ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۸ روز پیش

نابکار

دختر موبایلش را برداشت و شماره‌‌ی پدرش را گرفت. همین‌که نزدیک بود صدای بوق بیاید دستگاه از دستش افتاد. لبش را گاز گرفت. سریع لباسش را عوض کرد و سمت ماشینش رفت. استارت زد و فرمان را چرخاند که یادش آمد قبض جریمه‌اش را در آن خانه‌ی بزرگ جا گذاشته. پس مسیرش را عوض کرد.در راه زنی کنار جاده ایستاده بود و کفش زنانه‌ای را تکان می‌داد. کمی جلوتر ماشینی پر از این کفش‌ها بود. اما او تنها نگاهی کرد و رد شد. چند کیلومتر بعد تابلوی زردی با علامت خطر ظاهر شد. ماشین به چپ و راست رفت. بوی لاستیک در ماشین پیچید. جلویش کوهی از آسفالت داغ بود. صدای موتور کم شد. مرتب آینه بغل را می‌‌پایید. هر طور بود رد شد. صدای موتور دوباره زیاد شد. همین‌طور که می‌راند. گل‌های یاس روی شیشه افتادند. لبخندی زد و برف‌پاک‌کن را روشن کرد. آنقدر رفت تا به مقصد رسید. در حیاط را باز کرد و دور استخر چرخید. پیاده شد و قبل از باز کردن در هال از پشت شیشه خوب داخل را نگاه کرد. کلید انداخت و وارد شد. خم شد و دستش را زیر یکی از مبل‌ها کرد. چیزی را لمس کرد و برداشت. برگشت و در را قفل کرد. ماشین را که بیرون برد ماشینی که از دور به آنجا نزدیک می‌شد را دید. سریع خودرویش را جایی دور از دید پارک کرد و به خانه برگشت. در آیفون همان آدم آشنا پیدا بود. رفت و در اتاق مادرش قایم شد. کمی بعد صدای نزدیک شدن قدم‌ها آمد. نشست و تا جاییکه می‌شد پاهایش را جمع کرد. بله پدرش بود. کمی به اطراف نگاه و کمد را باز کرد. مانتوها را به هم زد. دختر با انگشتش لباسی که جلویش بود را کمی کنار زد. مرد چندتای آنها را درآورد و روی تخت انداخت. کمد را بست. نشست و آنها را یکی‌یکی روبه‌رویش گرفت. اکثرشان سایز دخترانه و صورتی و مشکی بودند. به ترتیب هر کدام را روی دستش گذاشت. همین که آمد برود صدای اس‌ام‌اس آمد. به سقف نگاه کرد و خندید. بعد سریع از خانه بیرون رفت. دختر که مطمئن شد او رفته بیرون آمد و کمد را باز کرد. هنوز دو مانتو با همان سایز آنجا بود.

دخترماشین
۹
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید