ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

تویی که نمی‌شناختم

سر‌راه به سوپرمارکت رفت و چند بسته دستمال کاغذی و سبزی آماده خرید. پس از جاسازی آنها در ماشین مسیر خانه را در پیش گرفت. ضبط را روشن کرد و آهنگ مورد علاقه‌اش را گذاشت. خواننده می‌گفت: «مرا ببخش،حالا می‌فهمم که کور بودم. اکنون به اشتباهم پی بردم.» زن هم با او می‌خواند و می‌راند. به خانه که رسید ریموت‌کنترل را در آورد و در سفید پارکینگ بالا رفت. بعد از پارک خودرو در آن را بست و پلاستیک‌ها را در هال گذاشت. لباسش را درآورد.سرش را تکان داد و دستی به موهایش کشید. آنها را روی شانه‌هایش ریخت. خواست به اتاقش برود که دید صفحه‌ی آیفون روشن است. جلوتر که رفت گوشی‌ آن کج بود. خواست صافش کند که زنی ظاهر شد. او گاهی به اطراف و پشت‌سرش نگاه می‌کرد. نگاهی به چپ و راست خانه انداخت و گاهی از جلوی آیفون ناپدید می‌شد. دست نگین در هوا ثابت مانده بود. بدنش سرد شد. سرش را جلوتر آورد. زن دوباره ظاهر شد اما کاغذی در دستش بود. کمی عقب رفت و به طبقه‌ی بالا نگاه کرد. یکی از ماشین‌هایی که در خیابان داشت می‌رفت سرعتش را کم و راننده عینک دودی‌اش را برداشت تا او را ببیند. بعد دوباره سرعتش را زیاد کرد و رفت. نگین گوشی را سرجایش گذاشت و یک لحظه سریع در را باز کرد. با دیدن او صورت غریبه قرمز شد و عقب رفت و به سمت خیابان دوید. نگین هم دنبالش رفت. دستش را دراز کرد و فریاد زد: «وایسا کارت دارم. واسه چی در خونه‌ام اومدی؟ کی هستی؟» پایش روی خط وسط خیابان رسید که صدای بوق بلندی آمد. کامیونی نارنجی با سرعت از جلویش رد شد. با رد شدن آن باد تندی موهایش را به هم ریخت. سریع با دست‌هایش آنها را از جلوی چشمانش کنار زد اما اثری از آن زن نبود. پشت سرش را نگاه کرد. در خانه کاملا باز بود. ابروهایش به هم نزدیک و چین‌وچروک پیشانی‌اش معلوم شد. نفسش را با شدت بیرون داد و با دستی مشت‌کرده به خانه برگشت.

خانهزن
۹
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید