ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ روز پیش

نفوذی

او همانطور که در حال چرخیدن بود از کنار گل‌های رز رد شد. ایستاد و چشم‌هایش را بست. نفس عمیقی کشید و آنها را بو کرد. وقتی چشم‌هایش را باز کرد از کناره‌های در بیرون پیدا بود. دو دستش را روی هم گذاشت و محو تماشای آن شد. باد آمد و موهایش را جلوی چشمانش آورد. او اما سریع با دست آنها را کنار زد. چند دقیقه بعد رو به گروگانگیر گفت: «بابد برم سرویس بهداشتی. سرویس بهداشتی‌تون کجاست؟»

مرد آن را نشان داد و گفت: «زود برگرد،وقتت داره تموم می‌شه.»

رفت و وقتی کارش تمام شد آمد در را باز کند که از لای آن دید که مرد ماسکش را برداشت و شروع به خاراندن گردنش کرد. چیزی روی گردنش خالکوبی شده بود. اما معلوم نبود چیست. آمد در را کامل باز کند و بیرون بیاید که گروگانگیر دوباره گردنش را خاراند. این بار اما دو ستاره در هم با رنگ‌های سبز و قرمز تیره را دید. در را بست و مدام پای راستش را روی زمین زد. دسته‌ی را مدام باز و بسته می‌کرد تا یادش بیاید او کیست. ناگهان دست چپش را محکم روی دست راستش زد. همان موقع باد شدیدی آمد و یکی از پنجره‌ها محکم به هم خورد و شکست. با خودش گفت: «خودشه، این همونیه که یه بار وقتی یخچالم خراب شده بود از روی کارت ویزیت شماره‌ی شرکت‌شون رو گرفتم و اومد خونه‌ام تا درستش کنه.» بعد باز شروع به باز‌وبسته کردن دسته‌ی در کرد تا اسمش را بخاطر بیاورد، اما ذهنش یاری نمی‌کرد. مرد فریاد زد: «بیا بیرون، باید برگردیم تو.»

دختر: «اومدم، کارم تموم شد.»

بیرون آمد و سمت او رفت. وقتی به داخل بر‌می‌گشتند خندید و دست مرد را گرفت و گفت: «خوب شد گذاشتی برم هواخوری. خیلی چسبید. دستت درد نکنه.»

مرد هم به او نگاه کرد و چشمک زد.

مرد
۰
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید