ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

بال بگشا

چند روز گذشت تا اینکه یک‌بار سر شب که رضا با نگین صحبت می‌کرد تا موبایلش را روشن کرد سفیدی چشمانش بیشتر از همیشه مشخص شد. سرش را به سرعت نزدیک صفحه ‌نمایش کرد. چال گونه‌هایش دیده می‌شد. با خوشحالی گفت: «آخ جون» سریع از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون رفت. اما آنقدر عجله کرد که در روی هم بود. همانطور که از اتاق دور می‌شد بلند به همدستانش گفت: «بچه‌ها یه خبر خوب. بازی آرژانتین و لهستان جلو افتاده و یه ساعت دیگه شروع میشه.» تا این را گفت صدای خنده‌ی آن دو تای دیگر آمد. در این لحظه دختر سمت پنجره رفت و و هر طور بود بیرون را نگاه کرد. ضربان قلبش بالا رفت و دندان‌هایش پیدا بود. مرتب به ساعت نگاه می‌کرد تا اینکه لحظه‌ی موعود فرا رسید. صدای تلویزیون و مجری می‌آمد. نگین آرام لبه‌ی در را گرفت. طوریکه دیده نشود اطراف را بررسی کرد. اثری از آن سه نبود. مدام انگشتش را روی دیوار می‌زد. آرام روی پنجه‌های پایش از آنجا بیرون آمد. هر چه به اتاق آن سه نزدیک‌تر می‌شد بدنش گرمتر می‌شد. به آنها که رسید خوب به در نگاه کرد. کاملا روی هم بود و به سختی می‌شد داخل را دید. خواست به راهش ادامه دهد که یکی از آن سه بلند شد و گفت که می‌رود از یخچال نوشابه بیاورد. تمام بدن نگین خیس شد. مغزش کار نمی‌کرد. نفر اول گفت که فعلا تشنه‌اش نیست. او هم برگشت. دختر نفسی کشید و قطرات روی صورتش را پاک کرد. به در ورودی که رسید خیلی آرام دستگیره را در حالیکه دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد پایین داد. با احتیاط هر چه تمام‌تر به حیاط رفت. آهسته از گوشه‌ی آن آنقدر رفت تا به در رسید. با خودش گفت: «کاشکی قفل نباشه» نگاه کرد، در قفل نبود. آن را با کمترین سروصدا باز کرد. تا بیرون رفت سعی کرد بفهمد صدای ماشین‌ها در دور دست از کدام طرف می‌آید. به سرعت سمت آن رفت. حتی پشت‌سرش را هم نگاه نکرد. فقط در تقلای رسیدن به جاده بود. همانطور که می‌دوید پایش در چاله‌ای کوچک رفت و محکم زمین خورد. قوزک پایش را گرفت و گفت: «آخ چقدر درد می‌کنه» چند تیغ در دستانش فرو رفته بود. هر طور بود آنها را در آورد. با درد زیاد بلند شد و لنگان لنگان به راهش ادامه داد. با خودش گفت: «یا حالا یا هیچ وقت. اگه بگیرنت دیگه رنگ بیرون رو نمی‌بینی. برو دختر، تو می‌تونی.»

کم‌کم نور ماشین‌ها را دید. با دستانی مشت کرده و لبخند زنان آنقدر رفت تا لب جاده رسید. چند ماشین از جلویش رد شدند ولی هر چه دست تکان داد کسی نایستاد. چند دقیقه بعد ماشین دیگری از دور نزدیک شد. باز دست تکان داد و گفت: «تو رو خدا وایسا» کمی جلوتر ماشین ایستاد و دنده عقب آمد. وقتی به او رسید زن سمت شاگرد گفت: «چی شده دختر؟. داره از دستات خون میاد.»

نگین: «تو رو خدا منو از اینجا ببرین. تو راه همه چیو می‌گم.» مرد پشت فرمان به همراه زن کمکش کردند تا سوار شود و بعد به سرعت از آنجا دور شدند. .

دخترماشین
۰
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید