لحظات تقلا کردنش موقع دزدیده شدن مدام مثل فیلم از جلوی چشمانش رد میشد. در حال خودش بود که صدایی شنید. کبوتری سفید کنار پنجره بود و او را نگاه میکرد. مدام سرش را تکان میداد. کمی راه رفت و بعد شروع به نوک زدن به پنجره کرد. دختر خندید. دندانهای سفیدش را خوب میشد دید. کمرش را تکان داد و تا جاییکه میتوانست بدنش را سمت او برد. با خودش گفت: «آفرین، بیشتر.» پرنده به نوک زدنش ادامه داد که ناگهان سرش را به آسمان برگرداند. عقب رفت و پرید. لبهای دختر کاملا بسته شد. فقط به پاهایش نگاه میکرد.خواست چیزی بگوید که در باز شد و آن سه نفر ماسک زده وارد شدند. به میز تکیه دادند. نفر وسط دستش پشت کمرش بود. کمی بعد دستش را بیرون آورد. چند عکس را به بقیه داد. هر یک با اشاره به آنها به نگین نگاه میکردند. پلکهای دختر به سرعت بازوبسته میشد. خواست سرش را بلند کند ولی نتوانست. نفر وسط سمتش آمد و کنارش نشست. یکی از آنها را که در آن قربانی جلوی آینه موهایش را شانه میکرد نشانش داد. آن را کنار گذاشت و بعدی را آورد. در آن نگین جلوی آینه داشت رژلب میزد. عکسها را برداشت و کنار دوستانش برگشت. نفر اول پیش او آمد و عکسی که در آن دختر روی مبل درحالیکه با تلفن صحبت میکرد ابروهایش را مرتب میکرد نشان داد. در عکس بعدی او داشت لباس آستین کوتاهش را درحالیکه لبخند زده بود صاف میکرد. عکسها را جمع کرد و پیش بقیه برگشت. نفر وسط عکسی که نگین داشت رژلب میزد را جلوی او گرفته و گفت: «از بچگی عاشق عکاسی بودم. به خصوص عکس از گل رز. قشنگه مگه نه؟» نگین آه کشید و سکوت کرد. نفر اول عکس قربانی که روی مبل نشسته بود را جلویش گرفت و گفت: «دکوراسیون خونه رو دوست دارم. زاویهی مبل چطور باشه خیلی مهمه.» نفر سوم بیرون رفت و با عروسکی برگشت. رو به بقیه گفت: «چه عروسک خوشگلی. نظرتون چیه بچهها؟» نگین سرش را چرخاند و اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «ما دخترا همیشه آقا بالا سر داشتیم.» آنها تا این را شنیدند بلندبلند خندیدند و از آنجا بیرون رفتند. دختر درحالیکه آسمان را میدید به سختی آب دهانش را قورت داد.