ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

"نجات" قسمت پنجم

قسمت پنجم

ساعت‌ها گذشت. هوا هنوز سیاه بود، اما پرنده‌های جنگل کم‌کم در سکوت قبل از طلوع آواز می‌ خواندند. نزدیک‌های اذان صبح بود که صدایی هر دو را از خواب پراند: صدای چندین جفت پا که بی‌محابا برگ‌های خشک را زیر پا له می‌کردند.

نیما و دو نفر از دوستانش احتمالا از لبه‌ی جنگل سر رسیده بودند. صورت نیما با نوار چسب پوشیده بود و یک چشمش از اثر اسپری فلفل، قرمز و متورم بود. چشمان دیگرش از خشم می‌سوخت.

فریاد خشنش به گوش رسید: «ملودی! ملودی! آهای محیط‌بان بیارش بیرون! می‌دونیم اینجاست!»

قبل از آنکه ملودی یا مهراد عکس‌العملی نشان دهند، یک شلیک در هوای سحرگاهی پیچید. گلوله به بدنه‌ی فلزی کلبه برخورد کرد و صدایی گوش‌ خراش ایجاد کرد. آنها بی‌ مهابا شروع به تیراندازی کرده بودند.

اما مهراد از قبل بیدار و گوش‌ به‌ زنگ بود. شنیدن اولین قدم‌های بیرون، او را به حالت آماده‌ باش کامل برده بود. با حرکتی سریع، ملودی را به پشت محکم تخت کشید و خودش پشت پنجره‌ ای کوچک خزید.

چشمانش در تاریکی، برق عجیبی از تمرکز مطلق داشت.

نیما فریاد زد: «ملودی! بیا بیرون، وگرنه این جا رو با خاک یکسان می‌کنیم! فکر کردی با یه چوب زدن تموم میشه؟ حالا ببین ما چیکارت می‌کنیم!»

مهراد پاسخ نداد. نفسی عمیق کشید. انگشتش روی ماشه تفنگی که از دیوار برداشته بود، ثابت شد. برخلاف نیما و دوستانش که بی‌هدف شلیک می‌ کردند، هر حرکت او حساب‌ شده و حرفه‌ای بود.

یک لحظه سکوت بین شلیک‌ها پیش آمد. مهراد از پنجره نگاهی انداخت. سامان بود که برای بارگذاری مجدد، از پشت درخت بیرون آمده بود. مهراد بدون درنگ، یک شلیک دقیق کرد.

فریاد سامان بلند شد: «آخخخ! دستم! دستم!»
تفنگ از دستش افتاد و او با دستی که از ناحیه کتف خونین میشد، به زمین چرخید.

نیما و دوست دیگرش یک لحظه مبهوت ماندند. این دقت و سرعت، از یک محیط‌بان معمولی انتظار نمیرفت.

دوست دومش فریاد زد: «این دیوونه حرفه‌ایه! بیا بریم!» و شروع به عقب‌نشینی کرد.

نیما با چهره‌ای از خشم و درماندگی، لحظه‌ای به کلبه خیره شد. سپس، با نفرتی که در نگاهش موج می‌زد، به سمت دوست مجروحش برگشت و به سرعت، در حالی که سامان را می‌کشیدند، در جنگل ناپدید شدند.

سکوت بازگشت، اما این بار سنگین‌تر از قبل.

مهراد تفنگ را زمین گذاشت و به ملودی برگشت. صورتش رنگ پریده بود، نه از ترس، که از انفجار خاطراتی که این درگیری، دوباره زنده کرده بود.

داشت میلرزید. صحنه‌ی خشونت، شلیک، و فریاد... این از درگیری با نیما در جنگل هم ترسناک‌تر بود. نگاهش را به مهراد دوخت؛ به مردی که ناجی تنهایی‌اش در این لحظات شده بود.

با صدای لرزان گفت: «الان... الان چیکار کنیم؟»
مهراد نفس عمیقی کشید. «تنها راه، پلیسه. باید بریم و همه چیز رو گزارش بدیم.»
ملودی با ناراحتی سرشو پایین انداخت. «خانواده‌م...»

مهراد محکم اما آرام گفت. «این مرد دیگه یه خطر معمولی نیست. با اسلحه اومده بود. اگه ما نریم، اون دوباره برمی‌گرده. و دفعه بعد شاید نتونم جلو شلیکش رو بگیرم.»

ترس عمیقی در دل ملودی جا خوش کرد. او فهمید که فرار از این ماجرا دیگر ممکن نیست. باید از کسی کمک می‌خواست که می‌دانست چگونه با چنین تاریکی‌هایی مقابله کند.

آهسته و با چشمانی پر از اشک سر تکان داد.
«باشه...بریم.»

جنگلملودیتیراندازی
۰
۰
نویسنده ای در حرم سکوت
نویسنده ای در حرم سکوت
« در دنیای کلمات زندگی میکنم و در سکوت، صدای حقیقت را می شنوم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید