آهنگ Eldest Daughter تیلور سوییفت درحال پخش است. ناگهان احساس میکنم موج تند و بیرحمی از گرما به گلویم هجوم میآورد. انگار توی گلویم طبل میزنند...بدون اینکه بغضم بترکد، آب دهانم را قورت میدهم و چشمهایم لبریز از اشک میشوند. موضوع این نیست که تیلور سوییفت خیلی خوانندهی فاخری باشد یا من خیلی ظرفدارش باشم. بلکه موضوع این است که او در این آهنگ با همان صدای بغضآلودش انگار زندگی مرا میخواند و من هم که چقدر این روزها زیرفشار این زندگیام... زندگی بهعنوان یک Eldest Daughter.
مامان نیست. این یک حقیقت است. بابا هم همینطور. و من احساس میکنم هیچوقت در طی این سالها به اندازهی این روزها دلتنگشان شده باشم. حالا هزاران کیلومتر و حتی دریاها بینمان فاصله است. پل ارتباطیمان شده تماسهای تصویری گاه و ناگاه با این اپلیکیشنهای ایرانی مزخرف به درد نخور لعنتی!
بههرحال میبینیمشان. شاد و خوشحالاند. اصلا انگار چندین دهه جوانتر شدهاند. به مامان به شوخی میگویم:«مامان برگشتی به دوران مجردیت مگه نه؟» و چهرهاش را توی تماس تصویری میبینم که بانهایت شادمانی از ته دل میخندد. باید برایشان خوشحال باشم مگر نه؟ مگر نه که خود من همان کسی بودم که همیشه به مامان اصرار میکردم که زندگی کند و هرگز بهخاطر مادر بودن، از فردیت و خواستههای خودش نگذرد؟ باید برایش خوشحال باشم... اما روی سینهام بار عظیمی از دلتنگیست. و احساس تنهایی باورنکردنی.
صبح زود بیدار میشوم. کلاسهای آنلاین انتظارم را میکشند. باید برای نگین که کنکوری است هم صبحانه تدارک ببینم. چند ساعت بعد هنوز سرکلاسهای مزخرفام و استادها سوالات مسخره میپرسند. صدای کلاس را قطع میکنم و مشغول آشپزی میشوم. اینبار درگیر پختن ناهار هستم. باید تا قبل از ساعت 1 ناهار حاضر باشد وگرنه نگین از گرسنگی بیتاب میشود، غر میزند. حتی ممکن است سر لج بیفتد و درس نخواند. به بدبختی کلاس آنلاین دانشگاه و آشپزی در یک زمان را باهم کنترل میکنم.
همین موقعهاست که نازنین هم از خواب ناز بیدار میشود. باید صبحانهی مختصر سرظهریای برایش آماده کنم و حضور در کلاسهای آنلاین و حل تکالیفش را یادآوری کنم. حالا درگیر پختن ناهار هستم، به نازنین چایی و شیرینی برای ناشتایی میدهم، کلاسهای آنلاینم را چک میکنم و اگر استاد سوالی پرسید جواب میدهم. نازنین صفحهی تبلتش را نشانم میدهد و آنهمه تمارین ریز و درشتی که معلم مفتخور حتی بدون اینکه درس بدهد خواسته و گفته هرچه زودتر پاسخنامهیشان فرستاده شود!
کلاس بعدیام را بیخیال میشوم. به نازنین میگویم تا من پلو را روغن میزنم، هرچقدر از تکالیف که توانست را حل کند. زیر لوبیاپلو را خاموش میکنم و رویش روغن داغ میریزم. هم میزنم و غذا آماده است. همزمان که سفره را میچینم، نگین و نازنین را صدا میکنم برای ناهار بیایند. سفره را که چیدم، خواهرهایم که مشغول خوردن شدند و خیالم آسوده شد، دوباره کلاس آنلاینم را باز میکنم. همزمان با شنیدن صدای نکرهی استاد، چند قاشقی هم میخورم و تقریبا نمیفهمم چه میخورم. نگین و نازنین کلی بابت غذا تشکر میکنند و مگر میشود من ندانم که لوبیاپلو جز غذاهای واقعا محبوبشان است!
سفره را جمع کرده، نکرده، تقریبا تمایل دارم از خستگی روی کاناپه ولو شوم. ولی فعلا فرصتی برای استراحت نیست... سراغ نازنین میروم که حتی از چهرهی خمشده توی تبلتاش هم مشخص است چقدر در حل تمارین دچار استیصال شده! تخته وایت برد را میآورم، با سه رنگ ماژیک، درسی که معلمشان حتی به خودش زحمت نداده کلیپ آموزشی برایشان بفرستد را برایش تدریس میکنم. سپس در حل تکالیف راهنماییاش میکنم. همهی تکالیف را که حل کرد و عکسشان را برای معلم فرستاد، چند نمونه سوال هم برایش روی تخته مینویسم و میخواهم حل کند تا کاملا مطمئن شوم که مبحث «میانگین» را یاد گرفته.
و در تمام طول این مثلا تدریس، هزاران بار هوس میکنم سرم را بکوبم به دیوار. و توی دلم تا میتوانم به معلم بیمسئولیتش فحش میدهم و حقیقتی را چندبار برای نازنین تکرار میکنم:«اگه دوران دبستان ماهم مثل شما مجازی میشد، مردود میشدیم! چون مامانی هیچوقت حوصله نداشت اینقدر بهمون درس بده که من واسه تو وقت میذارم...»
نازنین برای شام ماکارونی درخواست میکند و من باخودم فکر میکنم بالاخره مدت هرچند کوتاهی برای استراحت وقت دارم.
درنهایت همهی اینها تمام میشوند. به اتاقم میخزم و روی تختم میافتم. ترکیبی از خستگی و فرسودگی و اضطراب و گیجیام. احساس میکنم باری روی دوشم هست که اصلا سبک نیست و حملش هم آسان نیست. مسئولیت مراقبت از یک کودک و یک نوجوان با آنهمه شکنندگی و ظرافتشان... مراقبت از خانه آنهم وقتی که نه بابا هست و نه مامان. و حالا من تنها کسی هستم که آنها دارند. تنها تکیهگاهشان. و همهی اینها درحالی که خودم هم یکی دیگر از بچههای این خانوادهام؛ حتی اگر سنم از آن دو بزرگتر باشد.
من هم رویاهای خودم را دارم... دلم میخواهد درسهایم را با دقت یادبگیرم، سرکلاسهای آنلاین با فراغت فکری بیشتری حاضر شوم، باشگاه بروم، حتی سرکار بروم... اما بعد اضطراب شدیدی ذهنم را منجمد میکند: پس خواهرهای کوچکترم چه میشوند؟ نمیتوانم هم کارهایی که دلم میخواهد را بکنم و هم حواسم باشد که آب توی دل آنها تکان نخورد و دلتنگ مامان و بابا نشوند...
دستکم هنوز که نتوانستهام به چنین اعتدال و بالانسی برسم. اما مامان اینگونه نبود. مامان همهی اینکارها را باهم میکرد. هم رویاهای شخصیاش را دنبال میکرد و هم مادر بینظیری بود. و من تماماَ در تلاشام به خودم بقبولانم که من هم میتوانم... که شانههایم آنقدر هم ظریف نیستند و دستهایم آنقدرها هم کوچک نیستند و بیستو یک سال آنقدرها هم سن کمی نیست برای مادر و پدر همزمان بودن. حداقل تا آنوقتی که مامان و بابا برگردند.
