ویرگول
ورودثبت نام
Ayrin
Ayrin«آخرین پیمانه‌ی شبگیر این خمخانه‌ام/ تا کدامین مست دُردآشام بگسارد مرا»
Ayrin
Ayrin
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

آخرین پیمانه

سایه‌‌ی عزیز می‌گوید:

«آخرین پیمانه‌ی شبگیر این خمخانه‌ام

تا کدامین مست دردآشامْ بگسارد مرا»

همواره احساس کردم این شعر سایه، بهترین توصیف برای سرگذشت چندین ساله‌ی من و ویرگول است.

خیلی وقت است انگشت‌هایم، انگشت‌هایی که زمانی چقدر سحر‌انگیز و شکوفا و سبز بودند، برای نگاشتن کلمه‌ای ادبی، بر کیبورد ضربه نزده‌اند.

مدتی_این مدتی که می‌گویم سالها پیش است_ نوشته‌ها را مثل اینکه بخواهم فحش یا حرف ممنوعه‌ای را به‌کار ببرم، توی دلم حبس می‌کردم. می‌گذاشتم هما‌ن‌جا در زندان تاریک و روشن ذهنم بمانند. مثل زخمی که به احتمال عفونی شدنش اهمیتی نمی‌دادم، گذاشتم توی اعماق ناخودآگاهم کَبَره بزنند. آنقدرها هم سخت نبود.

اما ای‌کاش آن نوشته‌های توی سرم، زخم عفونی و چرکینی می‌شد و کبره می‌بست اما درمان نمی‌شد، محو نمی‌شد. اما کم کم نوشته‌ها ناپدید شدند. علاوه بر آنها، قدرت نوشتن‌ام، آن‌همه خیال‌پروری و مهارت آن انگشتان تُرد سحرانگیز هم، ناپدید شد. دیگر نه نوشته‌ای بود، نه میلی به نوشتن و نه حتی توانایی‌ای برای نوشتن.

درحالی که خودآگاه منطقی‌ام، مثل پرستار زبردستی که سمج است این زخم چرکین و عمیق و جانکاه را از ریشه درمان کند، به جانِ از بین بردن تعلق به این ترومای بزرگ_نوشتن_ دست برده بود، ناخودگاهم در سوگ یائسگی مغزم و از بین رفتن آن‌همه ذوق و عشق نوشتن و خلق ادبی، کاسه‌ی چه ‌کنم چه کنم دستش گرفته بود.

سرتان را درد نیاورم، به‌هرحال من از شر این بیماری بزرگ_بله اعتیاد به نوشتن برای من یک بیماری صعب العلاج بود_ خلاص شدم. و از شر آن هویت بدجنسی که مثل خون‌آشام، تمام شیره‌ی وجودم را می‌مکید. هویتی که چقدر عاشقش بودم... مثل جگرگوشه‌ام بود... مثل فرزندی که هرگز نداشته‌ام...

زمانی برای اینکه این هویت با تمام زاد و بود ویژگی‌هایش حفظ بشود، حاضر بودم تن به هر خفتی بدهم. برای مثال سفت و سخت چسبیدن به رابطه‌ای که ویژگی و احساس این هویت را تقویت می‌کرد؛ حتی اگر آن رابطه یک خواریِ به تمام معنا بود... همان وقتی که از آن هویت دل کندم‌، دل‌زده از او هم شدم. دیگر معنایی به زندگی‌ام نمی‌افزود. از هیچ لحاظ دوست‌داشتنی یا جذاب هم نبود؛ دیگر دلیلی برای بودنش در زندگی‌ام نمی‌دیدم.

باز با همه‌ی این‌ها، بارها میل سرکشِ نوشتن در وجودم زبانه می‌کشید و دوباره به صفحه‌ی سیاه ویرگول می‌کشاندم... بارها فکر می‌کردم بنویسم یا ننویسم، منتشر کنم یا منتشر نکنم، اما هربار حس سرد و بی‌روح و مارموزانه‌ای به درون روحم می‌خزید و تمام اشتیاقِ زیرخاکسترم را می‌فسرد.

ویرگول برایم دوست‌داشتنی نیست. خیلی وقت است مُرده. من چیزی که در ویرگول تجربه کردم را دوست دارم، حتی یکی از بهترین خاطرات زندگی‌ام می‌دانم‌اش. اما جفایی که ویرگول در حق‌ام کرد، جفایی نبود که بتوان بخشید. من احساس نمی‌کردم نوشته‌هایم حذف و پاک شده‌اند‌، احساس می‌کردم بچه‌هایم را از دست داده‌ام... توصیف این حس برای کسی که چنان تعلقِ مریض و دیوانه‌واری به کلمات و آفرینش ادبی پیدا نکرده، نشدنی است.

اما در این وانفسا مکان دیگری برای عرض اندام ندارم. عرض اندام که چه عرض کنم، صرفاً تخلیه شدن! بختک بی‌معنایی جفت‌پا روی تخت سینه‌ام نشسته و راه نفسم را بریده. نمی‌دانم، شاید نوشتن بد نباشد. مسیر مطلقاً بی‌پایانِ نوشتن، دوباره مرا فراخوانده و من این‌بار بدم نمی‌آید سرکی به این تونل تاریک و پرپیچ و خم و مرموز و هراس‌انگیز بزنم.

از چه بنویسم؟ نمی‌دانم. می‌گذارم مسیر نوشتن خودش هدایتم کند. مثل همیشه از سانسور و خودسانسوری بیزارم، مثل همیشه شلخته و آشفته می‌نویسم، مثل همیشه توصیفات را شهودی و ژرف می‌نویسم و البته مثل همیشه، شخصی می‌نویسم. شخصیِ شخصی...

این آخرین پیمانه‌ی باقی‌مانده از آن‌همه ساقی‌گری‌های من در میخانه‌ی نوشتن است، اما این پیمانه هنوز شراب دارد و شاید هنوز شرابش مردافکن باشد.

باز با همه

نوشتننویسندگیزندگینویسنده
۵۰
۰
Ayrin
Ayrin
«آخرین پیمانه‌ی شبگیر این خمخانه‌ام/ تا کدامین مست دُردآشام بگسارد مرا»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید