صبح ساعت 7 بیدار شدم که برم مدرسه و دیدم که مادرم و پدرم دارن آماده میشن که برن به ارومیه چون نوبت سونوگرافی داشتن و باید برای ساعت 9 آنجا باشند. من کتاب هایم را توی کیف گزاشتم تا برویم؛ زنگ اول و معلم معارف که بهمون گفته بود که امتحان داریم ولی امتحان نگرفت و بهمون گفت که نمره مستمر ما چند است هم مال معارف هم مال تفکر که معلم اون هم است. بیشتر کلاس هر دو درسشون بیست بود و از جمله من. زنگ دوم و امتحان عربی، امتحان عربی آنقدر سخت بو که نود و نه درصد کلاس دوازده ه پایین بودن ولی فقط کمی ها را اعلام کرد. زنگ بعدش امتحان ریاضی ولی گروهی این یکی یکم خوه چون هر گروه سه نفر است میتوانن با کمک هم همه را حل کنند. از مدرسه که خارج شدیم یادم اومد که کسی خانه نیست و باید با تاکسی بروم خانه و همان کار را کردم و در تاکسی کتابی که را از کتابخانه گرفته بودم میخوندم. وقتی به خانه رسیدم دیدم که دوباره دوست برادرم خانه ما است. یکم همبرگر درست کردیم و خردیم و من بعدش کلی کتاب خوندم تا ساعت 4 عصر که پدرم و ماردم آن وقت رسیدن و من هم شروع کردم به بازی کردن تا ساعت 5. بعدش حدود 20 دقیقه خوابیدم پا شدم که برم کلاس قرآن. به کلاس که رسیدیم استادمون یکم درباره قرآن و اینجور چیز ها کرد. کلاسمون که تمام شد به خانه آمدم و شام خردم و یکم کتاب خوندم و بعدش برنامه مدرسه فردایم را گزاشتم