ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۳ دقیقه·۲ روز پیش

سر‌رسید

دو هفته بعد وقتی نگین سوار ماشینش داشت از خانه دور می‌شد در آینه مأموری را که زنگ را فشار می‌داد دید.

سریع برگشت، مرد تا او را دید نامش را پرسید و برگه‌ی احظاریه را دستش داد و پس از امضا رفت. دختر به خانه برگشت. روز دادگاه را در تقویم علامت زد. عود روشن کرد و کاغذ را جایی مطمئن گذاشت. وقتی می‌خواست دوباره بیرون برود، پشت به در تکیه داد و چشمانش را بست،صدای دم‌وبازدم خودش را خوب می‌شنید. شروع به بالا و پایین پریدن کرد. سوار که شد آهنگ«دختر چشم ابرو مشکی» را با صدای بلند گذاشت. به پاساژ مورد علاقه‌اش رفت. یک مانتو و کفش گران‌قیمت خرید و بعد رفت تا بستنی بخورد. روزها می‌گذشتند و او مرتب به تقویم خیره می‌شد. در ماشینش هم خوشبوکننده می‌زد.بالاخره روز موعود فرا رسید. نگین چهل‌وپنج دقیقه زودتر در مجتمع قضایی حاضر شد. دم در ساختمان عقب هر خودرویی که رد می‌شد را با دقت چک می‌کرد. نوبت او اول از همه بود. نیم‌ساعتی گذشت تا اینکه ونی آمد و سه نفر با دست‌وبند‌وپابند که موهای ژولیده و ریش بلند داشتند همراه چند مامور پیاده شدند. دختر تا آنها را دید جلو رفت. صدای زنجیر پابندها حین راه رفتن آن سه خوب به گوش می‌رسید. آنها آهسته قدم بر‌می‌داشتند. وقتی نفر اول به شاکی رسید خندید. همان لحظه شاکی محکم به او کشیده زد. مامورها آنها را از هم جدا کردند و زندانیان را داخل بردند. نگین هم رفت و پشت در شعبه‌ی موردنظر نشست.نوک پایش را به زمین می‌زد و ساعت را می‌دید. مردان را داخل بردند و چند دقیقه بعد نگین را صدا زدند. قاضی از او خواست که در جایگاه بایستد و از اول ماجرا را تعریف کند. او هم همه‌چیز را گفت. در آخر اما درحالیکه با دستش به آنها اشاره و دندان قروچه می‌کرد گفت: «می‌دونین آقای قاضی چیزی که از همه برام بدتره اینه که بدون اجازه ازم فیلم‌وعکس گرفتن. آدم باید خیلی کثیف باشه که اینکارو بکنه.»

قاضی: «بهت دست‌درازی کردن؟»

نگین: «نه،ولی اگه می‌موندم ممکن بود هر کاری بکنن.»

قاضی: «حالا خواستت چیه؟»

نگین: «اشد مجازات.»

پس از شنیدن حرفهای شاکی قاضی از او خواست بنشیند. نفر اول را صدا زد.از او پرسید که اتهام آدم‌ربایی را قبول دارد که گفت نه. قاضی گفت که او در آگاهی به همه‌چیز اعتراف کرده. نفر اول گفت که همه چیز دروغ است و او را کتک زده‌اند. قاضی گفت که علیه او مدرک دارد اما باز هم مرد زیر بار نرفت. بعد نفر دوم را صدا کرد که او هم مثل اولی همه‌چیز را تکذیب کرد. در پایان از نفر سوم همان‌ها را پرسید که مثل بقیه جواب داد. در این هنگام دختر بلند شد. با فریاد گفت که او را می‌شناسند. با شرکتش تماس گرفته. آنها هم وجود او را تأیید کرده‌اند. قاضی از او خواست که نظم دادگاه را رعایت کند. عکس و فیلم‌هایی که در خانه‌ی مردان پیدا شده بود را نشان داد و باز نظر آنها را پرسید. همه ساکت بودند تا اینکه نفر نفر سوم به من‌‌ومن افتاد و اتهامش را پذیرفت. نفر اول با دست آرام به او زد که قاضی اخطار داد که دیگر این کار را نکند. پس از او دیگری هم اعتراف کرد ، اما نفر اول مرتب نه می‌گفت. قاضی از همه خواست بیرون باشند تا وارد شور شود. نیم‌ساعت بعد دوباره همه داخل آمدند. او هر سه را به حبس‌های طولانی همراه با تبعید محکوم کرد. شاکی بلند شد و عطر زنانه‌اش را در آورد. کمی از آن را به خودش زد و پس از تشکر درحالیکه با دیدن آن سه دندان قروچه می‌کرد بیرون رفت.

دندان قروچهدخترقاضی
۱
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید