انگشتان دستش روی فرمان تکان میخورد. درحالیکه چشمش به جاده بود یکدفعه خم شد و اولین چیزی که در کیفش بود را لمس کرد و برداشت.نام «عزیزم» همراه با قلبی قرمز روی صفحه دیده میشد. شیشه را پایین داد تا کمی خنک شود. شصتش را روی صفحه حرکت داد تا جواب دهد. ناگهان صدای غرشمانندی آمد. زن سرش را به راست چرخاند. موتوری با دو سرنشین که کلاه کاسکت به سر داشتند او را نگاه میکردند. روی پیشانیش چند عرق ظاهر شد. چشمانش تندوتند بازوبسته میشد. پایش کمی از روی پدال گاز کنار رفت. دو موتورسوار فقط به نگین نگاه میکردند. او فرمان را محکم گرفت و دنده عوض کرد و به سرعت از آنها دور شد. شیشهها را بالا داد و کولر را روشن کرد. در حال نگاه به جاده بود که همه چیز دور سرش چرخید. سرش را گرفت. ازپشت صدای بوقی شبیه بوق کامیون آمد. راهنما زد و به راست راند. صدای موتور کم شد و عقربهها پایین آمدند. ماشینی که رانندهاش دست تکان میداد از کنارش رد شد. صدای تند نفسهایش را میشنید. دکمهی چهارچراغ را زد و شیشهها را پایین داد. گلهای زرد در کنار جاده با عبور خودروها تکان میخوردند. شیشهی آب یخ را از کنسول برداشت و روی صورتش ریخت. قاصدکی به صورتش خورد. آن را گرفت و جلوی چشمانش نگه داشت. عروسک خندان که از آیینهی جلو آویزان بود سمت نگین چرخید. او نگاهی به آن انداخت و چیزی که پیش رویش بود را فوت کرد. صفحهی موبایل را روشن کرد. یک تماس بیپاسخ دیده میشد.