ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

زیر تیغ

از همان روز اول صاحب رستوران چم‌وخم کار را به زن یاد داد. روزهای بعد کم‌کم مسئولیت‌هایی مثل بردن غذا سر میز را به او سپرد. افسانه گاهی در وظایفش اشتباهاتی مثل بردن غذا و بعد سرویس می‌کرد ولی شبنم با روی باز چیزهایی را به او یادآوری کرد. به مرور روند کار زن تازه‌وارد بهتر و بهتر شد. شبی پس از تمام شدن کارش افسانه به خانه برگشت. شبنم او را پیاده کرد. برایش بوق زد و رفت. با دور شدن ماشین زن برای صاحب کارش دست تکان داد. کلید را در آورد و داخل در چرخاند. همه جا ساکت بود که با صدای موبایل آن را نگاه کرد. حقوقش را به حسابش زده بود. سرش را تکان داد و به رد لاستیک‌ها نگاه کرد. دندان‌هایش زیر نور چراغ برق معلوم بود. در را که باز کرد که صدای نزدیک شدن چیزی را شنید. موتوری از راست به او نزدیک شد. نور چراغ برق خاموش شد. افسانه سرش را چرخاند. با دیدن موتور دهانش باز ماند. خود را داخل انداخت و آمد در را ببندد که پای موتور سوار لای در گیر کرد. افسانه با تمام زورش در را به جلو هل داد اما بی‌فایده بود. صدای لولای در را می‌شنید. قلبش داشت از سینه‌‌اش بیرون می‌زد. صدایی از بیرون میخواست که مقاومت نکند. مرتب نام «علی» را صدا می‌زد و می‌گفت که کاری با او ندارد. دستان زن داشت یواش‌ یواش بی‌حس می‌شد. یک لحظه پایش سر خورد و صورت مرد از در تو آمد. افسانه به سرعت بلند شد و در را گرفت. سر مرد لای آن گیر کرده بود. هر دو در حال زورآزمایی بودند که صدای دعوای ساکنان یکی از ساختمان‌ها را در کوچه شنیدند. بعد صدای در ساختمان بغلی آمد. مرد پایش را از لای در برداشت و سریع با موتور از آنجا دور شد. زن درحالیکه روی زمین افتاده بود و سرفه می‌کرد نمی‌توانست بلند شود. در این حال بود که مستاجر واحد اول بیرون آمد و به کمک او رفت. مرد افسانه را بلند کرد و برایش آب آورد. صدای دعوا بیشتر و بیشتر می‌شد تا اینکه پلیس آمد. زن بیرون رفت و گفت که مردی می‌خواسته داخل محل زندگی‌اش شود. او گفت که مهاجم شوهر سابق اوست و چند وقت پیش هم به خانه‌ی سابقش آمده بود. ماموران با ثبت اظهارات او و مستاجر واحد اول با مرکز تماس گرفتند و قول رسیدگی دادند. نیم ساعتی طول کشید تا زن حالش بهتر شد. همینطور که از پله‌ها بالا می‌رفت دستش می‌لرزید. به خانه که رسید در را کامل قفل کرد و شب را در اتاق پسرش خوابید.

زنافسانهمرد
۰
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید