیاد بود که نتوانست مقاومت کند. سرش را، از روی ضعف، به پهنای پشت مرد تکیه داد.
مرد جوان بدون کلمهای، قدمهایش را آغاز کرد. راه رفتنش آرام اما مطمئن بود، گویی مسیر هر سنگی و هر ریشهای را در تاریکی و مه از بر بود. نفسهای منظمش، تنها صدا در سکوت مرگبار جنگل بود.
ملودی چشمهایش را بست. صدای ضربان قلب خودش را در گوشهایش می شنید، تند و نامنظم. بوی خاک خیس، عرق و چرم کهنهای که از کولهپشتی مرد به مشام میرسید، فضای واقعیت را برایش عجیب و رویایی میکرد. او را به کجا میبرد؟ پاسگاهش؟ یا چیزی دورتر؟
ناگهان مرد ایستاد. ملوی چشم باز کرد. در میان مه، سایه یک خانه کوچک چوبی نمایان شد: پاسگاه محیطبانی.
صدایش کمی نفس نفس میزد: «رسیدیم الان کمکت میکنم.»
در آن لحظه، ملودی فهمید که این پایان گمگشتگیاش نیست؛ آغاز مرحله جدیدی از ناشناخته هاست.
او را روی تخت نشاند و بدون هیچ مقدمهای، زخم پایش را بررسی کرد. با حوصله و ماهرانه، پارچههای خونین را کنار زد و پنبه آغشته به الکل را روی زخم کشید.
ملودی از شدت سوزش ناگهانی آخی گفت و پای زخمی اش را پس کشید. صورتش از درد پرچین شد.
مرد بدون آنکه نگاهش را از کارش بردارد، فقط آرام گفت: «الان تموم میشه... تحمل کن.»
دستهایش مطمعن و آرام بودند. ملودی که دیگر طاقت فریاد زدن نداشت، دندان روی جگر گذاشت و گذاشت هر کاری میخواهد بکند. نگاهش را به اطراف داد.
کلبه کوچک بود، با یک تخت آهنی در گوشه، روبهرویش، میز چوبی پر از نقشههای تو در تو قرار داشت؛ بعضی لوله شده، بعضی زیر لیوانی نیمه پر جا خوش کرده بودند. شومینه در میانه دیوار، با هیزم هایی که هنوز بوی کاج میداد، تنها منبع گرما و روشنایی بود و کنارش، کمدی قدیمی با دو دستگیره فلزی زنگ زده قرار داشت. نگاهش به قفسه کوچکی که چند کتاب درونش چیده شده بودند افتاد و روی آن عکسی کوچک در قاب چوبی نمایان بود. در آن عکس، مرد با لباس فرم پلیس ایستاده بود، با چهرهای جوانتر اما جدی، در آغوش زن و مردی که به نظر والدینش می رسیدند.
ملودی با انگشت به عکس اشاره کرد و بی اختیار پرسید: «تو... پلیسی؟»
مرد که داشت وسایل پانسمان را جمع میکرد، برای لحظه ای یخ زد. سپس آرام برگشت و نگاه سنگینی به عکس انداخت. صدایش وقتی جواب داد، خشک و بی روح بود:
«بودم.»
ملودی ابروهایش را در هم کشید. این پاسخ، سوالش را قویتر کرد.
«بودی؟ یعنی چی که "بودی"؟ مگه میشه آدم یه روز پلیس باشه، یه روز... اینجا؟»
مرد نفس عمیقی کشید. چشمانش را از ملودی برگرفت و به شومینه کوچکی که آتش در آن میخشکید، دوخت.
«میشه.»
فقط این را گفت. درحالی که ملودی انتظار داشت بیشتر برایش توضیح دهد.
حالا مرد از ملودی پرسید: چرا اینجایی؟
ملودی لبخند تلخ و بدجنسی زد و در تلافی جواب کوتاهش گفت: نمیخوام راجبش حرف بزنم.
مرد چیزی نگفت، بعد از چند دقیقه سکوت، ملودی پرسید: اسمت چیه؟
مرد: مهراد.
ملودی: مهراد...
سکوتی کوتاه افتاد، گویی این نام سنگینی خاصی با خود حمل میکرد.
مهراد: و اسم تو؟
ملودی: اسمم ملودیه، بابام انتخاب کرده، همیشه میگه خندهها و گریههات ملودیه زندگیمونه.
مهراد با لبخند سرش را تکان داد. در حالی که از جایش بلند میشد، به سمت گوشی روی میز رفت. بدون نگاه به ملودی گفت: «شماره پدر یا مادرت رو بگو. باید بهشون خبر بدم اینجایی.»
ناگهان، ملودی یخ زد. انگار که کسی پتوی گرم آرامش را یکباره از تنش کشیده باشد. صدایش را پایین آورد، التماسآمیز: «نه... لطفاً این کارو نکن. اونا اگه بفهمن... تو دردسر افتادم، خونم حلاله.»
مهراد نگاهش را از روی صفحه برداشت و به او دوخت. «شاید حق داشته باشن ناراحت بشن. ولی این مسئولیت منه. نمیتونم یه دختر مجروح رو اینجا نگه دارم بدون اینکه خانوادهاش بدونن کجاست.»
ملودی از جا بلند شد، درد قوزک، پایش را کمی لنگ کرد. اما اصرارش از درد بیشتر بود. «لطفاً... فقط امشب. نمیتونم اونا رو اینجوری ببینم...»
مهراد نفس عمیقی کشید و دوباره به صفحه گوشی نگاه کرد: «نمیشه. شماره رو بگو.»
ملودی که دید حریف او نیست با اکراه اعداد را یکی یکی گفت. انگار با هر رقم، مشتی از خاک روی تابوت آرامشش میریخت.
مهراد شماره را گرفت. یکبار... دوبار... سه بار. هر بار یک پیغام تکراری: «خط مشغوله... لطفاً لحظاتی دیگر تلاش کنید.»
چهارمین بار هم همان پیغام. مهراد گوشی را روی میز گذاشت و به ملودی نگاه کرد. «ظاهراً امشب شانس باهات یار بوده. خط مشغوله.»
ملودی نفسی را که حبس کرده بود، بیرون داد. نه از روی خوشحالی، فقط از سر تاخیر در مصیبت.
صدای مهراد آمد: «امشب میتونی روی تخت من بخوابی. من روی زمین میخوابم.»
ملودی میخواست اعتراض کند، که لزومی ندارد، اما خستگی عمیق و درد پایش تمام اراده اش را میربود. فقط توانست سر تکان دهد. «ممنون.»
مهراد برخاست و یک پتو و بالش تمیز از کمدی کوچک بیرون آورد و روی زمین کنار تخت پهن کرد. سپس به سمت قفسهای رفت و جعبه کمکهای اولیه را آورد. «قبل از خواب، باید دوباره پانسمانتو عوض کنم. ممکنه عفونت کنه.»
ملودی در سکوت اجازه داد. دستان مهراد ماهرانه و سریع بودند، اما وقتی الکل را روی زخمش ریخت، ملودی از درد به خود پیچید و دندانهایش را به هم فشرد.
وقتی کار مهراد تمام شد، ملودی روی تخت دراز کشید. چراغ خاموش شد و فقط نور کمفروغ ماه از پنجره کوچک به درون می تابید. صدای نفسهای آرام مهراد از کف اتاق به گوش می رسید.
ملودی: صبح که حالم بهتر شه، از اینجا میرم.
مهراد: راهتو بلدی؟
ملودی: پیداش میکنم.
مهراد: جنگل بخشنده نیست.
ملودی: آدمها هم نیستن.
مهراد از لجبازی و دلخوری او لبخند کوتاهی زد. انگار دختره از جنس همان چوبهای خیس جنگل بود؛ هرچه بیشتر فشارش میدهی، بیشتر صبر میکند تا برگردد توی صورتت.
خواست سکوت را بشکند و با تعریف کردن داستان زندگیاش از دلش دربیاورد.
روایت همان روزهایی که توی پوست دیگری زندگی میکرد. روزهایی که اسمش "مهراد" نبود، "محافظ" بود.
صدایش را پایین آورد و گفت: «تقریبا پنج سال پیش عملیاتی به ما سپرده شد...»
اما ملودی سرد و خشک حرفش را قطع کرد: «نمیخوام داستانتو بشنوم.»
مهراد حرفش را نیمهکاره رها کرد. هیچ نگفت. دوباره بلند شد و سراغ شومینه رفت. هیزمی انداخت وسط آتش. شعله بالا کشید و سایهها دوباره رقصیدند روی دیوار.
ملودی در تاریکی زیر چشمی نگاهش کرد. ته دلش میلرزید، ولی زبانش قفل بود. چشمانش پر از سوالهایی بود که نمیتوانست بپرسد.
گرمای آتش در اجاقکوچک، که حالا به هیزم تازه ای جان گرفته بود، هوای سرد جنگل را از کلبه بیرون رانده بود. بوی چوب سوخته، بوی کهنه کتابهای قفسه و حتی بوی کاغذهای نقشهکشیه پخش شده روی میز، فضای امن عجیبی ایجاد کرده بود. اینجا برخلاف خانه خودش که پر از سکوت سنگین و نگاه های قضاوتگر بود، سکوتی آرام و حفاظت شده حکمفرما بود.
زخم پایش دیگر تیر نمیکشید، فقط گرما و کرختی ملایمی از پانسمان تمیز حس میشد.
از پنجره کوچک، نور ماه به صورت نرمی روی کف چوبی میریخت. او به سقف تیرکدار خیره شده بود. برای اولین بار پس از مدتها، ماهیچههای شانه و گردنش رها شده بود. تنش همیشگیه ناشی از انتظار دعوا و توهین نیما، جای خود را به خستگی عمیق جسمی داده بود.
صدای نفسهای آرام و منظم مهراد از کف اتاق، نه مزاحم، که ریتمی اطمینانبخش داشت. مانند ضربان قلب یک نگهبان بیصدا. او وجود داشت، اما فضایی را اشغال نمیکرد. این همان چیزی بود که ملودی هرگز تجربه نکرده بود: حضور محافظتکننده، بیآنکه توقعی داشته باشد.
ملودی در تاریکی زمزمه کرد: «مهراد؟»
«بله؟»
«...هیچی. شب بخیر.»
«شب بخیر.»